۱۳۸۹ آذر ۲۵, پنجشنبه

نذری


کوچه،
خط طویل آدمهایی بود به انتظار ناهار ظهر عاشورا  
در خیابان،
عده ای ، خون، نذر حقیقت می کردند...

۱۳۸۹ آذر ۲۱, یکشنبه

تکرار هزار باره


امام صادق (ع) گفته است:
کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا...


خدای من ،در این زمین لعنتی چه خبر است که روزی هزار بار کربلا می شود و ما در داغی ظهر عاشورایش می سوزیم ،این جا روزی هزار بار عاشورا تکرار می شود، بر زبان های ما ، درسینه های ما ، در افکار ما...
ما اینجا ،روزی هزار بار میان بین النهرین حق و باطل دست و پا می زنیم .
ما روزی هزار بار اهل کوفه می شویم و در تنگنا سراغ آسمان می رویم، اما همین که احساس می کنیم منافعمان به خطر می افتد، روی زمین ،خودمان را گم می کنیم تا مجبور نشویم چشم در چشم خورشید بیندازیم  ...
ما روزی هزار بار پشت خورشید را خالی می کنیم و روزی هزار بار پشیمان و نادم می شویم ...
گاهی حتی رو در روی خورشید می ایستیم ، ما اینجا روزی هزار بار، هزار بار  خورشید را بر نیزه می کنیم 
و برایش مرثیه می خوانیم ...


اینجا هر روز هزار بار کربلا می شود و روزی هزار بار عاشورا تکرار می شود ، روزی هزار بار حسین را سر می برند،سر می بریم ...



۱۳۸۹ آذر ۱۱, پنجشنبه

حسرت سپید


دنیا وارونه شده.نه ! بهتر بگویم دیوانه شده! زمانی  زمستان که از راه می رسید ، چشم به آسمان میدوختیم برای دیدن دانه های سپید شادی،آن روزهای کودکی ،شادی تعطیلی مدارس در کنار غلط خوردن و دویدن در نرمی برفهای نشسته بر زمین . و شنیدن صدای خوش له شدن حجم سپید نرم و سرد زیر چکمه های پلاستیکی رنگ به رنگمان...
حالا قصه زمانه برعکس شده،سیاهی آسمان چشم روشنیمان می شود برای تعطیلی روزها...
آخ ، آسمان من نمی خواهی بباری؟
نه ! برای من نه...
برای این زمین زبان بسته که سرد است و خشک.سرد است از نفسهایی که همه ابر شده و این پایین دیوارهای بلند قندیل گرفته پیش چشمانمان ساخته...
برای من ،نه ...
برای لبخند کودکانه ای که شوق دیدن بارش سپیدت را فراموش کرده ،برای دستان یخ زده مان که با سرمای گلوله های برفی کرخت میشد ، و چقدر دستان ما این روزها نیازمند بی حسی است ...
برای این چتر زبان بسته که هنوز بر چوب لباسی آویزان،منتظر باز شدن و خیس شدن است...
برای دود و حجم سیاهی که محاصره مان کرده ، منجی پاکم نمی باری؟
ما این جا...
این پایین اسیر ابرهای سیاه شده ایم . سیاهی روزهای زمستانی ...
بیا، ببار و ناجی ما باش، ببار و بشوی قدری از این چرک و غبار گرفته روی سر این آدمهای دل چرکین را...
بیا و ببار که این رودخانه ، بی تو می خشکد و آن وقت تنها دلخوشیمان میشود یک رویای قدیمی،یک حسرت...
زنده رود من ، بی تو میمیرد و ما می خشکیم در حسرت ندیدنش!

امکانات نوشت: هیچ وقت فکرش را نمیکردم ، شهر زیبای من که سالیان سال یک رودخانه زنده را در بستر خود جای داده  آن قدر غرق دود و هوای آلوده شود که هم ردیف پایتخت نشین ها تعطیلی نصیبمان شود!

 چاشنی نوشت: نمیدونم چرا این آهنگ من رو یاد روزهای برفی میندازه ،شاید به خاطر عنوانش و شاید به این علت که اولین بار یک روز برفی بود که شنیدمش، آهنگ ساری گلین از آلبوم به تماشای آبهای سپید استاد علیزاده.


۱۳۸۹ آذر ۱, دوشنبه

لب تشنگی


از روزی که این صفحه شیشه ای ِ مجازی را برای خودم ساختم،قصد کردم که تنها کلام و قلم خودم باشد هرچند ضعیف و ناخواندنی.کپی و نقل قول و سخنان دل نشین دیگران باشد برای فیس بوک و گودر و هزار ویترین دیگر این دنیای مجاز...
اما گاهی نمی توانی، واژه های ناب از دستت میگریزد و جایش تنها پشت این شیشه خوش آب و رنگ دلنوشته هاست نه در ویترین پر طمطراق شبکه های دوستانه.
وبلاگ مثل خانه ات،مثل اتاقت ،مثل دفتر یادداشت کوچکت شخصی تر از همه جاست و بیش از همه تو است و تو اویی
دوستش داری و دوست داشته هایت را تنها لایق همرنگ شدن با دست خط این چرکنویسهای شخصی شخصی شخصی میدانی.
همه این مقدمات را گفتم که بازهم یک نقل قول بنویسم!


مختارنامه را می بینم ،با همه نقدها و سرنیزه هایی که به سویش نشانه رفته،با همه سوءبرداشت ها و سوءتعبیرها و سوءاستفاده هایی که در همین چند هفته از خط به خط دیالوگهای این سریال شده.
گذشته از مجموعه بی نظیر و کامل طراحی لباس و صحنه و موسیقی و بازیگر و فیلمنامه و کارگردان و...
دیالوگهای بی نظیرش بیش از هرچیز درونت را آتش میزند!این بار با این سکانس و این دیالوگها مو بر تنم سیخ شد...


مسلم : تشنه ام قدحي آب مي خواهم
ابن زياد : بن حريث ابش دهيد ،البته در سفالينه ای كه به حرام گوشتان آب مي دهيد ،او مرتد  شده است و به هر چه لب بزند شرعا نجس است
مسلم : مرتد تويي ،مرتد تويي كه بي قصاص آدم مي كشي و خون كساني را مي ريزی كه كشتنشان حرام است ،كسي كه ازسر خشم و سوء ظن ادم مي كشد بيشتر سزاوار ارتداد است،نفس و عرق چون تويی نجس است كه دلت را خانه ابليس ساخته ای
ابن زياد : ابلیس تويي كه به هوای پيروی از نفس به خليفه مسلمين شوريده ای و و بر روی امير مسلمين تيغ كشيده ای و بين مسلمين نفاق كرده ای.ارتدادت محرز ومسلم است ،من تو را برای رضای خدا خواهم كشت نه از سر خشم و سوء ظن

 چه داستانی است،داستان معرفت عرفه و لب تشنگی و غریبی یاران حسین...
چه راز بزرگی پشت داستان غدیری که در راه آمدن است و محرمی که پس از آن علم می افراشد هست که ما هنوز که هنوز است پس از قرن ها درک نکرده ایم و نیافته ایم و همچنان پا در هوا  در تاریخ گم می شویم و هر روز تکرارش می کنیم؟!...

هذیان نوشت: فکر کنم ،سکوتهای طولانی باعث شده که رسم و راه نوشتنی که در این چندماه آموخته بودم از یادم برود و شروع کرده ام به هذیان گویی!
چاشنی نوشت: لالایی زیبای مختارنامه


۱۳۸۹ آبان ۲۷, پنجشنبه

غربت



غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت

پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت

طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد

و سفره ای که تهی بود بسته خواهد شد

...

