۱۳۸۹ خرداد ۹, یکشنبه
صدای بارانی
۱۳۸۹ خرداد ۸, شنبه
همین چند نفر...
۱۳۸۹ خرداد ۵, چهارشنبه
روح من از آن روز که زادم سبز است
من عاشقم و رنگ جهانم سبز است
رویای همه، زیاد یا کم، سبز است
روح من از آن روز که زادم سبز است!
غم نیست، که سرنوشت آدم سبز است!
اندیشه این شاخه سر خم سبز است
تردید ندارم که خدا هم سبز است!
۱۳۸۹ خرداد ۴, سهشنبه
این آدمهای سیاه و سفید
۱۳۸۹ اردیبهشت ۳۱, جمعه
دلم میخواست
۱۳۸۹ اردیبهشت ۳۰, پنجشنبه
بهونه ی وبلاگی
بلاااااااااااااخره امشب یه بهونه درست و حسابی پیدا کردم...
یه بهونه قشنگ وبلاگی که از وب گپ پیداش کردم،بازی وبلاگیی که دعوت نامه خصوصی نداشت و داغ داغ بود.
با اجازه بزرگترا منم خودم خودم رو دعوت کردم...
کلاً دوست داشتم توی یه پست بهترین کتابهایی که خوندم رو معرفی کنم،حالا این بازی یه بهونه شد که با یه تیر دو تا نشون بزنم.
خوب از اونجایی که من یا کتابایی که میخرم یا مصوره یا رمان بهترین خونده هام و البته دیده هام جزو همین دسته اند.
1.اول از همه نوشته های سیمین دانشور رو خیلی دوست دارم،حالا نمیدونم بگم داستان کوتاهاشو بیشتر دوست دارم یا سه گانه ی سرگردانیشو که( البته یه جلدش هنوز در انتظار چاپ سرگردانه)یا سو وشون؟...سووشون قطعاً شاهکار دانشوره ،به خاطر قلم روان و زنانش دوستش دارم...
2.بعدشم مثنوی ،نمیگم مولانا رو میشناسم و شعر های مثنوی رو کامل با شرح و غیره خوندم ولی تا اونجایی که مغز گنجیشکی و خونده ها و شنیده هام قد میده اگر این کتاب نبود شاید ازخدایی که میشناسیم فقط یه تصویر مخوف و دست نیافتنی باقی مونده بود.به قولی مثنوی همون گفته های قرآنه که به زبانی شیوا و عارفانه بازنویسی شده...
3.یه کتاب کوچیک از گزیده سخنان دکتر شیریعتی هم دارم که خیلی دوستش دارم به اسم خدا،انسان،عشق
(کلا کتابای کوچیک رو دوست دارم...البته طراحی جلد و صفحه آراییش هم خیلی برام مهمه)
4.یکی دیگه از کتابایی که توی کتابخونم هست و کلی خاطرش رو میخوام که نخوندمش،کتاب تصویر گران سال (البته سال 84)،خیلی عزیزه چون اون سال از نمایشگاه خریدمش .ماشالله کتاب قطوریه واون روز گرون خریدمش ،صفحه های رنگی رنگیشو که ورق میزنم کلی کیف میکنم ،آخه منو از تو اتاقم برمیداره میبره به بچگی هام .
5. رمان بادبادک باز خالد حسینی ،البته هزار خورشید تابانم خوب بود ولی به نابی موضوع بادکباز و فضاسازیهای زیبای اون نبود..دلم میخواد که فیلمش رو ببینم
6. از سبک نوشته های عرفان نظر آهاری خوشم میاد...لیلی نام تمام دختران زمین است
7.آخرسرم یه رمان هست که تقریباً تازگی خوندم و خوشم اومد ازش،شیوه نگارشش و زمان و مکان وقوع داستان با همه رمان هایی که خوندم فرق داشت،نویسنده دید جالبی داره ونوشته هاش آدم رو یاد افسانه های قدیمی میندازه،اسم کتاب شاهدخت سرزمین ابدیت هست و نویسندش دکتر آرش حجازی
...یه تیکه از خونده هام:
شاهدخت سرزمین ابدیت:این قصه ها رو که از خودم نساخته ام.اصلاً مگر آدم میتواند چیزی از خودش بسازد؟قانون بقای ماده و انرژی را شنیده ای؟همه چیز همان اول خلق شده.روزی که خدا آدم را خلق کرد دید مخلوقش خیلی تنهاست.برای همین ،زن را خلق کرد تا همدمش باشد.اما زن باعث شد که هردوشان را از باغ بهشت برانند.خدا خیلی هم زن را مقصر نمی دانست. فهمید که زن و مرد هنوز هم تنهایند که خودشان را این طور به دردسر انداخته اند.برای همین قصه ها را هم خلق کرد تا زن ومرد دیگر احساس تنهایی نکنند...
