نوراز پنجره عقب آرام روی سکوت خالی صندلی ها پهن شده بود.
باد گاه ،گاه از پنجره افقی اتوبوس سرک میکشید.
او با صورتی ملایم پیرهنی که تنش را پوشانده بود در میان این ردیف های خاموش خاکستری نشسته بود.
دو دسته گیسوی طلایی ،صورت سرخ وسپیدش را قاب گرفته بود.
و با دو چشم سیاهش خیره بود به موج آدمهای روبرو،
زن ها و دختران ...
و آن سو،مردان و پسران...
سکوت و آفتاب و خستگی
همه سیاه پوش...
کفش سیاه،چادر سیاه،شلوار سیاه،کیف سیاه،روسری سیاه ،کت سیاه...
سیاه،سیاه،سیاه
هر چه چشم می انداخت جز سیاه ، سفید و خاکستری هیچ نبود.
سیاهی آدمها ، سفیدی صورتها و خاکستری داخل اتوبوس...
تنها نور زرد خورشید بود که گاهی پاورچین می آمد و روی لباس و موهایش غلط میخورد و باز در خاکستری اتوبوس گم می شد...
یا گه گاهی ،سبزی برگ درختان خیابان که از میان قاب سیاه و خاکستری پنجره ها دزدانه همسفر مسافران سیاه پوش می شدند...
دوست نداشت این دنیای بی رنگ را...
همین دیروز معلم نقاشی مداد سیاه تمام جعبه های مداد رنگی را مصادره کرد و گفت همه رنگها ،جز سیاه...
انگار معلم نقاشی خوب نگاه نمیکند...
اصلاً چرا تمام کتاب قصه هایش پر از رنگ است ؟
وقتی همه آدمها یا سیاهند یا خاکستری...
نقاشیهای توی کتابها هم درست مثل داستانهایشان خیالی است.
ولی این خیال را بیشتر از دنیایی که میگویند رنگی است اما نیست ،دوست داشت.
دوست داشت وقتی بزرگ شد مثل بقیه آدمها سیاه نپوشد...
دوست نداشت مانند مادرش موهای طلاییش را با سنگینی سیاه چادر بپوشاند،یا مثل پدرش کفش و کیف سیاه دست بگیرد...
دلش میخواست وقتی همسن خواهرش شد به جای مقنعه سورمه ای ، با یک روسری قرمز ،صورت سپیدش را قاب بگیرد ،درست مثل گلبرگهای نرم رزهای صدپر باغچه.
دلش میخواست ، وقتی قد کشید و بزرگ شد مانتویی بپوشد به زردی همان نوری که خورشید خندان نقاشی هایش هست.
می خواست زمانی که بلاخره اجازه پیدا کرد ،کفشی بپوشد که وقتی راه میرود صدای تق تقش دلش را سرخابی کند،کفشهایش سیاه نباشد .
رنگ کاشیهای فیروزه ای حوض خانه شان باشد.
دلش میخواست به اندازه 24 رنگ جعبه مداد رنگی اش منهای مداد سیاه ،لباسهای رنگی داشته باشد...
و هرگز لباس سیاه نمی خرید...
سخت در این رویاهای رنگی پرواز میکرد ،بی آنکه حواسش باشد که مقصد نزدیک است.
اتوبوس ایستاد و او از تکان این ایستادن به خود آمد.
از روی این نوار خاکستری ممتد بلند شد ...
بلیط اتوبوس در دستان عرق کرده اش مچاله شده بود.
مانتوی سیاهش و کفشها و کیف سیاهش خاکی شده بود .
خود را تکاند و مقنعه سیاهش را مرتب کرد و آماده شد برای پیاده شدن در ایستگاه بعدی...
باید لباسهایش را برای فردا بشوید ،خوب میدانست که فردا اگر مانتوی سبزش را بپوشد ،مسئول حراست دانشگاه مانع از ورودش می شود...
سوال نوشت:تابستون رنگارنگ داره میاد ،اما ما همچنان مجبوریم سیاه پوش باشیم.
از کی مردم این سرزمین پر از رنگ ، عزادار شدند ؟
خرداد نوشت:خرداد از راه رسیده،کم کم دارند گوشهامون رو میگیرند که نشنویم و چشمهامون رو میگیرند که نبینیم ...
احتمالاً تا چند روز دیگر دهانهامون رو هم می بندند تا نگوییم...
اگر چه نمیدانند که ما با قلبهامون می گوییم ،می شنوییم و می بینیم.
ایمان، امید و یقین این ملت را نخواهند توانست بگیرند
پاسخ دادنحذفآخ گفتین
پاسخ دادنحذفتن پوش زنان و مردان سرزمین من همه رنگی داشت جز سیاه
اگه رنگ ها رو تونستن بگیرین ازمون
اجازه نمیدیم گوش و چشم و زبان و قلبمون رو ازمون بگیرن