_سرم رو روی بالشت میگذارم وچشمهایم را می بندم.به پهلو میخوابم و با گوش رهایم صداها را میشنوم،از دور صداهایی می آید.
صدای بوق ماشینها،سوت،فریاد،....
انگار کمی دورتر از خانه مان ،جایی عروسی است و عروس کشان...
عروسی
آره،عروسی.عروسی یک کشور است،یک ملت...
فردا قرار است لباس سپید امید و آزادی برتن رنجورعروسمان،ایران بپوشانیم.
و این جماعت،هفت شبانه روز است که برای به حجله رفتن این عروس دوهزارساله،پایکوبی می کنند.
پایکوبی می کنند...آن دورها،در خیابان عروسی است...
_چراغ قرمز می شود...
همه ماشین عروسها،پشت خط عابر ردیف و پشت به پشت هم می ایستند.اما پشت این چراغ خطر هم برای هم بوق می زنند و کل میکشند. این روزها،تمام ماشینهای شهر برای عروسمان آذین بندی شده اند.
یکی به روبانی سبز،دیگری تنها با کلام و آن یکی هم با بادکنکهای سبز و سرخ و سپید...
پشت این چراغ قرمز،داخل یکی از همین ارابه های شادی نشسته ام.من هم با شال خوشرنگی که به سر دارم آمده ام تا همنفس با همه مردم خیابان پایکوبی کنم.
چراغ قرمز است....
ما ایستاده ایم و او با ماشین عروس گرانقیمتش کنارمان ترمز می کند.سرش را از پنجره اتومبیلش بیرون می آورد و خطاب به من می پرسد:
خانوم شما به کی رای میدی؟
تنها نگاهش میکنم و لبخند میزنم.
ماشینها باز به حرکت در می آیند.رفیقش نهیب میزند که سبز شد،میر حسین شد برو...
سبز شد...
چراغ قرمز است...
_امتحان تمام شده.
از جلسه بیرون می آیم و یک نگاه به دانشگاه می اندازم. امروز شکل دیگری است،انگار اینجا هم امروز عروسیست....
هر کجا که میروم،از سلف،کلاس،حیاط،کتابخانه،نمازخانه و حتی دستشویی ها،همه یک حرف میزنند.همه قرار میگذارند و وعده می کنند.
می پرسد:چه ساعتی؟
پاسخ میدهد:ساعت 3،یادت نره ساعت 3 همه دم در دانشگاه جمع میشند.
ساعت 3...
جلوی درب دانشگاه،همه هستند.
بادبادکهای سبزشان در آسمان آبی غلط میزند و پرچمهایشان تک رنگ،به رنگ خودشان،همه بچه ها یک رنگ...
یکی صورتش را رنگین میکند و همکلاسیش دستبند سبز دوستش را محکم میکند.
راه می افتیم،همپای هم...
پا به پای هم...
و شروع میکنیم،به خواندن
به خواندن،
راه می رویم و می خوانیم
در خیابان،در کنار هم
ای ایران،ای مرز پرگهر...
می خوانیم،هم صدای هم می خوانیم
مسیر را طی میکنیم و همزمان آوایمان خیابان را به لرزه می اندازد
یار دبستانی من،همره و همراه منی...
می خوانیم،همراه هم،در کنار هم
وطن ای هستی من،شور و سرمستی من....
در کنار هم،می خوانیم
قدم برمیداریم و فریاد برمیاوریم
مرگ بر دیکتاتور....
هم پای هم،به میدان میرسیم و فریاد میزنیم....
_زیباترین روز این میدان،میدان امروز شده است نقش جهان.این مردم نقش زده اند نقش این جهان پرامید را...
پر امید...
گروه همکلاسیهایمان را میان سیل سبز پوشان گم کرده ایم،همانجا می ایستیم،منتظر.
به انتظار می نشینیم تا سید بیاید.تا بیاید هم صدا با جمعیت و بلندگو تکرار میکنیم،تکرار
دوستم میپرسد:یعنی ما برنده میشیم؟خدا کنه موسوی اول بشه...
در جوابش میگویم:معلومه،یه نگاه به جمعیت بنداز،اگر رای نیاره حتماً تقلب شده.