دعوت نوشت:همین دیگه،هرکس گذرش به اینجا رسید به دعوت خودش توی این بازی شرکت کنه!
دلیل نوشت:وبلاگم داشت بوی خون میگرفت،این سوژه یه بهونه بود که رنگ و بوش رو عوض کنم.
۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۸, سهشنبه
خبرها
.
.
.
دیروز مردمی در شهر پیکر شهدای 30 سال پیش را بدرقه میکردند و برای جوانان سالهای گذشته سوگواری میکردند،یعنی نمی دیدند جوانان این سال را که مدتهاست روحشان نیازمند سوگواری است؟؟؟؟؟؟
۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۶, یکشنبه
با تمام اشک هایم ،باز نومیدانه خواهش می کنم، بس کنید
دیشب وقتی داشتم وبگردی میکردم به یه آهنگ زیبا رسیدم به نام
(موج خون) که به عنوان صدای استاد شجریان معرفی شده بود ،اما بعد از اینکه دانلود کردم متوجه شدم این تصنیف با صدای رهام سبحانی و به همراهی هاله سیفی زاده هست.شعر این تصنیف متعلق به مرحوم فریدون مشیری است و زبان حال مردم ایران زمین ...
شرمتان باد ای خداوندان قدرت
بس کنید
بس کنید،از این همه ظلم و قساوت
بس کنید
ای نگهبانان آزادی
نگهداران صلح
ای جهان را لطفتان تا قعر دوزخ رهنمون
سرب داغ است اینکه می بارید بر دل های مردم،سرب داغ
موج خون است
موج خون است،این که می رانید بر آن کشتی خودکامگی را
موج خون
گر نه کورید و نه کر
گر مسلسل هایتان یک لحظه ساکت می شوند
بشنوید و بنگرید
بشنوید این وای مادرهای جان آزرده است
کاندرین شبهای وحشت سوگواری می کنند
بشنوید
بشنوید
بشنوید،این بانگ فرزندان مادر مرده است
کز ستم های شما هرگوشه زاری می کنند
بنگرید این کشتزاران را که مزدوران تان
روز و شب با خون مردم آبیاری می کنند،با خون مردم آبیاری می کنند
وای ای وطن،وای ای وطن
کجایی؟کجایی ای وطن
بنگرید این خلق عالم را که دندان بر جگر بیدادتان را بردباری می کنند،بردباری می کنند
بیدادتان را بردباری می کنند
دست ها از دستتان ای سنگ چشمان برخداست
بر خداست
گرچه می دانم،گرچه می دانم
آنچه بیداری ندارد،خواب مرگ بیگناهان است و وجدان شماست
خواب مرگ بیگناهان است و وجدان شماست
با تمام اشک هایم ،باز نومیدانه خواهش می کنم
بس کنید
بس کنید
بس کنید
بس کنید
شرمتان باد ای خداوندان قدرت
بس کنید
بس کنید از این همه ظلم وقساوت
بس کنید
.
.
.
ای وطن...
۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۴, جمعه
این مملکت،خونمه
شبکه استانی اصفهان از تلویزیون ملی محترم ،روزهای جمعه برنامه ای داره که نسبتاً موفقه. و به خاطر همین محبوبیت و موفقیت چندباری مورد فیلترینگ مسئولان دلسوز شبکه قرار گرفته و تا همین چند وقت پیش هم به خاطر سوتی یکی از مهمانان عزیز برنامه توقیف بود و مجری برنامه به خاطر سوتی مهمان محترم از کار بی کار شد.
