۱۳۸۹ خرداد ۹, یکشنبه

صدای بارانی

چند روز پیش که داشتم واسه دلم توی این دنیای وبلاگی چرخ میخوردم،رسیدم به یه موسیقی ارمنی!
یادم نیست از کجا پیداش کردم ولی دانلودش کردم و الان چندروزه که تنها آوازی که دوست دارم بشنوم این صدای آرام و آبیه که آهسته،آهسته میاد و من رو با خودش می بره...
این نم نم کلمات رو دوست دارم ولی هیچی از معنا و مفهومش نمی فهمم و همین نفهمیدن رو دوست دارم!
همین ندونستن و نفهمیدن بهم آرامش میده،این بی خبری از کلمات باعث میشه موقع شنیدنش نه غمی به دلم بشینه و نه شادی بی حد...
تنهاچند لحظه ای سوار بر بال فراموشی میشم و آسوده در خیالم پرواز میکنم...
 فکر و ذهن خسته ام ،آرام و خلوت بین این اصوات آبگونه تاب میخوره و به خواب میره،بدون کابوس آنچه که این روزها مدام در مغز و قلبم رژه میره...
این اصوات رو دوست دارم چون با آنکه نمی دونمش حس خوبی رو برام نقاشی میکنه!
حس بارونی رو داره که آهسته روی تنم میشینه و هرچه گناه بر فلب و روحم ثبت شده میشوره...
حس آفتابی رو داره که آروم امیدهای وجودم رو روشن میکنه...
حس بادی رو داره که ملایم از روی غم های دلم عبور میکنه...
این صدای شیرینی که نمیشناسمش مثل جعبه آبرنگم میمونه که آروم و بی صدا دنیام رو چند دقیقه ای رنگین میکنه...
گاهی اوقات ندونستن کلمات و لذت بردن از اصواتشون شیرین تر از دونستنه،که این روزها دونستن و فهمیدن سخت ترین کار دنیا شده!
نسیان نوشت:بلاخره یادم اومد که آهنگ رو از وبلاگ ازبوسه های باران چیده بودم!
وطن نوشت:چند روز قبل دخترخاله 11 ساله ام پرسید:رشته نقاشی سخته؟!بعد که درست تموم بشه چیکاره میشی؟!
هرچه فکر کردم جوابی پیدا نکردم...
چون اینجا که وطن ماست ، پزشکان معمارند،کشاورزان تاجر،مهندس ها شاعر و هنرمندان الاف...
و پلیس ها قاتلند،روحانیون محارب ،روشنفکران مرتد و معلم ها ...
دلیل نوشت:هرچه فکر کردم برای معلم جایگزینی پیدا نکردم،آموزگاران این وطن معلم تر از همه معلمان تاریخند،معلمانی بر دار که آزادگی را برایمان بخش میکنند...
آ -  زا -  دِ  - گی

۱۳۸۹ خرداد ۸, شنبه

همین چند نفر...



دیروز آزمون استخدامی آموزش و پرورش برگزار شد و از قضا خواهرم به سبب حرفه شریف معلمی مراقب یکی از این آزمون ها بود...
آنگونه که تعریف میکرد در حوزه امتحانی که او حضور داشته،150 متقاضی رشته شیمی رقابت میکردند!
رقابت می کردند...
حال آنکه تنها یک نفر از جمعیتی که تنها 150 نفر آنها در این حوزه بودند ،استخدام حق التدریس می شود!
آدم های زیادی را میشناسم که در این آزمون شرکت کردند،
جوان هایی که مطمئنم هیچ کدام از سر شکم سیری و پر کردن اوقات فراغت به این استخدام دل نبسته اند...
همه این آدم ها مبلغی برای خرید دفترچه های آزمون پرداخت کردند که شاید از میان این انبوه جمعیت ،بخت و اقبالشان بگوید و یکی از این چند نفری شوند که قرار است کارمند آموزش و پرورش شوند!
نمی دانم چندتا از این 150 نفرها بوده و چند تا از این یک نفرها...
حساب و کتاب و ریاضیاتم هم هیچ وقت خوب نبوده،اما تنها چیزی که از این محاسبات می فهمم،
تعدادی دفترچه آزمون خریداری شده...
یک عدد که مبلغ پرداختی برای دفترچه هاست...
یک فوج قلب و دست امیدوار...
و چند نفر که استخدام میشوند...
.
.
.
این روزها دزدی چقدر شرافتمندانه و آسان شده!
 