و در حوالی شبهای عید همسایه

صدای گریه نخواهی شنید همسایه

همان غریبه که قلک نداشت خواهد رفت

و کودکی که عروسک نداشت خواهد رفت

منم تمام افق را به رنج گردیده

منم که هر که مرا دیده در گذر دیده

منم که نانی اگر داشتم از آجر بود

و سفره ام که نبود از گرسنگی پر بود

به هر چه آینه تصویری از شکست من است

به سنگ سنگ بناها نشان دست من است

اگر به لطف و اگر قهر می شناسندم

تمام مردم این شهر می شناسندم

من ایستادم اگر پشت آسمان خم شد

نماز خواندم اگر دهر ابن ملجم شد

طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد

و سفره ام که تهی بود بسته خواهد شد

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت

پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت

چگونه باز نگردم که سنگرم آنجاست

چگونه آه... مزار برادرم آنجاست

چگونه باز نگردم که مسجد و محراب

و تیغ منتظر بوسه بر سرم آنجاست

اقامه بود و اذان بود آنچه اینجا بود

قیام بستن و الله و اکبرم آنجاست

شکسته بالی ام اینجا شکسته طاقت نیست

کرانه ای که در آن خوب می پرم آنجاست

مگیر خرده که یک پا و یک عصا دارم

مگیر خرده که آن پای دیگرم آنجاست

شکسته می گذرم امشب از کنار شما

و شرمسارم از الطاف بی شمار شما

من از سکوت شب سردتان خبر دارم

شهید داده ام از دردتان خبر دارم

تو هم به سان من از یک ستاره سر دیدی

پدر ندیدی و خاکستر پدر دیدی

تویی که کوچه غربت سپرده ای با من

و نعش سوخته بر شانه برده ای با من

تو زخم دیدی اگر تازیانه من خوردم

تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم

اگر چه مزرع ما دانه های جو هم داشت

و چند بته مستوجب درو هم داشت

اگر چه تلخ شد آرامش همیشه تان

اگر چه کودک من سنگ زد به شیشه تان

اگر چه متهم جرم مستند بودم

اگر چه لایق سنگینی لحد بودم

دم سفر مپسندید نا امید مرا

ولو دروغ عزیزان بهل کنید مرا

تمام آنچه ندارم نهاده خواهم رفت

پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت

به این امام قسم چیز دیگری نبرم

به جز غبار حرم چیز دیگری نبرم

خدا زیاد کند اجر دین و دنیاتان

و مستجاب شود باقی دعاهاتان

همیشه قلک فرزندهایتان پر باد

و نان دشمنتان هر که هست آجر باد

محمدکاظم کاظمی - شاعر و نویسنده افغانستانی
این شعر و حس غربتش رو دوست دارم ،شعری که تنها روایتگر غربت و فقر یک افغان در سرزمینم نیست.این شعر داستان غریبگی همه ما آدمهاست.قصه دوری ها و دشمنی هایمان...و در عین حال نیازمان به نزدیک هم بودن.ما آدمها موجودات غریبی هستیم از یک سو نیاز داریم به بودن در کنار هم و در اجتماع هم و از سوی دیگر همین جامعه و مردمش هراس هر روزه مان است.دردهایمان مشترک است اما هریک برای دیگری دردیم نه مرهم...

۱۳۸۹ آبان ۱۴, جمعه

این روزهای من



در انتظار معجزه ام...
شاید هم زلزله...
.
.
.

میان این هزار رنگ پاییزی به دنبال یک رنگ ناب و تازه تازه می گردم.
سراغ ندارید؟...

۱۳۸۹ مهر ۱۸, یکشنبه

به نام من

امروز هم گذشت...
روزی که به اصطلاح به نام من بود،به جنس من.نمی دانم مالکیت یک روز و یک تاریخ در مملکتی که حداقل  حق تملک را بر جان خویش داری خوب است یا بد؟زشت است یا زیبا؟...
مالکیت یک روز از 365 روز سال در سرزمینی که هر روز میان کوچه ها و خیابان هایش، درون خانه ات و در درون خلوت خودت حق نداشته ات را  می بلعند...
اینجا یک روز به نام من است، خیابان ها را چراغانی می کنند و بر گوشه و کنارش بنرهای رنگ به رنگ شادباش و تبریک آویزان می کنند اما زمان گذر از پیاده رو سیل نگاه های درنده و متلک های بی شرمانه است که به سویم روانه می شود.اینجا من مجبورم، یعنی باید زبان در کام گیرم و  سر به زمین بدوزم و هر روز از میان نیزه ها و نیشترهای هوس مردانه و نگاه سرزنش گر عبور کنم مبادا برچسب بخورم و نام نامیم لکه دار شود!
اینجا یک روز به اسم من است،منی که هرجا ایستاده ام از برکات همین نام نامی تحقیر شده ام و به سخره گرفته شدم.اینجا منم که چون دخترم دیگران حق سبقت از من دارند...
اینجا منم و نام نامیم و یک حکایت مگوی از بی حقیم...
اینجا منم یک دختر ،که با حق نداشته ام همانند برده ای باید به انتظار انتخاب بنشینم 
یا نام نامیم لکه دار شود...
اینجا منم و دستان خالی از داشتن و نامی که به دوش میکشم،نامی که برایش جشن و پایکوبی می کنند و به زور نقل و نباتش را در حلقومم می ریزند...


چاشنی نوشت: پریدخت_سالار عقیلی

۱۳۸۹ مهر ۹, جمعه

شرمندگی...

چه میگویی؟
از آن بالا با آن چشمان سیاه ، صورت روتوش شده به سبک دهه های 50 و 60  و آن نیم تنه خاکی...
چه می گویی از آن بالا؟برای چه این چنین ایستاده ای و چشم در چشمم شدی؟
از میان خرابه های سالهای60 به منی که میان داغی روزهای80،81،82،83،84،85،86،87،88،88،88،89ذوب می شوم ، مینگری؟
پشت در پشت آن 3رنگ ایستاده ای تا چه بگویی برای منی که غریبه می پندارندم با باد گره خورده در حرکت مواج سبز و سرخ و سپید؟ به خیالت بر قله ایستاده ای؟ نه جانم ،نه برادرم ،نه زخم خورده ام ...
آن جا،آن بالا، تصویرت را بر بیلبوردهای خوش آب و رنگ قاب گرفته اند و بر تیرهای چراغ برق به صلیب کشیده اند تا بر من فخرفروشی کنی. غافل از آنکه ما هر دو از چشم در چشم هم انداختن می ترسیم ، معذوریم ، شرمنده ایم ، شرمنده ...
نمی دانم شما شرمنده ما یا ما شرمسار روی شما!؟
 در دو سوی خیابان های ملول و بی جان ما ،سرهای شما را بر تیر چراغ برق علم کرده اند، مثال سرهایی بر سرنیزه ...
و تن های ما ،این پایین، بر زمین، به صلیب کشیده شده ،تا خوب شما را ببینیم ...
اما هر دو اسیر شده ایم ، هر دو شرمسار...
ما شرمنده شمائیم یا شما شرمنده ما!؟نمی دانم.
شاید هم ما و هم شما شرمسار این خاکیم ، شرمسار سرخی زمین و سیاهی آسمانی که قرار بود آبی آبی باشد و زمینی که سبز سبز...
هر دو شرمساریم،شرمسار آن سه رنگی که بر آنها تکیه زدید ،تکیه زدیم...

تأخیرنوشت:عنوان پست قبل را که مینوشتم نمیدونستم  این ایست دادن چنین طلسمی داره ، گاهی کمی سکوت بد نیست ، یکم مکث برای نفس تازه کردن!

۱۳۸۹ شهریور ۲۰, شنبه

ایست!


دلم میخواد،...
دنیا 60 دقیقه بخوابه،1ساعت دکمه pause را بزنم
درست مثل قصه زیبای خفته
آخ،چی میشد قصه ها واقعیت بودند
همه ساکن و صامت،فقط من بیدار
آروم بر میگردم عقب و سر جام می ایستم و دوباره play...

۱۳۸۹ شهریور ۱۸, پنجشنبه

باران بر آتش

تمام شد.
مثل باران.
به مانند بارانی که پس از ماهها گرما و خشکی می بارد.ابتدا نم نم ،تمام غبار روزهای گذشته را آرام و نوازشگر پاک پاک می کند.اگر دستت را از پنجره بیرون کنی قطرات ریز و لطیفش را هر چند ثانیه یک بار حس میکنی . به ذوق می آیی از بارش و می ترسی که تمام شود و بوی خوش خاک و آب هم آغوش شده را استشمام نکنی!
کمی که میگذرد صدای غلط خوردن دانه های ترد و صیقلینش را بر آسفالت خیابان ، بر آجر های دیوار ، بر سنگهای ایوان می شنوی و صدای عبور پر طراوتش را از میان شاخ و برگ درختان . میشنوی صدای تقه زدن لطیفش را بر سطح شیشه ای پنجره .
آن وقت لبخندی بر لبانت می نشیند و دلت رنگ می گیرد به آواز خوشی که آرزویش را داشتی. دلت قرص می شود که تا بند بیاید فرصت قدم زدن میان هیاهوی قطرات بی وزنش را داری. با تمام وجودت تنفس سبز باران را به داخل ریه هایت می کشی و تنت را ارزانی بارش بخشنده اش.
خیس خیست می کند ، تند و تندتر میشود و تو را سرتا پا بارانی می کند...
و دوباره دلهره، دوباره دلتنگی...
میدانی که وقتی تند می شود و شدت می گیرد رو به پایان است. کم کم آرام می گیرد، آرام و بعد نم نم و بعد ...
تمام می شود .
تمام می شود اما هوا هنوز پر از بوی خوش خاک باران خورده است، پنجره ها دانه هایش را به یادگار حفظ کرده اند و زمین همچنان خیس خیس...
 دوام ندارد ، آفتاب می آید و خاک را ، خیسی زمین را و شیشه پنجره را خشک خشک می کند. فردا باز هم آفتاب است و آفتاب ، و تو فراموش می کنی بارانی که بارید و تو را شست.
حکایت باران، حکایت ماست و این روزهای رو به اتمام. رمضان هم گذشت، خیلی زود ،همین که عادت کردی به بودنش، همین که  دوستیت با حضرت دوست  را دوباره یافتی ، همین که آمدی میهمان عزیز میهماندار شوی سفره برچیده شد. ترسم از اتمام میهمانی نیست ترسم از نمک خوردن و نمکدان شکستن است. ترس فردایی که بی رمضان سحر شود و من در خواب شیرین دم صبح نمازم را قضا کنم. ترس روزهایی که می آیند و من نشستن پای سجاده و درد و دل با او را حوصله نکنم . دلهره از فردایی که بدون ماه زیبایش آسمان رخت سیاه برتن کند و من در ظلمتش باز گم شوم.
در گرگ و میش دم صبح ، گوشه اتاق نشسته ام و قرآن کوچک سبزم را باز می کنم. آن که روزه داری میکند در طی این ماه قرآن را  یک بار ختم می کند. و من تازه به انعام رسیده ام و فردا شاید عید باشد. این روزها هر وقت پای این سجاده می نشستم ، قرآن را باز می کردم و چند صفحه ای میخواندم. آیه آیه خواندم و هرجا که زیبا بود، هر جا که دردم بود ، هر جا که دلخوریم بود خط کشیدم و نشان گذاشتم. حالا فردا عید است و پس فردا دوباره همان روزهای دوندگی شروع می شود. و من میترسم که با اتمام امشب ، قرآن سبز کوچکم بازهم گوشه کتابخانه میان کتابهای رنگ به رنگ و کوچک و بزرگ مهجور بماند.
می ترسم که باز نوای آرامش بخشش دلهره ام شود وقتی که به قول شریعتی یادآور آواز مرگ می شود. می ترسم که  بوسه و دور سر چرخاندنی شود هنگام سفر. می ترسم آذین سفره هفت سین و یلدا و عقد و ... شود . می ترسم که تنها زمان ترس و دلواپسی به سراغش روم و یس و الرحمن بخوانم.تنها بخوانم تا آرام شوم.
می ترسم که من هم هیزم کش آتش این قرآن سوزی شوم...

