۱۳۸۹ آبان ۲۷, پنجشنبه

غربت



غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت

پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت

طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد

و سفره ای که تهی بود بسته خواهد شد

...

و در حوالی شبهای عید همسایه

صدای گریه نخواهی شنید همسایه

همان غریبه که قلک نداشت خواهد رفت

و کودکی که عروسک نداشت خواهد رفت

منم تمام افق را به رنج گردیده

منم که هر که مرا دیده در گذر دیده

منم که نانی اگر داشتم از آجر بود

و سفره ام که نبود از گرسنگی پر بود

به هر چه آینه تصویری از شکست من است

به سنگ سنگ بناها نشان دست من است

اگر به لطف و اگر قهر می شناسندم

تمام مردم این شهر می شناسندم

من ایستادم اگر پشت آسمان خم شد

نماز خواندم اگر دهر ابن ملجم شد

طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد

و سفره ام که تهی بود بسته خواهد شد

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت

پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت

چگونه باز نگردم که سنگرم آنجاست

چگونه آه... مزار برادرم آنجاست

چگونه باز نگردم که مسجد و محراب

و تیغ منتظر بوسه بر سرم آنجاست

اقامه بود و اذان بود آنچه اینجا بود

قیام بستن و الله و اکبرم آنجاست

شکسته بالی ام اینجا شکسته طاقت نیست

کرانه ای که در آن خوب می پرم آنجاست

مگیر خرده که یک پا و یک عصا دارم

مگیر خرده که آن پای دیگرم آنجاست

شکسته می گذرم امشب از کنار شما

و شرمسارم از الطاف بی شمار شما

من از سکوت شب سردتان خبر دارم

شهید داده ام از دردتان خبر دارم

تو هم به سان من از یک ستاره سر دیدی

پدر ندیدی و خاکستر پدر دیدی

تویی که کوچه غربت سپرده ای با من

و نعش سوخته بر شانه برده ای با من

تو زخم دیدی اگر تازیانه من خوردم

تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم

اگر چه مزرع ما دانه های جو هم داشت

و چند بته مستوجب درو هم داشت

اگر چه تلخ شد آرامش همیشه تان

اگر چه کودک من سنگ زد به شیشه تان

اگر چه متهم جرم مستند بودم

اگر چه لایق سنگینی لحد بودم

دم سفر مپسندید نا امید مرا

ولو دروغ عزیزان بهل کنید مرا

تمام آنچه ندارم نهاده خواهم رفت

پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت

به این امام قسم چیز دیگری نبرم

به جز غبار حرم چیز دیگری نبرم

خدا زیاد کند اجر دین و دنیاتان

و مستجاب شود باقی دعاهاتان

همیشه قلک فرزندهایتان پر باد

و نان دشمنتان هر که هست آجر باد

محمدکاظم کاظمی - شاعر و نویسنده افغانستانی
این شعر و حس غربتش رو دوست دارم ،شعری که تنها روایتگر غربت و فقر یک افغان در سرزمینم نیست.این شعر داستان غریبگی همه ما آدمهاست.قصه دوری ها و دشمنی هایمان...و در عین حال نیازمان به نزدیک هم بودن.ما آدمها موجودات غریبی هستیم از یک سو نیاز داریم به بودن در کنار هم و در اجتماع هم و از سوی دیگر همین جامعه و مردمش هراس هر روزه مان است.دردهایمان مشترک است اما هریک برای دیگری دردیم نه مرهم...

۷ نظر:

  1. چقدر زیبا گفته بود...ممنون

    پاسخحذف
  2. اگه يه وقت جسارت کرديم ببخشيدا ..

    منظوري نداشتيم ...
    شوخي بود .

    پاسخحذف
  3. طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد...
    غم سنگینی نشست بر دلم
    افسوس که زود فراموش می کنم

    پاسخحذف
  4. سلام بارون‌خانم؛ ممنون‌ام از لطف شما. شعر قشنگیه. دو، سه هفته پیش بود فکر کنم که خوندم اینو. بابت این که باز تو وب شمافرصت مرورش رو پیدا کردم، ازتون سپاس‌گزارم.
    حق با شماست؛ ما هم که افغان نیستیم و در خونه‌ی خودمون هستیم، انگار ته دلمون یه غربت غریبی داریم... یاد ترانه‌ی "بنویس" اردلان سرافراز با صدای ابی افتادم که می‌گه: بگو از ما که تو خونه‌مون غریبیم...
    راستی، یه برنامه‌ی کوچک هست برای موبایل، با فرمت جاوا. گلچین شعری هست(برای دو، سه سال پیشه البته). براتون آپلود کردم که استفاده کنید. چون این شعر رو هم تو همین برنامه دیده بودم. لینکش اینه:
    http://naghian.persiangig.com/other/Ebook_Golchine_Ghazal.jar
    در پناه خدا شاد و سلامت باشید[گل]

    پاسخحذف
  5. سلامی دوباره؛ والله پاک نشده، نمی‌دونم چرا اجرا نشده دانلودش برای شما. به ایمیلتون ارسال کردم.

    پاسخحذف
  6. من درد مشترکم مرا فریاد کن
    شعر خود گویا بود نکنه تو هم دچار درد غربت شدیاینروزها خدا نکنه شاد باشی بارون خانمی

    پاسخحذف

نوشتن نمیدونم،هر چه گفتم زبان دلم بود...
خوشحال میشم با نظراتتون کمکم کنید تا این زبان دست و پاشکسته را اصلاح کنم.
اگر اکانت گوگل داریند،گزینه اول را انتخاب کنید و اگر نه،در گزینه سوم اسم و آدرستون رو برام بنویسید و اگر هم مایلیند به عنوان ناشناس نظر بدید،آخرین گزینه رو انتخاب کنید.
ممنون از همراهیتون