حالا چند هفته ای هست که دوباره روی آنتن میره و البته از اونجایی که برنامه زنده هست ،گاه گداری مهمانان و مجری های جایگزین شده از دستشون درمیره و حرفهایی میزنند که اصولاًنباید بزنند!که البته سریع دو زاریها میفته و بتونه کاری و ماست مالی میشه...
اما چیزی که این هفته اتفاق افتاد یه حس خوب رو دوباره در من روشن کرد،یه حسی شبیه غرور .
مهمون برنامه امروز، حامد بهداد بود.البته خود حضور بهداد توی این برنامه خیلی خیلی باعث تعجبم شد.در تمام طول برنامه منتظر یکی از همین سوتی هایی که گفتم از طرف ایشون بودم تا اینکه در آخرین لحظات مجری(محمد سلوکی)درخواست کرد که بهداد جمله ای درباره وضوع برنامه با عنوان (خونه)بگه و جناب بهداد هم با جوابش همه هنرمندان سبز سرزمین سبزمون رو روسفید کرد!
بهداد در جواب گفت:
من یاد فیلم گوزن ها ساخته آقای کیارستمی میفتم وسکانسی که قدرت ،شخصیت اصلی فیلم توی خونه خودش داره گلوله میخوره.دوستش فریاد میکشه و خطاب به اون میگه برو بیرون!اما قدرت در جواب میگه اینجا خونمه...
حامد بهداد در حالی که لبش رو میگزید گفت:این مملکت خونه منه!
خیلی خوشحالم از این حس خوبی که با شنیدن این جمله پیدا کردم،خوشحالم که هنرمندانی که دوستشون داریم هنوز در کنار مردمشون هستند.
احتمال نوشت:احتمالاًباز هم این برنامه مورد لطف و محبت مسئولان قرار میگیره و از هفته آینده کاسه،کوزش جمع میشه!
دلم می خواهد نوشت : به امید روزی که هیج سینمایی به خاطر حرفی که فیلم روی پردش زده به آتش کشیده نشه و هیچ برنامه ای به خاطر حرف دل یک هنرمند توقیف نشه
۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۱, سهشنبه
در راه که می آمدی سحر را ندیدی؟
گریه نکن خواهرم،در خانه ات درختی خواهد رویید و درختهایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت،و باد پیغام هر درخت را به درخت دیگر خواهد رسانید و درختها از باد خواهند پرسید در راه که می آمدی سحر را ندیدی؟...
.
.
.
یعنی میرسه روزی که باد پیغام خوشی برامون بیاره؟
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۷, جمعه
گاهی فریاد
این ویژگی هنر نابه،هنر وقتی ناب و جاودان میشه که همیشه و برای همه آدمها حرفی برای گفتن داشته باشه و هیچ وقت خسته کننده و ملال آور نشه!نمونه اش هزار تا بنای تاریخی و هنری که دور و برمونه،نمونه اش کاشی های هفت رنگ مسجد شیخ لطف الله که اگه روزی صدبارم نگاشون کنی بازم تازه و شاهکارند.همه این ها رو گفتم که بگم ،امشب شاید برای بار سی ام سریال خانه سبز رو می دیدم یه سکانس و یه ذیالوگ توی اون سکانس به دلم نشست:
صحنه داخلی،شب، دیا لوگ رضا و خواهرش،نرگس در چهارچوب در خانه نرگس و علی:
رضا:علی امشب دنبال یه جفت گوش می گشت،مثل من.گوش داری خواهر؟
نرگس:من که یه عمره گوشم داداش.کافی نیست؟؟؟؟؟
رضا:نه کافی نیست،کافی نیست خواهر من.گاهی لازمه زبون باشی،گاهی باید فریااااااااااااااااااااااد باشی.
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۴, سهشنبه
سکوتم را نکن باور

این روزا این سسسسین سوکوت بدجوری تو سرم زوزه میکشه ...
این روزا مردم شهرم رو که نگاه میکنم می ترسم...می ترسم فراموش کرده باشند...