 نقل قول نوشت: دیشب اتفاقی دنبال مطلبی بودم که به این سخنان شریعتی برخوردم:
((قرآن! من شرمنده‏ی توام اگر از تو آواز مرگی ساخته‏ام که هر وقت در کوچه‏مان آوازت بلند می‏شود، همه از هم می‏پرسند «چه کس مرده است؟»
چه غفلت بزرگی که می‏پنداریم خدا تو را برای مردگان ما نازل کرده است.
قرآن! من شرمنده‏ی توام اگر تو را از یک نسخه‏ی عملی به یک افسانه‏ی موزه‏نشین مبدل کرده‏ام.
یکی ذوق می‏کند که تو را بر روی برنج نوشته،‌ یکی ذوق می‏کند که تو را فرش کرده،‌ یکی ذوق می‏کند که تو را با طلا نوشته، ‌یکی به خود می‏بالد که تو را در کوچک‏ترین قطع ممکن منتشر کرده و… آیا واقعاًخدا تو را فرستاده تا موزه‏سازی کنیم؟
قرآن! من شرمنده‏ی توام اگر حتی آنان که تو را می‏خوانند و تو را می‏شنوند،‌ آن‏چنان به پایت می‏نشینند که خلایق به پای موسیقی‏های روزمره می‏نشینند... اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند، مستمعین فریاد می‏زنند «احسنت…!» گویی مسابقه‏ی نفس است…
قرآن!‌ من شرمنده‏ی توام اگر به یک فستیوال مبدل شده‏ای؛ حفظ کردن تو با شماره‏ی صفحه.
‌خواندن تو آز آخر به اول،‌ یک معرفت است یا یک رکوردگیری؟ ای کاش آنان که تو را حفظ کرده‏اند، ‌حفظ کنی، تا این‏چنین تو را اسباب مسابقات هوش نکنند.
خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو؛
آنان که وقتی تو را می‏خوانند چنان حظ می‏کنند،‌ گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده است.
آن‏چه ما با قرآن کرده‏ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم.))

عیدی نوشت:در ضمن، عیدتون هم مبارک...

چاشنی نوشت: چه چاشنی زیباتر از تصنیف  بارون استاد شجریان

۱۳۸۹ شهریور ۱۳, شنبه

حساب و کتاب


اگر همه دود و سیاهی این 3دهه را به پای آتش بازی سیاست بگذاریم ،که هر که نزدیکش شد ،بال و پرش سوخت و آتش گرفت. برای تن های سوخته  پروانه های دور از هیمه آتش بی جوابم .برای نفس هایی که ناخواسته از حجم سیاه دود نفس کم می آورند و جان می دهند...

+خبر را بخوانید...

۱۳۸۹ شهریور ۹, سه‌شنبه

یا لطیف


((هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم((لطیف)) را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم . خوب یادم هست از بهشت که آمدم ، تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم . بس که لطیف بودم، توی مشت دنیا جا نمی شدم . اما زمین تیره بود.کدر بود، سفت بود و سخت.دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد. و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر.
من سنگ شدم و سد و دیوار.دیگر نور از من نمی گذرد. دیگر آب از من عبور نمی کند، روح در من روان نیست و جان جریان ندارد.
حالا تنها یادگاری ام از بهشت و از لطافتش ، چند قطره اشک است که گوشه دلم پنهانش کرده ام، گریه نمی کنم تا تمام نشود، می ترسم بعد ازآن، از چشمهایم سنگ ریزه ببارد.
یا لطیف! این رسم دنیاست که اشک ، سنگ ریزه شود و روح ، سنگ و صخره؟ این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دل های نازک شرحه شرحه؟
وقتی تیره ایم ، وقتی سراپا کدریم،به چشم می آییم و دیده می شویم، اما لطافت هر چیز که از حد بگذرد ، ناپدید می شود.
یا لطیف! کاشکی دوباره ، مشتی ، تنها مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی تا می چکیدم و می وزیدم و ناپدید می شدم ، مثل هوا که ناپدید است. مثل خودت که ناپیدایی...یالطیف!
مشتی،تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش...))
 عرفان نظرآهاری-در سینه ات نهنگی می تپد-انتشارات صابرین

امشب زیر باران رحمت دوست،به یادم باشید...

۱۳۸۹ شهریور ۷, یکشنبه

من،الهه ای زنده به گور شده...