شکایت نوشت----------------> 7روز است که خیابان ها و کوچه های این شهر آزارم میدهد...
هرکوچه،هر میدان و هر خیابانی که از آن عبور میکنم خاطره ای سیاه و سفید شده از روزهایی که شهر من رنگین تر از همیشه بود.12ماه است که این خیابان ها وخاطرات خرداد رنگینش خاک گرفته...
آخ،که این جدول ها،خط کشی ها ،پیاده روها،درختان و پنجره های خیابان های این سرزمین در این یک سال چه روزها و چه رنگ ها که به خود ندید...
دل خواه نوشت-------------->دلم گرفته از این خاکستری خسته خیابان ، دلم می خواهد دستمالی بردارم واین غبار روی صورت شهر را بتکانم. 
شُک نوشت----------------->یکی از وبلاگهایی که تا هفته پیش می خوندم ف ی ل ت ر شد!زبان شیرین و سرخ گلابی صفحه سبزش رو بر باد داد...

۱۳۸۹ خرداد ۵, چهارشنبه

روح من از آن روز که زادم سبز است

این شعر رو از وبسایت دکتر سروش پیدا کردم،حال خوبی بهم داد...



از منظر عشق رنگ عالم سبز است
من عاشقم و رنگ جهانم سبز است

در شهر خبر رسیده از بوی بهار
رویای همه، زیاد یا کم، سبز است

چشمم پر تصویر سیاهی است ولی...
روح من از آن روز که زادم سبز است!

ابلیس اگر چه در بهشت است هنوز
غم نیست، که سرنوشت آدم سبز است!

هر چند که از باد خزان می لرزیم
اندیشه این شاخه سر خم سبز است

با این همه ظلمی که سیاهی کرده است
تردید ندارم که خدا هم سبز است!

 تقدیم به استاد بزرگوارم دکتر عبدالکریم سروش(علی خلیلی)