می ترسم
می ترسم ترسیده باشند...
می ترسم عادت کرده باشند...
می ترسم باور کرده باشند...
می ترسم ،خیلی می ترسم...
این روزا دیگه از خون نمی ترسم ،از درد نمی ترسم ،از فرار نمی ترسم...
فقط از ترس مردمم می ترسم...
از فراموشی...
یعنی میشه انقدر راحت عادت کرد،باور کرد واز یاد برد؟
یعنی میشه هنوزم توی همون بهشت اردیبهشت پارسال سیر کرد؟
نه!
سال پیش یه بهشت سبز ساخته بودم،
با هم ساخته بودیم،شروع کرده بودیم به ساختنش...
امسالم اردیبهشت داره ، ولی سبزش همون سبزه؟!
نه!
من هنوزم درختای اردیبهشت پارسال توی ذهنم هست،اونا سبزتر بودند...
یادمه!درست یادمه درختای سبز رو...
قبلاً وقتی نقاشی میکشیدم همین درختای سبز رو میکشیدم،خوب میشناسمشون...
اما نمیدونم چی شد ،تازگی،چند وقتیه...
از کی نمیدونم...
ولی مدتیه ، درختایی که می کشم به سبزی اون درختای بهشتی پارسال نیست.
درختای نقاشیهام رنگشون رو باختند...
من پخته تر شدم یا رنگام؟...
شایدم درختهای توی نقاشی هم ترسیدند!
من ترسیدم یا درختام؟
نه...
نه...
نه...
دوست ندارم،دوست ندارم بترسم !نه خودم نه درختا...
اونقدر نمیترسم که یه روز دوباره همون درختای قبلی رو سبزتر بکشم...
اونقدر نمیترسم که یه روز دوباره خلوتیه سینِ سکوت رو دوست داشته باشم...
.
.
.
این روزا برای اینکه ترسم یادم بره میون وبلاگهای مختلف سرک میکشم،یه راست میرم سراغ آرشیو وبلاگ و خرداد 88 رو پیدا میکنم،درد و ترس و اشک رو توی قلم خیلی ها دیدم،سکوت اون روزهای بعضی ها رو هم شنیدم ،مقاومت و استواری رو توی برگه های خرداد بعضی وبلاگ ها حس کردم و دیدم که چندتایی هم این تاریخ رو از بایگانی وبلاگشون پاک کردند،انگار که هیچ وقت نبوده...
ولی بین همه اونها یه متن خیلی به دلم نشست ،اونقدر به دلم نشست که با خوندنش دوباره یادم افتاد روزای سبزی رو که با چشمای سرخ از سرگذروندیم.دوباره چشمام سرخ شد،لینکش رو برای شما هم گذشتم شاید چشمای شما هم دوباره سرخ بشه .یه متن از وبلاگ آنالی در سرزمین شگفت انگیز
اون نقاشی بالای صفحه هم یکی از همون بهشتای منه که رنگشو باخته...
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۲, یکشنبه
من و اسبم
خوب همه اینها نماد بود،صحرا نماد راه سخت زندگی،شاید اون کلبه همون منزلگاه ابدی باشه و حیوانات هرکدوم ارزشهای ما هستند.همونطور که گاهی توی زندگی در مقابل مشکلات بعضی ارزشها رو فدای همدیگه میکنیم ،اینجا هم همین اتفاق میفته.آخرین حیوانی که با ما میمونه یا بهتر بگم آخرین ارزشی که ما اون رو حفظ میکنیم همون چیزی است که تمام عمر بقیه رو فدای اون میکنیم تا از دستش ندیم.شیر نمادی از غرور انسان بود.گاو نماد نیازهای اولیه و حیاتی،گوسفند نماد دوستان ،میمون نماد فرزندان و نهایتاًاسب نماد عشق است.
من وقتی این تست رو حل کردم،اول از همه میمون رو رها کردم چون اصولا از میمون خوشم نمیاد.حیوون لوسیه و زیاد به آدم میچسبه!بعد از اون از شر شیر خودم رو راحت کردم،چون ازش میترسیدم و بعد نوبت گاو بود..چون به نظرم خیلی بزرگ بود و حرکاتشم کنده،آخر همه هم گوسفند رو فدا کردم و من موندم واسب...