مظهر لطفت شدم،مظهر تو،گفتند بزرگترین و کاملترین جلوه از مظاهر تو در وجود من است.من شعاعی زرین شدم از خورشید تابنده حضور تو.تکه ای از ابر بی کران رحمتت،شاخه ای از درخت پربار محبتت،من آیینه ای از تو شدم،آیینه ای با هزار انعکاس تو در توی زیبایی و جمال تو...
مرا زن آفریدی...
تو را در من دیدند و الهه ام کردند،از ابتدای حضورم ، از همان دم که حواّ شدم .من شدم الهه زیبایی،الهه باروری،الهه برکت. تنها چلچراغی زیبا شدم برای آذین بستن دنیای مردانه!من الهه بودم اما گناهکار،من از همان دم که حوّا شدم گناهکار بودم.گناه فریب آدم ، گناه رانده شدن از بهشت ، گناه سیب چیدن...
من گناهکار بودم و محکوم،مرا محبوس کردند،من زندانی شدم مبادا بازهم آدم ،مبادا بازهم مردان دل بر باد گره خورده در گیسوانم بسپارند و تو را فراموش ،مبادا قلبشان اسیر زرق و برق وجود من شود و تو را گم کنند،مبادا...
من اسیر شدم اما بهشت را تخته تخته زیر پایم فرش کردند،غافل از آنکه من خود گوشه ای از آن بهشت،از تو،از زیباییت بودم. از من الهه ها و بت ها ساختند، مرا گوشه منزل گذاشتند تا مایه قداست و برکت خانه شوم .غافل،غافل از آنکه من جلوه ای از برکت تو ام،من با حضورم به باروری و پویایی دنیا جان می بخشم،من باید در کنار سختی و جسارت مردانه با لطافتم،با روح پر از عشقم خشت روی خشت جهان بگذارم.یادشان رفت که من ساقه ای از پیچک سبز وجود تو ام.
مرد دیوار شد و من مثال پیچکی ناتوان و ضعیف برای بالیدن و جوانه زدن محتاج چنگ زدن و چسبیدن به دیوار مردانه شدم.
من گناهکار بودم،شعاعی خوش رنگ از اقیانوس مواج طلایی تو ،دیوار ساختند مبادا روشناییم به سبزی جوانه های جهان برسد .هر روز بر قامت سخت این دیوار افزودند و بلندترش کردند،هر چه من راهی ،روزنی کوچک میان این آجرهای ستبر دیوار میافتم میپوشاندند،مبادا نور روشنم جوانه های سبز آن سوی دیوار را پژمرده کند...
من پیچک مهر و محبت تو بودم ،از من شاخه ای هرز ساختند و به جانم افتادند، برگها و جوانه هایم را چیدند و هرس کردند مبادا جسارت کنم و قدی بکشم،مبادا رشد کنم و به آن سوی دیوار سرک بکشم!
داستان هر روزه آجر چیدن و دیوار ساختن آنقدر تکرار و تکرار شد که برایم عادتی ساخت،عادت سکوت...
من عادت کردم به سر زیر بودن،به بالیدن پشت دیوارهای سخت و ستبر،عادت کردم به احتیاج...
داستان دیوار و عادت آنقدر عادی و ملموس شد که اگر گاهی دلم برای هوای آن سوی دیوار تنگ میشد گناهکار میشدم،اینبار خودم مهر گناه را بر پیشانی میزدم،این بار خودم داستان مباداها را روایت می کردم.
میان کشاکش باید و نباید گناه دست به طغیان بر علیه خود زدم،گاه شدم همان شاخه هرز و بی هدف،گاه همان الهه زیبایی ،من شدم ونوس،اینبار من فراموش کردم که روزی تو بودم ،روزگاری من آناهیتا الهه آبها و روشناییهای جهان بودم و اینک تن به تیرگی دادم...
به خیالم بالیدن،ایستادن برابر توست.به خیالم برابری ،آراستن و جلوه گری میان رنگ و نقش است.غافل بودم که من خود وجودی سرتاسر رنگ زیبای تو ام.که تو بارها گفتی من برابرم،گفتی حوّا از جنس آدم است...
نمیدانستم این بی راهه ،این دیوار ساخته دست من و آدم است.گاه با جلوه گری تجدّد و بالیدن ،گاه با حکم شرع و دین!
من حق بالیدن نداشتم به خیال آنکه تو اسیرم کردی و دین پایم را بسته،من حق جلوه گری و خودفروشی داشتم به هوای آنکه هوای بالیدن و قد کشیدن در سرم ندود...
من میان هزار باید و نباید،هزار مکتب و روش و حرف و حدیث گم شدم.هر کس آمد دیوار را بکوبد اما دیواری دیگر برابرم ساخت.هزار سوال و جواب ساخت برای کمرنگ شدنم ،برای زنده به گور شدن هر روزه ام در مسیر تاریخ . هیچکس یادش نبود من ساقه سبز پیچک حضور تو ام که بالیدن را فراموش کرده...
من شعاع نوری هستم که مسیر روزنه ها را از یاد برده ، من برای بالیدن و برابری باید همان پیچک لطیف و سرشار از احساس باشم نه  مقلد شاخهء سخت و محکم مردانگی.من منم ،جلوه ای از حضور بی همتای تو ...
من آیینهء روشن اما پرغبار الهی ام ،نیاز به پاک شدن و غباررویی دارم ،نیاز به آگاهی ،نیاز به آموختن برای بالیدن و بالیدن...
من همان  تکه ابر آسمان یگانگی، پاکی، بخشایندگی، وفاداری، توانایی، هدایتگری، مهربانی و یاری دهندگی تو ام.چگونه می شود دنیایی را ،جامعه ای را از وجودی بخشنده،وفادار،توانا،هدایتگر،یاری دهنده و مهربان دور نگاه داشت؟!
من با یافتن تو،با یافتن گوهر بی همتای وجودم که سرشار از وجود توست می بالم ، من باید با یافتن توانایی ، هدایتگری و قدرت که صفات بزرگ توست و در من ودیعه نهاده شده در کنار لطف و رحمت و محبت مادرانه و زنانه کلنگ بر پی این دیوارهای تعصب ، نابرابری و خودفروشی بزنم...
من می بالم و می رویم.واز هر چه دیوار نابرابری است میگذرم زیرا جلوه ای از همه صفات بزرگ تو ام.من با شناخت ساقه سبز و لطیف روحم همه روزنه های امید و بالیدن را میابم . همانگونه که بارها میان راه پرفراز و نشیب تاریخ بشری سر از گورهای جهل و تعصب برآوردم تا زنده به گور نشوم...
پی نوشت: این مطلب الهامی بود از نظر عارف مسلمان قرن هفتم،محی الدین ابن عربی،که زن را کاملترین و بزرگترین جلوه از مظاهر حق میداند.

توضیح نوشت: این مطلب را به درخواست یکی از دوستان،نویسنده وبلاگ آگاهی نوشته ام. تحلیلگر و منتقد خوبی نیستم به روش و سبک خودم این موضوع را به تصویر کشیدم.شاید احساسم بیانگر تحلیلم از نقش زنان در اجتماع باشد.
اما برای خواندن بحث های جامع و کامل در اینباره ،دعوت میکنم خواننده پست ایشان و تعدادی دیگر از دوستان وبلاگ نویس  در همین رابطه باشید،از جمله وبلاگ درمه.

موضع نوشت: منظور بنده از نوشتن این مطلب هیچ گونه دید فمینیستی و توهین به جنس مذکر نبوده و نیست.
چاشنی نوشت:زندانی.فرید صلواتی

۱۳۸۹ مرداد ۳۱, یکشنبه

لحظه ای،ابر...


آنقدر این پایین را رنگ به رنگ و پر زرق و برق کرده ایم،آنقدر اطرافمان را شلوغ و پرهیاهو چیده ایم که برای زمین نخوردن ،مدام باید به زمین و راه جلوی پایمان چشم بدوزیم . یادمان می رود یا اصلاً فرصتی نمییابیم تا سری بالا کنیم ونفسی تازه...
فراموش کرده ایم،که آن بالا،در آن پهنای بی کران آبی هم ،زندگی جریان دارد.آرام و سیّال...
ابرها را می گویم،
عروسان خرامان آسمان...
توجه کرده اید؟چقدر زیبا هستند.مانند نوارهای سپید تور که در نا تمام آبی آسمان گشت می زنند.هر تکه ابر هزار لایه سپید و لطیف ،مدام در حرکت و تغییر.
بی آنکه حضور و حرکتشان را فریاد بزنند،آهسته و نرم پیش می روند.
و همزمان با حرکت ظریف و لطیفشان گاهی این پرهای سپید را پراکنده می کنند و گاه در آغوش میکشند.موج سپید و خاکستریشان با هم و در مسیر هم می رود،اما همزمان لایه هایی جدا می شوند و بعد دوباره تمام آن لایه،لایه های تورمانند را به بغل میگیرند و باز با هم...
با هم می روند اما با تغییر ، با تغییر اما آرام ، آرام اما تأثیر گذار...
نگاه کنید وقتی گرد هم می آیند ، با همین لایه های نازک و بی رنگ چه سایه های سنگین و تأثیرگذاری روی کوه با همه عظمت و ابهتش ، روی زمین با همه یکدستی و سختی اش می اندازند!
وقتی به دنبال هم روان می شوند و ابر روی ابر ، لایه به لایه در برابر طلایی خورشید قدعلم می کنند.پرده میسازند برای روی زرگون آفتاب،چقدر اثرگذار می شوند.
و با همه قدرتشان،آرام و سر به زیرند،غوغا نمی کنند،فریاد نمی زنند...
تنها سازش میکنند،غمگین که میشوند،سیاه و کبود که میشوند،اشک میشوند و می بارند آنقدر می بارند تا همه وجودشان باران شود و دریا ،باران شود و زمین های خشک را،گیاهان را ، پرندگان را ، انسانها و حیوانات را سیراب کند.
و بعد دوباره ، در وجود دریا صیقل میخورند و باز ابر می شوند و باز اشک و باز دریا و...
گاهی غبطه می خورم به ابرها...
کاش لحظه ای ابر می شدم ، لحظه ای  آرام و مواج ، لحظه ای سهل و سایه افکن ، لحظه ای باران...

جبران نوشت:این متن به جبران سیاهی و دلمردگی پست قبل بود.

حیثیت نوشت:این پست رو جهت اعاده حیثیتمان در برابر تلوزیون میلی و آقای فتحی بخونید.

 دلیل چاشنی نوشت:اگر یک دلیل برای دیدن سریالهای بی روح رمضان داشته باشم ،تیتراژ و موسیقی پایان سریال است.تیتراژ جراحت کار ساسان توکلی فارسانی رو دوست دارم و نگاه ظریف و هنرمندانش رو به شیشه ای که ترک میخوره و ما فقط ترکهای روی شیشه رو میبینیم و نه منظره سبز و زیبای پشت پنجره رو. و موسیقی پایانی سریال هم به دل میشینه.به عنوان چاشنی این پست انتخابش کردم.
چاشنی نوشت:راز.آریا عظیمی نژاد