۱۳۸۹ خرداد ۴, سه‌شنبه

این آدمهای سیاه و سفید

آخرین ردیف خاکستری صندلی های سخت اتوبوس...
نوراز پنجره عقب آرام روی سکوت خالی صندلی ها پهن شده بود.
باد گاه ،گاه از پنجره افقی اتوبوس سرک میکشید.
او با صورتی ملایم پیرهنی که تنش را پوشانده بود در میان این ردیف های خاموش خاکستری نشسته بود.
دو دسته گیسوی طلایی ،صورت سرخ وسپیدش را قاب گرفته بود.
 و با دو چشم سیاهش خیره بود به موج آدمهای روبرو،
زن ها و دختران ...
و آن سو،مردان و پسران...
سکوت و آفتاب و خستگی
همه سیاه پوش...
کفش سیاه،چادر سیاه،شلوار سیاه،کیف سیاه،روسری سیاه ،کت سیاه...
سیاه،سیاه،سیاه
هر چه چشم می انداخت جز سیاه ، سفید و خاکستری هیچ نبود.
سیاهی آدمها ، سفیدی صورتها و خاکستری داخل اتوبوس...
تنها نور زرد خورشید بود که گاهی پاورچین می آمد و روی لباس و موهایش غلط میخورد و باز در خاکستری اتوبوس گم می شد...
یا گه گاهی ،سبزی برگ درختان خیابان که از میان قاب سیاه و خاکستری پنجره ها دزدانه همسفر مسافران سیاه پوش می شدند...
دوست نداشت این دنیای بی رنگ را...
همین دیروز معلم نقاشی مداد سیاه تمام جعبه های مداد رنگی را مصادره کرد و گفت همه رنگها ،جز سیاه...
انگار معلم نقاشی خوب نگاه نمیکند...
اصلاً چرا تمام کتاب قصه هایش پر از رنگ است ؟
وقتی همه آدمها یا سیاهند یا خاکستری...
نقاشیهای توی کتابها هم درست مثل داستانهایشان خیالی است.
ولی این خیال را بیشتر از دنیایی که میگویند رنگی است اما نیست ،دوست داشت.
دوست داشت وقتی بزرگ شد مثل بقیه آدمها سیاه نپوشد...
دوست نداشت مانند مادرش موهای طلاییش را با سنگینی سیاه چادر بپوشاند،یا مثل پدرش کفش و کیف سیاه دست بگیرد...
دلش میخواست وقتی همسن خواهرش شد به جای مقنعه سورمه ای ، با یک روسری قرمز ،صورت سپیدش را قاب بگیرد ،درست مثل گلبرگهای نرم  رزهای صدپر باغچه.
دلش میخواست ، وقتی قد کشید و بزرگ شد مانتویی بپوشد به زردی همان نوری که خورشید خندان نقاشی هایش هست.
می خواست زمانی که بلاخره اجازه پیدا کرد ،کفشی بپوشد که وقتی راه میرود صدای تق تقش دلش را سرخابی کند،کفشهایش سیاه نباشد .
رنگ کاشیهای فیروزه ای حوض خانه شان باشد.
دلش میخواست به اندازه 24 رنگ جعبه مداد رنگی اش منهای مداد سیاه ،لباسهای رنگی داشته باشد...
و هرگز لباس سیاه نمی خرید...
سخت در این رویاهای رنگی پرواز میکرد ،بی آنکه حواسش باشد که مقصد نزدیک است.
اتوبوس ایستاد و او از تکان این ایستادن به خود آمد.
از روی این نوار خاکستری ممتد بلند شد ...
بلیط اتوبوس در دستان عرق کرده اش مچاله شده بود.
مانتوی سیاهش و کفشها و کیف سیاهش خاکی شده بود .
خود را تکاند و مقنعه سیاهش را مرتب کرد و آماده  شد برای پیاده شدن در ایستگاه بعدی...
باید لباسهایش را برای فردا بشوید ،خوب میدانست که فردا  اگر مانتوی سبزش را بپوشد ،مسئول حراست دانشگاه مانع از ورودش می شود...
سوال نوشت:تابستون رنگارنگ داره میاد ،اما ما همچنان مجبوریم سیاه پوش باشیم.
از کی مردم این سرزمین پر از رنگ ، عزادار شدند ؟
خرداد نوشت:خرداد از راه رسیده،کم کم دارند گوشهامون رو میگیرند که نشنویم و چشمهامون رو میگیرند که نبینیم ...
احتمالاً تا چند روز دیگر دهانهامون رو هم می بندند تا نگوییم...
اگر چه نمیدانند که ما با قلبهامون می گوییم ،می شنوییم و می بینیم. 

۱۳۸۹ اردیبهشت ۳۱, جمعه

دلم میخواست


دلم میخواست های امروز من ...
دلم میخواست الان تنهای تنها ،با یه پیرهن نخی گلدار ،بدون روسری،بدون جوراب ،بدون هر آویز و زلم زیمبویی  که احساس کنم تنم رو اسیر خودش کرده ،بدون کفش  با پای برهنه توی یه جاده زرد پاییزی که کفِش پر شده باشه از برگهای لطیف و نرم هزار رنگ بدوم... اطرافم رو درختهای سربه فلک کشیده با همین برگ های سبز و سرخ و طلایی احاطه کرده باشه و یه آسمون بی قرار پاییزی  در حالی که داره بارون پاکش رو نم نم روی سر و تنم میریزه بالای سرم باشه ...
بدوم و بدوم ،سرم رو بالا بگیرم و دهانم رو باز کنم تا قطرات بارون رو بچشم...
دلم میخواد همین طور آزاد و رها بدوم بدون هیچ صدای مزاحمی ...
فقط من باشم و صدای بارون...
نه صدای اخبار،نه صدای ناله و شکوه ، نه صدای فریاد
من باشم و بی خبری از همه چیز 
من باشم  و یه دل آروم  از این که پشت درختهای این جاده هیچ دل نگرانی نیست،هیچ اشکی نیست،هیچ آهی نیست...
همه آدم هایی که میشناسم و نمیشناسم توی این لحظه به اندازه من آروم و خوشبختند...
بدوم و بدوم ،بدون این که بترسم از نگاه کسی که من رو دنبال کنه،بدون ترس از حضور کسی که من رو از دویدن منع کنه ،بدون دلهره از صدایی که نصیحت کنه یا امر کنه...
من باشم و من
و اطمینان از اینکه پشت این درختها و در پس این جاده ،همه آدمها میفهمند ، عاشق اند ، آزادند و ایمان دارند که خدایی هست...
.
.
.
نمیدونم خواسته های دل من  دست نیافتنیه یا این آرزوها بین زرق و برق آرزوهای دیگران گم شده؟...
 دلواپس نوشت:احساس میکنم  این روزها قلبم و ایمانم بین حرفها و حدیث های دیگران گم شده،میترسم از روزی که دستانم از هر آنچه روزی بهش اعتقاد داشتم خالی بشه...