توی همون صفحه وبلاگی که این تست رو گذاشته بود خیلی ها جوابشون رو نوشته بودند.
جالب بود،خیلی ها همون اول اسب رو قربانی کرده بودند که درنهایت شیر رو داشته باشند و خیلی ها هم شیر رو فدا کرده بودند تا به اسبه برسند.خیلی هام برای نجات گوسفند و گاو ومیمون بقیه رو قربانی کرده بودند.انگار بدون قربانی نمیشه چیزی رو به دست اورد.
چالش نوشت:بعد از این تست یاد چیزی افتادم که خیلی بی ربط با این موضوعه...یاد اون موشه و کرمه وسوسکای بیچاره ای افتادم که چند وقت پیش به فضا تبعید شدند،یعنی اونا هم نماد چیزی بودند؟!خوب،از اونجایی که ما شرقیا و بیشتر ما ایرانیها نصف حرفهامون رو با نماد و نشانه وتمثیل و استعاره میزنیم،هیچ بعید نیست توی عصری که آدم تونسته روی ماه راه بره ما ایرانیها با فرستادن موش و کرم و سوسک بخواهیم با زبان نمادین چیزی رو به دنیا بگیم!!!
یاد نوشت: یاد یه چیز دیگه هم اوفتادم
وقتی که من موندم و اسبم به یاد کارهای تصویرگری زنده یاد خانم نسرین خسروی افتادم.گذاشتمش اینجا...
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۱, شنبه
برگ اول
برای صدمین بار شروع میکنم.
چند وقتی میشه که ساعتهام رو با خوندن وبلاگها پرمیکنم.خواندن حرفها و درد و دلهای آدمهای دیگه ،یا بهتر بگم فوضولی و سرک کشیدن توی زندگی و افکار آدمهایی که نمیشناسمشون،و مدتی هم هست که منم دلم میخواد خصوصی ترین گوشه های زندگیم،اونجایی که فقط خودم هستم و افکار خودم رو بنوسیسم. چرکنویسهایی که هرگز پاکنویسشون نمیکنم رو اینجا بدون نقاب بنویسم.
چندین بار نوشتم و پاک کردم...کاش تو دنیای واقعی هم امکان ادیت کردن حرفی که میزنیم بود.شاید خیلی چیزا تغییر میکرد.خیلی حرفها گفته میشد و خیلی هاش هیچ وقت گفته نمی شد.شاید منم آدم پرحرفی میشدم ! ای کاش آدما قبل از اینکه کلمه هارو مثل نقل و نبات از دهنشون بیرون بریزند،قبلش چندبار برای خودشون مرور و ویرایشش میکردند.
البته شایدم اگه همچین اتفاقی میفتاد ،دنیای خیلی بی مزه ای داشتیم.و احتمالاً معنی خیلی از کلمه ها رو اونجور که باید نمی فهمیدیم.مطمئناً تا زنجیر نباشه مفهوم آزادی رو درک نمیکردیم،تا تحقیر نبود،معنی سرفرازی رو نمیدونستیم،تا نفرتی رو احساس نمیکردیم،طعم شیرین محبت رو نمی شناختیم.
بلاخره تصمیم گرفتم،اینجا توی این دنیای مجازی آدم پرحرفی بشم.ترس از قضاوت دیگران رو کنار بزارم و آزاد هرچیزی که دارم و هستم رو بنویسم وبا دیگران درمیون بزارم. دیگرانی که شاید کیلومترها ، شهرها و کشورها و دریاها از من دورهستند و ناشناس
شانس بزرگ من این بوده که توی این عصر زندگی میکنم،هرچند که دنیای چندان شادی نیست ولی یه دنیای دیگه توی دلش داره و اون اینجاست...یه دنیای مجازی که شاید ساکنینش کمتر از دنیای واقعی ،مجازی و دروغین باشند
پس شروع میکنم به نام الله،به امید اینکه نویسنده خوبی باشم،بدون ترس از قضاوت...