۱۳۸۹ مرداد ۲۶, سه‌شنبه

میهمانی در گورستان

خورشید کم کم در حال رنگ باختن است،تمام نورهای سپید باریکش را که از لای در و پنجره سرک کشیده و روی قالی اتاق پهن شده بودند جمع می کند ، منتظر بانگ اذان نشسته تا کامل بساطش را ببندد و برود.
اینجا،روی ملاحفه سپید تخت دراز کشیده ام ، گرسنگی فراموشم شده و تشنه نیستم تنها به انتظار اذانم و پایان روز.تنها اذان،امسال نه آواز افشاری و نه ربنا...
امسال،به برنامه های پیش از افطار هم امیدی نیست.تا همین پارسال پیش از اذان ،حداقل شهرام شکیبا بود یا ماه عسلشان کمی رنگ و لعاب رمضان داشت.
اذان و نماز و افطار. هنوز لقمه افطار از گلو پایین نرفته ، سریالهای پر درد و بی رنگ شروع می شود.اولی از همان ابتدا چهره همه شخصیتها غم زده و در ماتم است و مدام منتظر اتفاق نا خوشایندی هستی که تا پایان ماه سرگرمت کند! دومی هم  شخصیتهای پوسیده و نخ نما شده در کاراکترهای قبلیشان با داستانی که همچنان تقلید از سالهای گذشته است،ردیف کردن فرشته و شیطان و برزخ و دوزخ و بهشت . و باز داستان مرگ،انگار باب شده است که تنها با بازخوانی مرگ مردم  در این ماه هدایت  شوند!
کانال را تغییر میدهم ، شبکه های خبری آن سوی مرز . سیل در پاکستان،بیماریهای عفونی،کودکانی در انتظار مرگ...
کانال را تغییر میدهم،گورهای دسته جمعی آماده،برای متجاوزان احتمالی به مرزهای ایران.ردیف قبرهای کنده شده ،لحظه ای می اندیشم ،این گورهای آماده برای کیست؟برای متجاوزان احتمالی آمریکایی و اسرائیلی یا مردمی که قرار است میان این نزاع فوج،فوج جان بدهند؟؟؟
کانال را تغییر میدهم،سنگسار یک زن و مرد در افغانستان.
تغییر میدهم،بمب گذاری در عراق.
تغییر میدهم،آتش در روسیه و کم شدن صادرات گندم.
خسته می شوم،خسته ام می کند.به سراغ کامپیوتر می آیم و گشتی در این دنیای هزار نقش مجازی.اینجا هم همان داستان است، زنی که ساده میمیرد و فرزند تازه متولد شده اش می ماند،زندانیان،کشته ها ، کمبودها .دنیا هنوز سیاه است...
باز می گردم سراغ جعبه جادو و سریالهای ویژه بی رنگ و آب.همچنان حکایت مرگ است و این بار در شبکه ای دیگر.در حین تماشا،مدام آن قبرهای منتظر در ذهنم قطار می شوند...
قبرهای منتظر...
..............................
می بینی،ای خدا در این جهنم زمین تو هیچ نشانی از میهمانی نیست.
اینجا تنها بوی مرگ می آید و قبرهایی که در انتظارند.
ببین خدای مهمان نوازم ، میهمانانت لب تشنه و گرسنه آب و غذا نیستند.اینجا،در این جهنم سرد ،لبهایمان تشنه کلام حقی است که شنیده نمی شود و دلهایمان حریصانه گرسنه مشتی عدل ...
دلهایمان سرد شده و سنگ ، آب سرد رفع عطش نمی کند ،شاید محبت بی دریغ و گرمت کارساز بیافتد.الهی،اینجا ما ماههاست روزه سکوت گرفته ایم به امید آنکه تو با دستان خود میهمان نوازیمان کنی .به امید آنکه با نجوای تو افطار کنیم.خدایا،دلهایمان سنگ شده،سرد شده،گورستان شده. می ترسم روزی میان این قبرهای کنده شده اطرافم وگورستان قلبم دفن شوم...
خدایا،ای کاش میهمانیت را خصوصی می کردی.من ، تو و قلب سرد و یخبندانم.
خدایا،بیا و جشن رمضانمان را تنها بگیریم ، من تنها میهمان ضیافتت شوم وعقده های سربسته این زمین سیاه را پیش تو باز کنم و تو سفره رحمتت ، کرمت ، لطفت ، عدلت را تا انتهای آسمان برایم بگسترانی.
الهی اینجا گورستان است،اینجا بر زمین،اینجا در قلبم...
بیا و میهمان نوازی کن و مرا از این قبرهای خودساخته بالا بکش.

وبلاگ نوشت: لطفاً بهم بگید که قالب وبلاگ کامل براتون باز میشه یا نه؟
چاشنی نوشت: صد سال دیگه.آریا آرام نژاد

۱۳۸۹ مرداد ۲۲, جمعه

سیاه دوست داشتنی


آسمانش رنگ آبی اش را باخته و رو به خاکستری رفته،گرچه آن بالا بالاها شاید بتوان تکه ای ابر و آسمان یافت.از خاکستری پر دود که پایین بیایی ،تنها پنجره میبینی و آجر و سنگ و آهن که با هیکل زمخت و بزرگشان دربرابر  طلایی خورشید قد علم کرده اند و در پس آن پنجره ها،آدمهایی هزار رنگ،با هزار فرهنگ و پوشش و تفکر...
پایین،روی زمین تا چشم کار میکند ماشین و جاده و بزرگراه و خیابان و میدان و ...
و میان این همهمه، آدمهایی که فقط میدوند تا برسند.یکی پشت فرمان ماشین آخرین سیستم کروکش ،دیگری به دنبال اتوبوس و مترو و بی آر تی و آن یکی پای پیاده،سر چهارراه می ایستد تا گلهای سپید مریمش را بفروشد.
هرچه از آن پایینها بالاتر بیایی،ذره،ذره چهره شهر تغییر میکند.خاکستری ها جایشان را به رنگهای جیغ و پر طمطراق میدهند.ساختمانهای کوچک وآجری و گاه حلبی!، کش می آیند و سنگی و شیشه ای و گرانیتی میشوند .هرقدر به سمت بالا پیش میروی بر بلندای این لانه های شیشه ای هزار رنگ افزوده میشود.در این شهر،حتی اکسیژن هم نسبت به بزرگی جیب آدمها تقسیم می شود...
این شهر با همه اوصافش،پایتخت سرزمین خورشید است.شهری که سالهاست می گویند زلزله ای در کمین دارد.شهری که می گویند یکی از ده شهر نامطلوب جهان برای زندگی است.شهری که می گویند ،هر دقیقه تنفس در هوایش معادل استعمال نه نخ سیگار است.شهری با آدمهایی رنگ به رنگ ، شهری با بیشترین تضاد طبقاتی ، فرهنگی ، اجتماعی  و به قول بعضی شهر 72 ملت...
با همه آمارها و نمودارهایی که از میزان افسردگی،اعتیاد ، فساد ، طلاق و ... در این پایتخت پر رنگ و لعاب حکایت می کند.تهران برای من یک سال و چند ماه و چند روز است که دیگر چهره قبل را ندارد.
پیش از این،سفربه این شهر تنها چند روز برایم قابل تحمل بود! و زندگی هرگز...
اما،حالا از همان ابتدا که پای در این شهر میگذارم حسی خوب و عجیب در دلم ریشه می دواند.حس می کنم آدمهایی که یک سال است ،پا به پایشان شاهد صبر ، مقاومت ، حبس و مرگشان بوده ام در نزدیکترین فاصله با من حضور دارند.این مردم پایتخت نشین در همین آسمان با دستهایشان v کشیدند.در همین خیابانها ،میان همین کوچه ها بر تنشان باطوم فرو آوردند. و بر زمین داغ همین خیابانها جان دادند.
تابلوی راهنمای  مسیربزرگراهها را که نگاه می کنم،هر یک مرا به داستانی از روزهای پرخطر این یک سال می برد.این مسیر به اوین می رسد ،این یکی به آزادی ،این جا خیابان کارگر است.آن سو امیر آباد و چند خیابان آن طرف تر پل کالج و امتداد این اتوبان به بهشت زهرا ختم می شود...
آدمهای بزرگی در این شهر زندگی کرده اند و نفسشان در هوای آلوده این ابرشهر دمیده شده.سهراب،ندا،امیر، کیانوش،ترانه و...این جا نفس کشیده اند.و تاج زاده ها و سحرخیزها و نبوی ها و توکلی ها و گودرزی ها ونظرآهای ها همین جا در همین هوا نفس می کشند گرچه با حصار و دیواری از دیگران جدا افتاده اند،اما آسمان همان آسمان است.
حس می کنم چقدر این مردم را با همین چهره های عبوس و افسرده دوست دارم.چقدر این شهر با همه دود و سیاهی اش عزیز است.عزیز ایران...
این خیابانهای طویل و شلوغ ،پر از آزادگی است و فریاد...
این مردم،این خیابانها و این شهر،یک سال و چند ماه و چند روز است صدای ایران شده اند...
 وما ایرانی ها ، می بالیم به این پایتخت سیاه افسرده پردود که سرشار از نسیم صبوری و آزادگی و ایستادگی است.

جوابیه نوشت:تهران ، همه مردم ایران را با همه فرهنگها و رسومشان در خود جای داده ،تهران ایران است.در جواب آنها که میگفتند ایران فقط تهران نیست و اعتراضات این یک سال تنها در تهران بوده و تعداد اندکی کلان شهر باید گفت که تهران صدای  مردم خسته ایران بوده.

توجیه نوشت: البته،بگم که ما اصفهانی ها یا بقیه شهرهای ایران هم در این یک سال و اندی کم نگذاشتیم.اما کمتر دیده شدیم.حتی آن نیم روز 25 خرداد که شما در صلح وآرامش توانستید سکوت کنید و دستهایتان را به نشان اعتراض بالا ببرید ما اینجا تنها گاز اشک آور و باطوم و ناسزا نسیبمان شد.

چاشنی نوشت:یه روز تو تهران بارون می باره.شهرزاد سپانلو

۱۳۸۹ مرداد ۲۰, چهارشنبه

ای کلید ماه زیبا


وقتی علی بن حسین چنین شیوا از تو  سخن می گوید،کلام من در پستوی ذهن،مخفی میشود...