۱۳۸۹ اردیبهشت ۳۰, پنجشنبه

بهونه ی وبلاگی

خوب چند وقتیه میخوام خودم رو بین این جمع های وبلاگی جا بزنم، اما نمیشه.
بلاااااااااااااخره امشب یه بهونه درست و حسابی پیدا کردم...
یه بهونه قشنگ وبلاگی که از وب گپ پیداش کردم،بازی وبلاگیی که دعوت نامه خصوصی نداشت و داغ داغ بود.
با اجازه بزرگترا منم خودم خودم رو دعوت کردم...

کلاً دوست داشتم توی یه پست بهترین کتابهایی که خوندم رو معرفی کنم،حالا این بازی یه بهونه شد که با یه تیر دو تا نشون بزنم.
خوب از اونجایی که من یا کتابایی که میخرم یا مصوره یا رمان بهترین خونده هام و البته دیده هام جزو همین دسته اند.
1.اول از همه نوشته های سیمین دانشور رو خیلی دوست دارم،حالا نمیدونم بگم داستان کوتاهاشو بیشتر دوست دارم یا سه گانه ی سرگردانیشو که( البته یه جلدش هنوز در انتظار چاپ سرگردانه)یا سو وشون؟...سووشون قطعاً شاهکار دانشوره ،به خاطر قلم روان و زنانش دوستش دارم...
2.بعدشم مثنوی ،نمیگم مولانا رو میشناسم و شعر های مثنوی رو کامل با شرح و غیره خوندم ولی تا اونجایی که مغز گنجیشکی و خونده ها و شنیده هام قد میده اگر این کتاب نبود شاید ازخدایی که میشناسیم فقط یه تصویر مخوف و دست نیافتنی باقی مونده بود.به قولی مثنوی همون گفته های قرآنه که به زبانی شیوا و عارفانه بازنویسی شده...
3.یه کتاب کوچیک از گزیده سخنان دکتر شیریعتی هم دارم که خیلی دوستش دارم به اسم خدا،انسان،عشق
(کلا کتابای کوچیک رو دوست دارم...البته طراحی جلد و صفحه آراییش هم خیلی برام مهمه)
4.یکی دیگه از کتابایی که توی کتابخونم هست و کلی خاطرش رو میخوام که نخوندمش،کتاب تصویر گران سال (البته سال 84)،خیلی عزیزه چون اون سال از نمایشگاه خریدمش .ماشالله کتاب قطوریه واون روز گرون خریدمش ،صفحه های رنگی رنگیشو که ورق میزنم کلی کیف میکنم ،آخه منو از تو اتاقم برمیداره میبره به بچگی هام .
5. رمان بادبادک باز خالد حسینی ،البته هزار خورشید تابانم خوب بود ولی به نابی موضوع بادکباز و فضاسازیهای زیبای اون نبود..دلم میخواد که فیلمش رو ببینم
6. از سبک نوشته های عرفان نظر آهاری خوشم میاد...لیلی نام تمام دختران زمین است
7.آخرسرم یه رمان هست که تقریباً تازگی خوندم و خوشم اومد ازش،شیوه نگارشش و زمان و مکان وقوع داستان با همه رمان هایی که خوندم فرق داشت،نویسنده دید جالبی داره ونوشته هاش آدم رو یاد افسانه های قدیمی میندازه،اسم کتاب شاهدخت سرزمین ابدیت هست و نویسندش دکتر آرش حجازی


...یه تیکه از خونده هام:


شاهدخت سرزمین ابدیت:این قصه ها رو که از خودم نساخته ام.اصلاً مگر آدم میتواند چیزی از خودش بسازد؟قانون بقای ماده و انرژی را شنیده ای؟همه چیز همان اول خلق شده.روزی که خدا آدم را خلق کرد دید مخلوقش خیلی تنهاست.برای همین ،زن را خلق کرد تا همدمش باشد.اما زن باعث شد که هردوشان را از باغ بهشت برانند.خدا خیلی هم زن را مقصر نمی دانست. فهمید که زن و مرد هنوز هم تنهایند که خودشان را این طور به دردسر انداخته اند.برای همین قصه ها را هم خلق کرد تا زن ومرد دیگر احساس تنهایی نکنند...
دعوت نوشت:همین دیگه،هرکس گذرش به اینجا رسید به دعوت خودش توی این بازی شرکت کنه!
دلیل نوشت:وبلاگم داشت بوی خون میگرفت،این سوژه یه بهونه بود که رنگ و بوش رو عوض کنم
.




۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۸, سه‌شنبه

خبرها

اخبار از مرگ مغزی جوانی گزارش میکرد که قلبش را هدیه داده بود،من یاد مردمی افتادم که سالهاست یا مغزشان را خشکانده اند یا قلبشان را با دستانشان به هم وطنانشان هدیه کرده اند...
.
.
.
دیروز مردمی در شهر پیکر شهدای 30 سال پیش را بدرقه میکردند و برای جوانان سالهای گذشته سوگواری میکردند،یعنی نمی دیدند جوانان این سال را که مدتهاست روحشان نیازمند سوگواری است؟؟؟؟؟؟

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۶, یکشنبه

با تمام اشک هایم ،باز نومیدانه خواهش می کنم، بس کنید




دیشب وقتی داشتم وبگردی میکردم به یه آهنگ زیبا رسیدم به نام
(موج خون) که به عنوان صدای استاد شجریان معرفی شده بود ،اما بعد از اینکه دانلود کردم متوجه شدم این تصنیف با صدای رهام سبحانی و به همراهی هاله سیفی زاده هست.شعر این تصنیف متعلق به مرحوم فریدون مشیری است و زبان حال مردم ایران زمین ..
.

شرمتان باد ای خداوندان قدرت

بس کنید

بس کنید،از این همه ظلم و قساوت

بس کنید


ای نگهبانان آزادی

نگهداران صلح

ای جهان را لطفتان تا قعر دوزخ رهنمون

سرب داغ است اینکه می بارید بر دل های مردم،سرب داغ

موج خون است

موج خون است،این که می رانید بر آن کشتی خودکامگی را

موج خون

گر نه کورید و نه کر

گر مسلسل هایتان یک لحظه ساکت می شوند

بشنوید و بنگرید

بشنوید این وای مادرهای جان آزرده است

کاندرین شبهای وحشت سوگواری می کنند

بشنوید

بشنوید

بشنوید،این بانگ فرزندان مادر مرده است

کز ستم های شما هرگوشه زاری می کنند

بنگرید این کشتزاران را که مزدوران تان

روز و شب با خون مردم آبیاری می کنند،با خون مردم آبیاری می کنند

وای ای وطن،وای ای وطن

کجایی؟کجایی ای وطن

بنگرید این خلق عالم را که دندان بر جگر بیدادتان را بردباری می کنند،بردباری می کنند

بیدادتان را بردباری می کنند

دست ها از دستتان ای سنگ چشمان برخداست

بر خداست

گرچه می دانم،گرچه می دانم

آنچه بیداری ندارد،خواب مرگ بیگناهان است و وجدان شماست

خواب مرگ بیگناهان است و وجدان شماست

با تمام اشک هایم ،باز نومیدانه خواهش می کنم

بس کنید

بس کنید

بس کنید

بس کنید

شرمتان باد ای خداوندان قدرت

بس کنید

بس کنید از این همه ظلم وقساوت

بس کنید

.

.

.

ای وطن...

