۱۳۸۹ اردیبهشت ۳۱, جمعه

دلم میخواست


دلم میخواست های امروز من ...
دلم میخواست الان تنهای تنها ،با یه پیرهن نخی گلدار ،بدون روسری،بدون جوراب ،بدون هر آویز و زلم زیمبویی  که احساس کنم تنم رو اسیر خودش کرده ،بدون کفش  با پای برهنه توی یه جاده زرد پاییزی که کفِش پر شده باشه از برگهای لطیف و نرم هزار رنگ بدوم... اطرافم رو درختهای سربه فلک کشیده با همین برگ های سبز و سرخ و طلایی احاطه کرده باشه و یه آسمون بی قرار پاییزی  در حالی که داره بارون پاکش رو نم نم روی سر و تنم میریزه بالای سرم باشه ...
بدوم و بدوم ،سرم رو بالا بگیرم و دهانم رو باز کنم تا قطرات بارون رو بچشم...
دلم میخواد همین طور آزاد و رها بدوم بدون هیچ صدای مزاحمی ...
فقط من باشم و صدای بارون...
نه صدای اخبار،نه صدای ناله و شکوه ، نه صدای فریاد
من باشم و بی خبری از همه چیز 
من باشم  و یه دل آروم  از این که پشت درختهای این جاده هیچ دل نگرانی نیست،هیچ اشکی نیست،هیچ آهی نیست...
همه آدم هایی که میشناسم و نمیشناسم توی این لحظه به اندازه من آروم و خوشبختند...
بدوم و بدوم ،بدون این که بترسم از نگاه کسی که من رو دنبال کنه،بدون ترس از حضور کسی که من رو از دویدن منع کنه ،بدون دلهره از صدایی که نصیحت کنه یا امر کنه...
من باشم و من
و اطمینان از اینکه پشت این درختها و در پس این جاده ،همه آدمها میفهمند ، عاشق اند ، آزادند و ایمان دارند که خدایی هست...
.
.
.
نمیدونم خواسته های دل من  دست نیافتنیه یا این آرزوها بین زرق و برق آرزوهای دیگران گم شده؟...
 دلواپس نوشت:احساس میکنم  این روزها قلبم و ایمانم بین حرفها و حدیث های دیگران گم شده،میترسم از روزی که دستانم از هر آنچه روزی بهش اعتقاد داشتم خالی بشه...

۱۱ نظر:

  1. سلام خاله بارون
    دلت چقدر چيز ميخواد.خوش به حالت كه هنوز مي توني به اين چيزا فكر كني.اين روزا فكر اينجور چيزها هم از ياد رفته

    پاسخحذف
  2. سلام آقای پارسا
    بازهم همون جوابی رو بهت میدم که توی پست و اما خرداد...
    بهت جواب دادم...
    من به چشمهای بی قرار تو قول می دم
    ریشه های ما به آب
    شاخه های ما به نور میرسد
    ما دوباره سبز میشویم
    بهت قول میدم اگه امید و آرزوهامون رو فراموش نکنیم

    پاسخحذف
  3. چه خوب که میشه کامنت گذاشت !!! قبلا مصیبتی بود !!!
    متنت هم قشنگ بود

    پاسخحذف
  4. ممنون از نظرت،اگه تذکر نمیدادی نمیدونستم انقدر مصیبته...
    کامنت ما رو هم خدا آزاد کرد

    پاسخحذف
  5. خودت هم مي دوني نمي‌شه كه آرزوش مي‌كني

    پاسخحذف
  6. یعنی تا ابد یه روز خوب نمیاد؟...
    آرزو میکنم که یه روز به دستش بیارم.

    پاسخحذف
  7. آره میشه،آرزوتون برآورده میشه حتما
    میگم منم دلم از این ماهی های بغل وبلاگتون خواست؛چقده نازن

    پاسخحذف
  8. چه وبلاگ خوشگلي داري
    نترس از اينكه خودت باشي
    سعي كن هموني باشي كه هستي بدون نقاب و آرزوهات رو هم بنويس شايد دور از دسترس به نظر برسن ولي نوشتنشون به آدم يه حال خوبي ميده

    پاسخحذف
  9. سمیه خانم،دلژین عزیز و آقای پتک ممنون از نظرتون
    و ممنون از بقیه دوستانی که لطف کردن و به کلبه خرابه من سر زدند و نظر دادند.
    متاسفانه اینجا امکان جواب دادن به تک تک نظرات وجود نداره!
    و جناب معمولی میتونی روی حوض کلیک کنی و از این ماهی ها برای وبلاگت درست کنی

    پاسخحذف

نوشتن نمیدونم،هر چه گفتم زبان دلم بود...
خوشحال میشم با نظراتتون کمکم کنید تا این زبان دست و پاشکسته را اصلاح کنم.
اگر اکانت گوگل داریند،گزینه اول را انتخاب کنید و اگر نه،در گزینه سوم اسم و آدرستون رو برام بنویسید و اگر هم مایلیند به عنوان ناشناس نظر بدید،آخرین گزینه رو انتخاب کنید.
ممنون از همراهیتون