ایمان آورده ام به آن کس که تاریکی ها را به وسیله تو روشن گردانید،و چیزهای مبهم را به فروغ توپدیدار نمود.
و تو را نشانه ای از نشانه های چیرگی و فرمانروایی خود قرار داد، و به فزونی و کاستی و طلوع و غروب وتابندگی وتیرگی رام و مسخر ساخت.
و تو در همه این حالات، فرمانبردار او بودی و بی درنگ در پی انجام دادن هر چه می خواست.
منزه است خدا، که آنچه در کار تو تدبیر کرده ،بس شگفت انگیز است، و آنچه درباره تو انجام داده،پر ظرافت و دقیق .
و تو را کلیدماهی نو برای کاری نو قرار داده است.
پس ،من از خدایی که پروردگار من وپروردگار توست،
و آفریننده من و آفریننده توست،
و تقدیرساز سرنوشت من و تقدیرساز سرنوشت توست،
و صورتگر من و صورتگر توست،
می خواهم که بر محمد و خاندانش درود فرستد و تو را ماه برکت قرار دهد،برکتی که گذشت روزها از آن نمی کاهد، و ماه پاکی و پاکیزگی ،آن پاکیزگی که چرک گناهش نمی آلاید...
صحیفه سجادیه،نیایش آن حضرت هنگام دیدن هلال ماه 
دعا نوشت:خدایا ،دلهایمان نیایش می خواهد و نوازش تو.یاریمان ده تا در این شبها و سحرها قدم به قدم به دستان نوازشگرت نزدیکتر شویم.قدم به قدم ،قدم به قدم...


توصیه نوشت:گاهی اگر دلتان سخت دلتنگ و گرفته شد،صحیفه حضرت سجاد عجیب آرامش می دهد.

چاشنی نوشت: چاشنی سحری ودعای سحر با صدای محمد اصفهانی+

۱۳۸۹ مرداد ۱۵, جمعه

سلول انفرادی


تنها بشنوید:

نجوای محمد نوری زاد در اوین

 
می خواهم سلولی بسازم برای خویش
می خواهم یک روز هم که شده ،همبند آزادگان شوم...

 در این سلول انفرادی ،تنها سکوت میکنم
شاید میان این هیاهوی شب، بیابمت...
آراممان کن ای خدا...

خبرنوشت:جبهه مشارکت از مردم سبز ایران،دعوت کرده تا فردا 16 مرداد بازهم همراه هم ،بایستیم.اینبار  همپای اعتصاب کنندگان .با روزه داری...

۱۳۸۹ مرداد ۱۳, چهارشنبه

نفس بکش...


برای درخت فرقی نمی کند این سوی مرز باشد یا آن سو.
درخت به ریشه اش می نازد و برگها و شاخساران رهایش ...
درخت تنها خاک را برای ریشه دواندن میخواهد و آسمان را برای رقصاندن برگهای آزادش.
درخت تنها میخواهد ریشه اش پابرجا باشد و شاخه اش سر به آسمان بساید.
شاید در این قحطی هوای آزادی برگهای سبزش نفسی بکشند...

خبر نوشت : درخت جنگ،عامل تنش در مرز لبنان و اسرائیل+

۱۳۸۹ مرداد ۱۲, سه‌شنبه

دشمن عزیز


((جنگیدن با دشمنی که از او نفرت داری آسان است،سخت،جنگ با آنانی است که دوستشان داری.اینجاست که شجاعت معنا می یابد.))
کیخسرو_آرش حجازی


این جمله را مدتها پیش ،پشت جلد این کتاب دیدم و خریدمش.و امشب یادش افتادم!
امشب بر سر یک موضوع ساده و پیش پا افتاده با مادرم ،شروع به بحث و جدل کردم و عاقبت این مجادله شنیدن این سخن از زبان مادر بود:این جا خونه منه.حق بامنه.تو هر وقت رفتی خونه خودت حق داری...
کوتاه آمدم،انتهای این بحث های بی حاصل با مادرم همیشه به دلخوری او و  بحث بر سر ادا نکردن حق پدر و مادر ختم می شود.
اما من دلخور شدم.حرفی که شنیدم قلبم را سخت فشرد.حق!
حق من تنها درصورتی داده می شود که مستقل شوم و استقلالم تنها به بهای گران ازدواج!
نه من،که حداقل پنجاه درصد دختران این سرزمین این چنین صاحب حق می شوند.درصدش متفاوت است اما استیلای کامل حق زندگی منوط به ازدواج است.
از روشنفکرترین و امروزی ترین خانواده ها گرفته تا بی سواد ترین و متحجرترین خانواده ها! یکی نهایت حقی که برای دختر مجردش قائل است ،80درصد و آن یکی 20 درصد،که البته این دسته پس از ازدواج هم صاحب حق چندانی نیستند...
دختر مجرد حق ندارد ،به تنهایی زندگی کند چون جامعه خراب است.
دختر مجرد حق ندارد ،تا نیمه شب بیرون از خانه باشد،چون جامعه خراب است.
دختر مجرد کمتر حق سفر مجردی دارد،چون جامعه خراب است.
گاهی دختر مجرد،حق ندارد در انتخاب رشته دانشگاه شهری با مسافت زیاد انتخاب کند،چون جامعه خراب است.
و ...
اما جامعه کجاست؟آدمهای این جامعه مگر کسانی غیر از ما هستند؟
درد جامعه و آشفتگی آن، از ندانستن ها ،ندیدن ها و گاه بدبینی ها ، نگفتن ها و نشنیدن ها در همین خانواده ها  ریشه می گیرد.
ریشه میگیرد و رشد میکند.و زمانی به مانند گیاهی هرز گلویمان را میفشارد و خفه مان میکند.
درد ما و حق نداشتن هایمان گاه از عشق های کورکورانه مان نشات میگیرد،غافل از آنکه دادن حق و آزادی به عزیزانمان بارها و بارها بزرگتر از دادن عشق و محبت است!
نه تنها عشق پدران و مادرانمان به ما،که گاه عشق ما به آنها .
حق!
کلمه زیبا و پر معنایی است.اما تا در دل همین خانواده های کوچکمان از روشنفکر تا متحجر ،پا نگیرد و ریشه ندهد.در جامعه پیدایش نمی کنیم.تا وقتی حقوق زنان و دختران در کوچکترین جامعه های انسانیمان ادا نمی شود،نباید انتظار ادای آن توسط حکومتمان را داشته باشیم.
ما نیمی از جمعیت این سرزمینیم که حقمان نیمی از اندک حقوق مردان جامعه است!
اما زیرپا رفتن و له شدن آن ،نه بر گردن مردان است و نه حکومت دیکتاتور!که ابتدا از دامن مادران و زنان خانواده سرچشمه میگیرد و سپس بر شانه پدران و مردان بوده.حقی که از سر لطف و عشق در گنجه های خانه ها پنهانش میکنیم مبادا عزیزمان آزرده شود!

توجیه نوشت : اشتباه برداشت نکنید.بنده قصد جنگیدن،اون هم از نوع نرم با مادرم ندارم.فراموشی نعمت بزرگی است .گاهی باید فراموش کرد که حق با توست!
این هم یکی از آفت های عشق است...


درد نوشت : این ندانستن ها و بدبینی ها تنها به نسل گذشته و پدر و مادرهایمان ختم نمی شود و قضاوت آنکه چون نسلمان یکدیگر را درک نمیکنند به اینجا رسیده ایم نا به جا.درد آن جاست که گاهی هم سن و سالان هم با همین شیوه میبینند و زندگی می کنند!

چاشنی نوشت : اجرای جدید همایون.ویدیوی تمرین گروه سیمرغ+

۱۳۸۹ مرداد ۱۰, یکشنبه

قد کشیدن!