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۴, جمعه

این مملکت،خونمه




شبکه استانی اصفهان از تلویزیون ملی محترم ،روزهای جمعه برنامه ای داره که نسبتاً موفقه. و به خاطر همین محبوبیت و موفقیت چندباری مورد فیلترینگ مسئولان دلسوز شبکه قرار گرفته و تا همین چند وقت پیش هم به خاطر سوتی یکی از مهمانان عزیز برنامه توقیف بود و مجری برنامه به خاطر سوتی مهمان محترم از کار بی کار شد.
حالا چند هفته ای هست که دوباره روی آنتن میره و البته از اونجایی که برنامه زنده هست ،گاه گداری مهمانان و مجری های جایگزین شده از دستشون درمیره و حرفهایی میزنند که اصولاًنباید بزنند!که البته سریع دو زاریها میفته و بتونه کاری و ماست مالی میشه...
اما چیزی که این هفته اتفاق افتاد یه حس خوب رو دوباره در من روشن کرد،یه حسی شبیه غرور .
مهمون برنامه امروز، حامد بهداد بود.البته خود حضور بهداد توی این برنامه خیلی خیلی باعث تعجبم شد.در تمام طول برنامه منتظر یکی از همین سوتی هایی که گفتم از طرف ایشون بودم تا اینکه در آخرین لحظات مجری(محمد سلوکی)درخواست کرد که بهداد جمله ای درباره وضوع برنامه با عنوان (خونه)بگه و جناب بهداد هم با جوابش همه هنرمندان سبز سرزمین سبزمون رو روسفید کرد!
بهداد در جواب گفت:
من یاد فیلم گوزن ها ساخته آقای کیارستمی میفتم وسکانسی که قدرت ،شخصیت اصلی فیلم توی خونه خودش داره گلوله میخوره.دوستش فریاد میکشه و خطاب به اون میگه برو بیرون!اما قدرت در جواب میگه اینجا خونمه...
حامد بهداد در حالی که لبش رو میگزید گفت:این مملکت خونه منه!
خیلی خوشحالم از این حس خوبی که با شنیدن این جمله پیدا کردم،خوشحالم که هنرمندانی که دوستشون داریم هنوز در کنار مردمشون هستند.
  احتمال نوشت:احتمالاًباز هم این برنامه مورد لطف و محبت مسئولان قرار میگیره و از هفته آینده کاسه،کوزش جمع میشه!
  دلم می خواهد نوشت : به امید روزی که هیج سینمایی به خاطر حرفی که فیلم روی پردش زده به آتش کشیده نشه و هیچ برنامه ای به خاطر حرف دل یک هنرمند توقیف نشه



۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۱, سه‌شنبه

در راه که می آمدی سحر را ندیدی؟

امروز بین یادداشتهام از خونده های قدیمیم به یه قسمت از کتاب سووشون برخوردم که خیلی دوستش دارم،:
گریه نکن خواهرم،در خانه ات درختی خواهد رویید و درختهایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت،و باد پیغام هر درخت را به درخت دیگر خواهد رسانید و درختها از باد خواهند پرسید در راه که می آمدی سحر را ندیدی؟...
.
.
.
یعنی میرسه روزی که باد پیغام خوشی برامون بیاره؟

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۷, جمعه

گاهی فریاد

بعضی فیلم ها و سریال ها هستند که اگه هزاربارم ببینشون بازم هربار یه حرف تازه توش پیدا میکنی.
این ویژگی هنر نابه،هنر وقتی ناب و جاودان میشه که همیشه و برای همه آدمها حرفی برای گفتن داشته باشه و هیچ وقت خسته کننده و ملال آور نشه!نمونه اش هزار تا بنای تاریخی و هنری که دور و برمونه،نمونه اش کاشی های هفت رنگ مسجد شیخ لطف الله که اگه روزی صدبارم نگاشون کنی بازم تازه و شاهکارند.همه این ها رو گفتم که بگم ،امشب شاید برای بار سی ام سریال خانه سبز رو می دیدم یه سکانس و یه ذیالوگ توی اون سکانس به دلم نشست:
صحنه داخلی،شب، دیا لوگ رضا و خواهرش،نرگس در چهارچوب در خانه نرگس و علی:
رضا:علی امشب دنبال یه جفت گوش می گشت،مثل من.گوش داری خواهر؟
نرگس:من که یه عمره گوشم داداش.کافی نیست؟؟؟؟؟
رضا:نه کافی نیست،کافی نیست خواهر من.گاهی لازمه زبون باشی،گاهی باید فریااااااااااااااااااااااد باشی.



۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۴, سه‌شنبه

سکوتم را نکن باور



س س س س س س س س ک و و و ت
این روزا این سسسسین سوکوت بدجوری تو سرم زوزه میکشه ...
این روزا مردم شهرم رو که نگاه میکنم می ترسم...می ترسم فراموش کرده باشند...
می ترسم
می ترسم ترسیده باشند...
می ترسم عادت کرده باشند...
می ترسم باور کرده باشند...
می ترسم ،خیلی می ترسم...
این روزا دیگه از خون نمی ترسم ،از درد نمی ترسم ،از فرار نمی ترسم...
فقط از ترس مردمم می ترسم...
از فراموشی...
یعنی میشه انقدر راحت عادت کرد،باور کرد واز یاد برد؟
یعنی میشه هنوزم توی همون بهشت اردیبهشت پارسال سیر کرد؟
نه!
سال پیش یه بهشت سبز ساخته بودم،
با هم ساخته بودیم،شروع کرده بودیم به ساختنش...
امسالم اردیبهشت داره ، ولی سبزش همون سبزه؟!
نه!
من هنوزم درختای اردیبهشت پارسال توی ذهنم هست،اونا سبزتر بودند...
یادمه!درست یادمه درختای سبز رو...
قبلاً وقتی نقاشی میکشیدم همین درختای سبز رو میکشیدم،خوب میشناسمشون...
اما نمیدونم چی شد ،تازگی،چند وقتیه...
از کی نمیدونم...
ولی مدتیه ، درختایی که می کشم به سبزی اون درختای بهشتی پارسال نیست.
درختای نقاشیهام رنگشون رو باختند...
من پخته تر شدم یا رنگام؟...
شایدم درختهای توی نقاشی هم ترسیدند!
من ترسیدم یا درختام؟
نه...
نه...
نه...
دوست ندارم،دوست ندارم بترسم !نه خودم نه درختا...
اونقدر نمیترسم که یه روز دوباره همون درختای قبلی رو سبزتر بکشم...
اونقدر نمیترسم که یه روز دوباره خلوتیه سینِ سکوت رو دوست داشته باشم...
.
.
.
این روزا برای اینکه ترسم یادم بره میون وبلاگهای مختلف سرک میکشم،یه راست میرم سراغ آرشیو وبلاگ و خرداد 88 رو پیدا میکنم،درد و ترس و اشک رو توی قلم خیلی ها دیدم،سکوت اون روزهای بعضی ها رو هم شنیدم ،مقاومت و استواری رو توی برگه های خرداد بعضی وبلاگ ها حس کردم و دیدم که چندتایی هم این تاریخ رو از بایگانی وبلاگشون پاک کردند،انگار که هیچ وقت نبوده...
ولی بین همه اونها یه متن خیلی به دلم نشست ،اونقدر به دلم نشست که با خوندنش دوباره یادم افتاد روزای سبزی رو که با چشمای سرخ از سرگذروندیم.دوباره چشمام سرخ شد،لینکش رو برای شما هم گذشتم شاید چشمای شما هم دوباره سرخ بشه .یه متن از وبلاگ آنالی در سرزمین شگفت انگیز
اون نقاشی بالای صفحه هم یکی از همون بهشتای منه که رنگشو باخته...


۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۲, یکشنبه

من و اسبم



امروز،در حال گشتن بین وبلاگای مختلف یه تست روانشناسی جالب دیدم که اتفاقاً نویسنده وبلاگ هم مطلب رو از یه وبلاگ گروهی برداشته بود.تست جالبی بود ،داستان از این قراره که شما باید مسیر طاقت فرسای یک بیابان را به همراه 5 حیوان طی کنید تا به یک آبادی برسید.این 5 حیوان ،گاو،گوسفند،اسب،شیرو میمون هستند.اما سختیهای راه شما را مجبور میکنه که هر از چندگاهی در مقابل مشکلات و راههای صعب العبور یکی از حیوانات را رها کنیند.تا اینکه در آخر فقط یک حیوان همراه شما میماند
خوب همه اینها نماد بود،صحرا نماد راه سخت زندگی،شاید اون کلبه همون منزلگاه ابدی باشه و حیوانات هرکدوم ارزشهای ما هستند.همونطور که گاهی توی زندگی در مقابل مشکلات بعضی ارزشها رو فدای همدیگه میکنیم ،اینجا هم همین اتفاق میفته.آخرین حیوانی که با ما میمونه یا بهتر بگم آخرین ارزشی که ما اون رو حفظ میکنیم همون چیزی است که تمام عمر بقیه رو فدای اون میکنیم تا از دستش ندیم.شیر نمادی از غرور انسان بود.گاو نماد نیازهای اولیه و حیاتی،گوسفند نماد دوستان ،میمون نماد فرزندان و نهایتاًاسب نماد عشق است.
من وقتی این تست رو حل کردم،اول از همه میمون رو رها کردم چون اصولا از میمون خوشم نمیاد.حیوون لوسیه و زیاد به آدم میچسبه!بعد از اون از شر شیر خودم رو راحت کردم،چون ازش میترسیدم و بعد نوبت گاو بود..چون به نظرم خیلی بزرگ بود و حرکاتشم کنده،آخر همه هم گوسفند رو فدا کردم و من موندم واسب...
توی همون صفحه وبلاگی که این تست رو گذاشته بود خیلی ها جوابشون رو نوشته بودند.
جالب بود،خیلی ها همون اول اسب رو قربانی کرده بودند که درنهایت شیر رو داشته باشند و خیلی ها هم شیر رو فدا کرده بودند تا به اسبه برسند.خیلی هام برای نجات گوسفند و گاو ومیمون بقیه رو قربانی کرده بودند.انگار بدون قربانی نمیشه چیزی رو به دست اورد.
 