درست در پشت سرمان،چند دخترهم آوای هم،این شعار را با صدای بلند تکرار میکنند:
اگر تقلب نشه،موسوی اول میشه،اگر تقلب بشه ایران قیامت میشه...
ایران قیامت میشه...
قیامت میشه...
قیامت....
_ کنار خیابان ،داخل ماشین نشسته ام به انتظار خواهرم که در صف بستنی فروشی است.ضبط روشن است ومی خواند :نرم ،نرمک می رسد اینک بهار،نرم،نرمک میرسد اینک بهار...
آن سوی خیابان انها ایستاده اند،با پرچمهای رنگ و رورفته ایرانم،با پیراهن های سفید روی شلوار،با ریش های سیاه
شربت می دهند...
بلندگویشان پخش میکند:
ترکه بیداد و ستم مونده هنوز رو تن ما...
صدای ضبط ماشین را بلند میکنم و شیشه را بالا میکشم،می خواند:با همین دیدگان اشک آلود،از همین روزن گشوده به دور،به پرستو،به گل ،به سبزه درووود....
_خوابم نمیبرد،چشمهایم را میبندم و روی تشک غلط میخورم،گوش هایم را تیز میکنم،هیچ صدایی نیست...
هیچ...
فقط سکوت،سکوت،سکوت....
دیگر هیچ جای شهر عروس کشان نیست،همه ماشین عروسها پشت چراغ قرمز مانده اند و حق تقدم با ماشینهای آن سوی میدان است،ماشین همانهایی که جلوی بستنی فروشی شربت خیرات میکردند...
دوازده ماه است که این شهر در قیامتی خاموش خوابیده...
قیامت...
خوابم نمی برد،هندزفیری موبایل را در گوشم جای میدهم وآهنگ را انتخاب می کنم،می خواند:
بوی باران،بوی سبزه،بوی خاک،شاخه های شسته ،باران خورده،پاک
نرم،نرمک میرسد اینک بهار...
فیلترنوشت:قلمم رو شکستند،بشکنید که من با قلم نمی نویسم،با ساقه سبزی می نویسم که هرروز جوانه می دهد...
مبارزه نوشت:چقدر خوشحالم از این جنگت با کلماتم،تو حتی از واژه واژه کلامم می ترسی...
برادر برنده چرا انقدر حقیر و ضعیف به جنگ آمده ای؟؟؟؟
تو که باورداری یک سال است رایت پیروز شده...
جوانه نوشت:دوباره می رویم،شاید فردا،در خانه ای نو...
امیدمان را کشتند...........
پاسخحذفیاد پارسال بخیر
پاراگراف اول رو خوندم
پاسخحذفطاقت خوندن این پست رو ندارم
دیگه طاقت هیچی ندارم
این روزها خوشحال میشم وقتی پارازیت میفته روی صدای امریکا
خیلی وقته که خوشحال میشم
به خاطر ندیدن و نشنیدن صحنههایی که خون به جیگر میکنه آدمو
چند روز پیش که باز بود کانالش فهمیدم یه ویژه برنامه گذاشتن که هر شب خاطرات این روزهای پارسال رو مرور میکنند
من تو اتاق بودم،صداش میومد
صدای شادیهای خیابونی مردم، شعارهاشون، مناظرهها، همایشها و همه چی
دلم داشت کنده میشد تو اتاق
....
خوندمش
پاسخحذف...
دوازده ماه است که این شهر در قیامتی خاموش خوابیده
.
.
.
کاش این خرداد لعنتی تموم شه زودتر
چقدر کش میاد
کامنتی که برام گذاشته بودی رو تقدیم میکنم به خودت
پاسخحذف"
قلمت همیشه سبز و مثال سرو پایدار…
آزادی کلماتت مبارک…
اگر هزار بار قلممون رو بشکنند، ما با ساقه سبزی که مدام جوانه میده و جوهرش تنها از خون سرخ قلبهامونه مینویسیم"
ممنون پرند،به خاطر خواندنت و همراهیت...
پاسخحذفخونه ی نو مبارک. ظاهرا خوب درستش کردی و نیازی به راهنمایی من نیست.
پاسخحذفموفق باشی
آخ
پاسخحذفآخ که چقدر کابوس هام رو ماهرانه زنده کردی
رویاهامون
امید هامون
باور هامون
...
چراغ قرمزه
قیامت
آخ دلم