یادم می آید 5.6 ساله که بودم روزهای کشدار آخر تابستان هرچه کوتاه تر ،حوصله من هم تنگ تر و کوچک تر می شد.
هر روز ظهر بساط کاغذ و مدادهای رنگی ام را روی گل های زرد و سرخ قالی پهن میکردم . مدادها را می تراشیدم و به ترتیب قد به صف!گاهی از کشیدن نک تیز و صیقل خورده مداد لذت می بردم و گاه مدادها ابزار بازی می شدند و جایگزین
عروسک ...
مدادهای بلندقامت و سرتراشیده با شخصیت تر بودند و اغلب مداد سفید سالم تر و بلند تر از بقیه بود،مدادهای کوتاه تر و کمی کج و کوله در ردیف دوم و به اصطلاح نقش فرعی را داشتند و در آخر کوتاه قدها بودند که نقش بچه های جامعه مدادی ام را بازی میکردند!
مدادهای کوتاه شده بچه های مدرسه می شدند و مداد سفید که تیزتر و راست تر از بقیه بود معلم مدرسه می شد!
درمیان بازی، مدام مادر را از خواب قیلوله ظهر تابستان بیدار میکردم و می پرسیدم :مامان پس من کی میرم مدرسه؟!
مدرسه برایم  آرزویی بود،به خاطر ندارم تصورم از محیط مدرسه و شخصیت معلم چگونه بود اما پر بودم از اشتیاق برای ورود به این فضای تازه...
شاید مدرسه برایم معیاری بود برای بزرگ شدن!
هنوزم دنیایم ،همان دنیاست.روزهای کش آمده تابستان را با پهن کردن بساط نقاشی ام کوتاه می کنم.تنها تفاوت اش این است که دیگر آرزویی برای طی کردن بلندی تابستان نیست!حالا منتظرم سیل کارهای عقب مانده پایان پذیرد و آخرین روزهای گرم امسال  پایان نامه ای ارائه دهم وتمام...
امروز در خبرها شنیدم که نتایج اولیه کنکور کارشناسی فردا اعلام می شود،لحظه ای آرزو کردم کاش من هم جزو آنها بودم!با همه دلهره و اضطرابی که این روزهای پشت کنکوری دارد شیرینی و هیجان دلچسبی در خود جای داده.مثل همان رویای کودکانه ام برای رفتن به مدرسه و چشم به راهی تمام این فصل گرم...
دانشگاه هم مثل مدرسه شاید معیاری بود برای شخصیت یافتن و قدری بزرگتر شدن.از این رو آرزویی بود رنگین!روزهای پر تلاطم پیش از اعلام نتایج و ورود به دانشگاه رویاهای زیادی داشتم و تصوراتی هزار نقش از محیط فعال و پویای دانشگاه و شخصیت استاد و دانایی او!
رویاهای شیرینی بود و آرزویی برای رسیدن به آنها،کاش هنوز همان جا بودم.
اما دریغ...
با آنکه رشته تحصیلی ام را خودم انتخاب کردم و در دانشگاه برخورداری این 4 سال را گذراندم ، نه محیط فعال و مشوقی برای رشد دیدم وکمتراستادی یافتم که لقب استادی براستی برازنده اش باشد .حالا هم که موعد پایان نامه رسیده ،که به اجبار بایستی با یکی از تنها 3 استاد هیئت علمی بگذرانم .ترجیح می دهم راه خود را بروم و دانشگاه را فقط و فقط محیطی بدانم برای ارائه مدرک کارشناسی ام .فرقی نمی کند چه نمره ای و چه معدلی!در هر دو صورت مهر که بیاید هیچ آرزویی نیست...
یا ادامه راه است و کارشناسی ارشد که می دانم بازهم تنها مرجعی است برای ارائه مدرک بالاتر و شاید شخصیت بیشتر!
یا پیدا کردن کار،که می دانم آن هم نیازمند همین مدرک پوشالی است!
رسم مملکت ما همین است،میزان کارایی و درک و فهم افراد با یک مدرک ارزیابی میشود.هرچند هم که بدانیم چقدر این مدارک خالی و بی ریشه اند.دانشگاه و فضای تازه آن به همه جا شبیه است جز مکانی برای آموختن علمی و عملی.دانشگاه کانون فرهنگی هست.جامعه اسلامی و نشر نظرات رهبری هست،جبهه سیاسی هست،سلف و غذاخوری و تریا هست ،مکانی برای دوست یابی هست،اولین محیطی که تو میتوانی جنس مخالفت را بشناسی هست،گاهی هم البته کتابخانه هست!اما کمتر دیده ام که دانشگاه دانشگاه باشد!!!
حتی اگر تو بخواهی دانشجو باشی و استادت به حق استادی کند .بازهم پس از اتمام این 4 سال یا 6سال یا نهایت 8 سال ،این محیط پر رنگ و لعاب جایی برای حضورت در بیرون باز نمی کند.بازهم باید سرگردان بچرخی تا به مدد آشنایی حرفه ای بیابی.
و خیلی کم پیش می آید که آموخته هایت بیرون از این دنیای دانشجو و دانشگاه به کار آید!
حالا هم این روزهای پیش از پایان نامه را از سر می گذرانم با آرزو که نه،با دلهره رسیدن به فضایی تازه.جامعه ای که قرار است بقیه سالهای عمرم را در آن بدوم.شاید مهارت و دانسته هایم جایی به کارش آید...

یاد نوشت:یادش گرامی صاحب صدای آرام و سبز جان مریم.محمد نوری

چاشنی نوشت: جان مریم+

۱۳۸۹ تیر ۲۸, دوشنبه

یک جفت گیلاس آذین گوشهایم


فرقی  نمی کند در یک شهردور افتاده و محروم باشی یا در محله ای در بالاترین منطقه پایتخت ،بعضی  چیزها همه جا،یک رنگ و یک شکل دارد. 


ترم تمام شده بود.خوابگاه خالی بود و در سکوت خوابیده .تنها گاه،گاهی با صدای شلخ شلخ دمپایی ما چند نفر از جا می پرید.و باز دوباره آرام و خواب آلوده سرجایش پهن می شد.همه رفته بودند ،به جز من و هم اتاقی هایم که قطارمان دیرتر از بقیه حرکت می کرد و چند روزی به اجبار دیوارهای بی صدای خوابگاه را تحمل میکردیم.
ظهر بود ،کف اتاق پهن شده بودم .اولین سالی بود که تابستانم تابستان همیشگی نبود.دور از خانه،دور از کوچه مان ،در یک شهر غریب و کوچک...


تابستان همیشه برایم با تمام شدن آخرین امتحان خرداد شروع می شد،فرقی نداشت 10خرداد باشد یا اول تیر!
تابستان از آن فصل هایی است که  آغازش تاریخ ندارد،آمدنش را میشنوی،میبینی،حس میکنی.
زمانی که  می دیدم مادرم حیاط را آبپاشی و فرش قرمز لاکی را در ایوان پهن میکند تاریخ تابستان برایم رقم میخورد.وقتی صدای بازی بچه ها را از پنجره رو به کوچه میشنیدم.صدای توپ هایی که پی در پی به در فلزی خانه می خورد یا از دیوار می پرید و به داخل خانه مان سرک می کشید .


گرم بود، تن خواب آلوده ام را روی موکت زبر و خشن اتاق کش و قوس می دادم که صداهایی شنیدم.صدای توپ ، صدای خنده ، دویدن...
صدای تابستان بود، انگار فرقی نمی کرد کجا باشی .تابستان با خنده و شادی کودکان شروع می شود .دنیا را نمی دانم اما رسم تابستان اینجا این است که در همه کوچه پس کوچه های شهرهایش وقتی کودکان ناقوس شادی را میزنند،تابستان می آید.
برای کودکان فرقی نمی کند کجای این مملکت بدوند،در کوچه های خاکی پایین شهر یا سنگفرش شده بالانشین.فرقی نمی کند امسال تابستانش با جنگ شروع شده باشد یا اعتراض،مهم تابستان است و آزادی بی انتهای کودکانه اش...
لذت تن به آب دادن ،چه در جوی باریک گل آلود ،چه در استخر خصوصی خانه، شادیها مشترکند،داستان این جاست که آنها میدانند باید از تابستان لذت برد ...
ما هم زمانی می دانستیم. لذت می بردیم از رکاب زدن در کوچه های تب کرده شهر،حتی به قیمت گرمازدگی و خون دماغ شدن!
می دانستیم که چه طور تنها با یک جفت گیلاس زیباترین گوشواره جهان را میتوان داشت،بی آنکه حساب و کتابی بدانیم!
و به قول یک دوست،به ساختن خانه ای با چهارپشتی و چادر نماز مادر قانع بودیم ،با همه غرولندها و دعواهای مادر.بدون توجه به برهم زدن نظم خانه...
تمام دنیا و داراییمان زیر سایه همان چادر و چهار پشتی خلاصه می شد،مهم نبود دنیا به کجا می رود،دنیای ما همین جا بود و بس.
بزرگترین دارایی جهان را داشتیم،دانستن این که چگونه زندگی را دوست بداریم و لذت ببریم...
حالا،مدتهاست یادمان رفته از پهن شدن طلایی خورشید بر تنمان به ذوق بیاییم،یادمان رفته سرخی گیلاس چه تضاد خوش آیندی با لاله سفید گوشهایمان داشت،فراموش کردیم با چهار برگ درخت مو و آبی حوض حیاط بزرگترین کشتیرانی جهان را برای خود می ساختیم.
ما سالهاست لذت بردن از خوشیها و زیباییها را از یاد برده ایم و به جای آن درد کشیدن وگلایه کردن را خوب فهمیده ایم...
خوب میدانم رشد کرده ایم و به اصطلاح داناتر و آگاه تر شده ایم.
میدانم که با دانستن فقر، حبس ، جنگ ، اجبار و مرگ، جایی برای دیدن برق نور طلایی آفتاب بر پیکر سرخگون گیلاس نمی ماند ، اما حجم زیبایی های اطرافمان هم کمتر از تمام سیاهی هایی که می بینیم و می شنویم نیست،بلکه بیشتر است.تفاوتش آن است که روشنایی ها آرام و کوچک و بی صدا می آیند و ما آنقدر درگیر دست و پنجه نرم کردن با تاریکی  اطرافمان هستیم که فرصتی برای کشف کردن و در آغوش کشیدنشان نمی یابیم.
و کودکان می بینند ،می شنوند و کشف می کنند زیرا که قلب و فکرشان به دور از همه جنگ ها و کشتار ها و اعتصابات دنیاست، فرقی نمی کند میان فقر و نداشتن بدوند یا در ثروت و طلا غلط بزنند . یک چیز مشترک می دانند و آن کشف لذت های شیرین و کوچک زندگی است.