چالش نوشت:بعد از این تست یاد چیزی افتادم که خیلی بی ربط با این موضوعه...یاد اون موشه و کرمه وسوسکای بیچاره ای افتادم که چند وقت پیش به فضا تبعید شدند،یعنی اونا هم نماد چیزی بودند؟!خوب،از اونجایی که ما شرقیا و بیشتر ما ایرانیها نصف حرفهامون رو با نماد و نشانه وتمثیل و استعاره میزنیم،هیچ بعید نیست توی عصری که آدم تونسته روی ماه راه بره ما ایرانیها با فرستادن موش و کرم و سوسک بخواهیم با زبان نمادین چیزی رو به دنیا بگیم!!!
 
یاد نوشت: یاد یه چیز دیگه هم اوفتادم
وقتی که من موندم و اسبم به یاد کارهای تصویرگری زنده یاد خانم نسرین خسروی افتادم.گذاشتمش اینجا...



۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۱, شنبه

برگ اول

به نام بی همتا ترین
برای صدمین بار شروع میکنم.
چند وقتی میشه که ساعتهام رو با خوندن وبلاگها پرمیکنم.خواندن حرفها و درد و دلهای آدمهای دیگه ،یا بهتر بگم فوضولی و سرک کشیدن توی زندگی و افکار آدمهایی که نمیشناسمشون،و مدتی هم هست که منم دلم میخواد خصوصی ترین گوشه های زندگیم،اونجایی که فقط خودم هستم و افکار خودم رو بنوسیسم. چرکنویسهایی که هرگز پاکنویسشون نمیکنم رو اینجا بدون نقاب بنویسم.
چندین بار نوشتم و پاک کردم...کاش تو دنیای واقعی هم امکان ادیت کردن حرفی که میزنیم بود.شاید خیلی چیزا تغییر میکرد.خیلی حرفها گفته میشد و خیلی هاش هیچ وقت گفته نمی شد.شاید منم آدم پرحرفی میشدم ! ای کاش آدما قبل از اینکه کلمه هارو مثل نقل و نبات از دهنشون بیرون بریزند،قبلش چندبار برای خودشون مرور و ویرایشش میکردند.
البته شایدم اگه همچین اتفاقی میفتاد ،دنیای خیلی بی مزه ای داشتیم.و احتمالاً معنی خیلی از کلمه ها رو اونجور که باید نمی فهمیدیم.مطمئناً تا زنجیر نباشه مفهوم آزادی رو درک نمیکردیم،تا تحقیر نبود،معنی سرفرازی رو نمیدونستیم،تا نفرتی رو احساس نمیکردیم،طعم شیرین محبت رو نمی شناختیم.
بلاخره تصمیم گرفتم،اینجا توی این دنیای مجازی آدم پرحرفی بشم.ترس از قضاوت دیگران رو کنار بزارم و آزاد هرچیزی که دارم و هستم رو بنویسم وبا دیگران درمیون بزارم. دیگرانی که شاید کیلومترها ، شهرها و کشورها و دریاها از من دورهستند و ناشناس
شانس بزرگ من این بوده که توی این عصر زندگی میکنم،هرچند که دنیای چندان شادی نیست ولی یه دنیای دیگه توی دلش داره و اون اینجاست...یه دنیای مجازی که شاید ساکنینش کمتر از دنیای واقعی ،مجازی و دروغین باشند
پس شروع میکنم به نام الله،به امید اینکه نویسنده خوبی باشم،بدون ترس از قضاوت
...