لذت نوشت :  تا به حال نوزادی را در آغوش گرفته اید ؟ او سر کوچکش را بر شانه هایتان بگذارد و به خواب رود،انگار شانه شما امن ترین و آرامترین جا در تمام دنیاست...


زمان نوشت : دنیای این روزهایم وارونه شده،تابستانم به جای فراقت و فرصت پر از مشغله و کمبود وقت است.پر از حرف و داستانم اما زمانی برای تایپ کردن ندارم،تنها در مغزم می نویسم!


تشکر نوشت:ممنون از کامنتها و آرزوهای رنگینتون برای پست قبل.

چاشنی نوشت: (+ )  تصنیف قاصدک استاد شجریان

۱۳۸۹ تیر ۲۰, یکشنبه

بیست وسومین من


گاهی اوقات،روزها بی آنکه ما بخواهیم خاص میشوند.بی آنکه نقشه ای کشیده باشی یا در تقویم با منحنی سرخی اسیرش کنی...
می آید بی آنکه تو خواسته باشی و همین حضور سرزده و غافلگیرانه اش رنگ و بوی شیرینی به تکرار مکرر روزهایت می دهد.
شاید چنین ایامی را بیشتر بتوان در تقویم شخصی و یا خانوادگی یافت،اما این مناسبت های خاص شخصی هم گاهی آنقدر ساده و اینجایی می شوند که  خسته میشویم و میان قطار تکرار روزهایمان گمشان میکنیم.شاید سهواً شاید عمداً...
روزهایی مثل روز تولد .همین تولد،گاهی آنقدر برایمان کمرنگ و بی حرف میشود که دوست داریم هم خودمان و هم اطرافیانمان فراموش کنند که امروز یک سال دیگر هم میگذرد.
گرچه به نظر من،تولد آدمها چیزی شبیه روز اول عید یا لحظه تحویل سال زندگیشان است...
امروز تحویل سال هجری شخصی  من بود ،که از اتفاق که نه!،از حکمت همراه شده بود با یک تاریخ بزرگ از تقویم هجری قمری...
تا چند روز قبل که نگاهم به ردیف روزهای پیش روی تقویم بیفتد،ترجیح می دادم تحویل بیست و سومین سال را میان خاکهای باغچه ذهنم خاک کنم.
اما انگار این همراهی امسال ،دنیایی حرف دارد،آغاز سال جدید زندگیم با روزی چنین مبارک...
نمی دانم بیست و سه سالگیم لیاقت شروع با چنین عنوانی را دارد یا نه،اما امشب این پست را نوشتم تا تمام امسال یادم بماند که در چه یوم اللهی بسم الله اش را گفتم.تا تمام 12 ماه پیش رو بدانم که باید بیست و سه سالگی چنان باشد که لایق روز آغازش باشد.
و یادم باشد که امسال از نو در گوشم خواندند ،الله اکبر،
خدای من بزرگ است و آگاه بر تمام هستی
تنها او را دارم،که بزرگترین قدرت من در راه بیست و سه سالگی است...
خواندند:اشهد ان لا اله الاالله
یعنی که  شهادت دادم ،نیست هیچ معبودی یگانه تر از او،که تنها و تنها اوست که الله تمام لحظه های بیست و سه سالگیم است...
خواندند:اشهد ان محمد الرسول الله
یعنی که شاهد بودم بر آنکه محمد پیامبر مهربانی و اسلام مهربانش است،یعنی که یادم بماند مسلمانم و به دین محمد...
خواندند:اشهد ان علی ولی الله
یعنی که من بیست و سه ساله شاهدم به ولایت علی و یادم بماند که نه با زبان و اشک بلکه با عمل و آگاهی بر ولایتش شهادت  دهم...
خواندند:علی حجه الله...
خواندند:...
امسال منتظر هدیه تولد نیستم،که هیچ هدیه ای بالاتر از عجین شدن لحظه آغاز سال هجری شخصی ام با بعثت پیامبر اسلام نیست...
دعا نوشت:خدایا کمکم کن تا بیست و سومین سالم لیاقت این همراهی را داشته باشد...
چاشنی نوشت:دلم میخواهد امشب کسی در گوشم این نجوا را بخواند(  گوش کنید+  )

۱۳۸۹ تیر ۱۱, جمعه

وقتی سرود ای ایران بر ما حرام میشود


در این مدت کوتاهی که اینجا ،مشق می کنم واز خودم و دغدغه هام می نویسم همیشه سعی کردم این منِ مجازی رو با منِ واقعی جدا کنم و هیچ وقت اسمی از زادگاه و شهرم یا دانشگاهم نبرم...
چراییش رو هم بگذارید به حساب رسم این خونه های مجازی!
اما امروز اتفاقی، وقتی برای دیدن نمره های پایان ترم به سایت دانشگاه سر زدم مطلبی دیدم که دود از سرم بلند شد!
دانشگاه ما و سیاست!!!!!
دانشگاه ما ، یه دانشگاه هنر آروم و بی سر و صداست با دانشکده های مختلف که از هم جدا افتادند و هرکدوم گوشه ای از شهر در ساختمانهای کاهگلی و تاریخی نفس میکشند.پر از کلاسهایی با طاقچه و قوس و پنجره های چوبی،با درهایی که رو به حوض آبی حیاط و درختهای سر به آسمان ساییده باز میشه.پر از ظهرهای گرم و آروم آفتابی و غروبهای خنک و دلنشین.و بچه ها بیشتر در بوم و رنگ و ساخته ها و بافته هاشون سیر میکنند تا در سیاست و بازی سیاه و سفید روزگار.حداقل در چهارچوب فضای دانشگاه آنچه که من در این 4 سال دیدم اینگونه بوده.
گرچه سال پیش ،هم دانشگاهی های من هم درست مثل همه جوانهای 88 قبل از انتخا.بات شادی کردند و بحث کردند و در کنار هم سرود وطن خواندند ، و بعد از اون برخلاف خیلی ازفضاهای دانشگاهی شهرم در محیط دانشگاه سکوت کردند و تنها بغض های فروخوردشون را طرح زدند و رنگ کردند...
با همه این ها آنچه من دیدم اکثریتی بود مثل خودم و اقلیت بیست ، سی نفری بس. یج و چند نفری حراست و ...
حالا بعد از اون همه صبوری و سکوت ،جماعتی در آخرین روزهای خرداد امسال به فکر ایجاد تشویش و خط خطی کردن آرامش این خاکستر زیر تل آتش افتاده اند .و با انتشار عکس و بیانیه های رنگ به رنگ و استفاده از تیغ تهمت(که این روزها تنها ابزار مبارزه این آدمها شده)سعی دارند از میان جشن ها و دور هم بودن کوتاه  این جماعت کثیر حرفهایی بسازند...
قضیه از این قرار بود که هرسال اواخر ترم دوم ،دانشجوها و تشکل ها دور هم جمع میشوند و تدارک مراسمی را میدهند که طی آن به استاد محبوب در میان دانشجویان رای داده شود و تقدیری ازاساتید...
اما امسال ،این جشن به اضافه مراسم دیگری که در دانشکده دیگری از دانشگاه برگزار شد از ظن بعضی (همون عده قلیل) اختلاط دختر و پسر و ابتذال و ایجاد فتنه تعبیر شد!!!...
انگار  دیگر طاقت ،همین خندیدن ها و گرد آمدن های کوچک و ساده ما را هم ندارند!!!
القصه،اینکه این دوستان به اصطلاح آگاه و شدیداً به هنجار داستان خیالی و عکسهایی که هیچ سندی نیستند را تقدیم برادران عزییییییییز و زحمت کش رجا و فارس نیوز کردند و آنها هم طبق معمول دست به شکرپراکنی زدند.
(بخونید+)...البته ببخشید که مثل جناب فیل ترچی شما رو از اینجا به اونجا ارجاع دادم!
پرچم سه رنگ بیچاره که یک سال است به کام دیگران برافراشته شده،اینجا دست ساخته خود بچه ها بوده و تنها دلیل نبود نشان الله نداشتن وقت برای چاپ کردن آن است.
در ضمن جناب خبرگزاری محترم،اسم دانشگاه رو اشتباه تلفظ فرمودند(سوکیاس نه سوتیاس)...
و بدانید که در روزها و سالهای در پیش رو،دست زدن در کنار هم ،دست دادن تعبیر می شود و خندیدن اختلاط جنسی!!!
و جالب تر از همه آنکه، خواندن سرود ای ایران  وطن فروشی است و بس!!!
و دف زدن یک دختر مساوی با سنگسار او...
و در آخر بعد از همه تحقیرها و توهین ها که سر پیکانش حتی به سوی رئیس دانشگاه هم رفته،سر به زیر می اندازند و ملتمسانه پوزش میخواهند(+جوابیه دانشگاه)...
این است عاقبت ما،تیر خوردن میان جماعتی جاهل و جماعتی مصلحت پرست...

لبخند نوشت:گاهی اونقدر افکار این جماعت پوچ و بی مایه است که بیشتر به طنز میماند و فقط باید خندید...

چاشنی نوشت: +سرود ای ایران با صدای دریا دادور(به کوری چشم هر که چشم دیدن ایران را ندارد)