آدم خاطره بازی هستم...
از وقتی 5،6 سالم بود دوست داشتم خرده پارچه های رنگی باقی مونده از خیاطی مادرم یا نقاشی های هر روزم را جمع کنم.هنوز هم این خصلت خاطره بازی را حفظ کردم.
یکی از کمدهای اتاق پرشده از خاطراتم،امروز رفتم سراغش.
همین که در کوچیکش را باز می کنم کاغذها و عکس ها و پوشه ها حمله می کنند!از کارنامه اول دبستان و نمودار رشد قد گرفته تا تحقیق همین چند ترم پیش دانشگاه . انگار این کمد، خودش نمودار رشد جسمی و قدی و روحی منِ...
نوارهای کاستی که دیگه مشتری نداره،عکس ها، یک قاب قهوه ای با گل های کوچیک سفید و صورتی،کاغذ،کاغذ،کاغذ،طراحی ها و سیاه مشق های دوره دبیرستان، نوار کاست صدای شعرخونی 4 سالگیم ،کارت پستالهای دوره نوجوونی ،دفتر کارآموزی سال سوم دبیرستان،بروشور و کارت و طراحی هایی که از اینجا و آنجا جمع کردم، پرونده نقاشیهای دوره آمادگی ،یک کلاسور پر از تحقیق هایی که به هیچ دردی نمیخورند،کارنامه ها،از اول دبستان تا همین دو ترم پیش،سنگ ریزه هایی که پر از رنگ اند،صدف،کاغذ کادوی یه هدیه دوست داشتنی و دفتر انشاء...
همیشه مرتب کردن این صندوقچه یادآوری چندساعتی طول می کشه،یک به یکه این اوراق رو بررسی می کنم و تجدید خاطره...
اولش جمع و جور کردن این همه وسیله برام عذاب آوره اما وقتی شروع می کنم و درگیرش میشم لذت بخش میشه،مثلاً امروز نشستم و انشاءهای دوره راهنماییم رو خوندم،یه خط خیلی افتضاح که نمیشد خوندش با جمله هایی که دنبال هر اسمی کلی صفت ردیف کردم تا فضا شاعرانه تر بشه!
این دفترم رو با اون جلد سورمه ایه پر ستارش خیلی دوست دارم ،یه انشاء هم برای دل خودم نوشته بودم ،البته برای دل خودم که نه، برای برف . مثل اینکه زمستون اون سال برف نیومده بوده و من در حسرتش یه نامه بلندبالا برای ایشون نوشتم!
درست مثل حالا که درحسرت بعضی چیرها تنها کاری که میتونم انجام بدم،نوشتن و کشیدنه...
و یه انشاء پیدا کردم که موضوعش نوشتن نامه ای به کودک فلسطینی بود،سرتاسر نامه پر از اشک و آه!
اما وقتی خوندمش فقط و فقط روزهایی که داریم از سرمی گذرونیم به یادم اومد،نمی دونم بچه های دهه هفتادی که الان یا دبیرستانیند یا راهنمایی چه حسی نسبت به سالی که گذشت دارند،احتمالاً همون حسی که ما نسبت به دوم خرداد داشتیم...
ولی مطمئنم که هیچ وقت معلمشون موضوع انشاء رو نوشتن نامه ای برای جوانان دهه 60 یا برای سرزمین پرخونتون نمیده...
اما این انشاء من حال و روز وطن امروزه یه نوجوون دهه شصتیه که یه روز برای فلسطین نوشت اما حالا تنها کافیه موضوع انشاء رو تغییر بده و اون بالای صفحه بنویسه سرزمین مادریم...
یه قسمت از انشاءام رو اینجا مینویسم، هرچند نثرم چندان تفاوتی نکرده اما حالا از زبون یه دختر 12،13 ساله بشنوید:
اینجا سرزمین خون است،سرزمین ایثار و اینجا من با دستانی کوچک نجوا میکنم آنچه را که قناری کوچکی با آوای خود به شکارچی میگوید،اینجا حتی پرندگان برایمان از شقایقها میگویند،از کوهها و استقامت.آری رویای من، اینجا من و هزاران هزار دست تنها هست که گرما می طلبد .
این انشاء شاید حرفهای دل من 12 ساله بوده و این کمد من 4ساله تا 23 ساله
وقتی خوب نکاه می کنم این کمد خود منم،من و روزهایی که گذروندم...
به اتاقم چشم میندازم،اینجا هم منم،تنها جایی که فقط من دیده میشم ...
من+تمام خاطراتم
من+همه روزهای گذشته
من+تمام دوست داشته هام
این چهار دیوار با همه کمدهای پر از خاطره اش ، کتابهای خوابیده توی قفسه،نقاشیهای روی دیوار،قابهای عکس ، میز کار و رنگها و کاغذهام،حتی این فرش و روتختی وبالش منم...
بیرون از این چهار دیوار سفید من به جبر جامعه و هزار و یک باید ونباید دیگه آدم دیگه ای هستم و برداشت آدمها از من متفاوت.
اما در حصار این پنجره،در ،کمد و دیوار فقط منم
و هیچ جای دنیا رو با این مربع کوچک خاطرات و دوست داشته هام عوض نمیکنم...
دلتنگی نوشت:ده ساله که از اتاق بچگی هام اسباب کشی کردم و خیلی از خاطره هاش رو به اجبار دور ریختم،اما هنوز گاهی اوقات دلم براش خیلی تنگ میشه،بعضی وقتا با این اتاق جوونی قهر میکنم و دلم میخواد برم پیش اتاق 7سالگیم،اما نمیشه...
اون اتاق خراب شده و به جاش برج ساختند.
تلنگرنوشت: خاطره بازی خیلی هم بد نیست،شاید اگه همه آدمهای دنیا خاطره باز بودند خیلی حرفها و خیلی روزها فراموش نمی شد...
نکته نوشت:اون عکس بالایی هم منمچاشنی نوشت:دلم میخواد ازامروز برای هر پستی که میزارم نسبت به موضوع یه آهنگ پیشنهاد کنم،پس لطفاً این پست رو با چاشنی این آهنگ میل کنید!(از من تا من)
خدا کنه خاطراتت همیشه خوش باشن. وگرنه یادآوری بعضی از خاطرات خیلی دردناکه
پاسخحذفوای خاطره باز
پاسخحذفمنم بشدت خاطره بازم
در حد جنون
با به یاد آوردن دقیق تاریخش
توی کمد من پره از خاطرههای این یک سال
درد میکشم وقتی باز میکنم درش رو
یه پست گذاشته بودم که یه عکس از روزنامههای قبل انتخابات بود
نمیدونی چه حالی داشت نگاه کردنشون... خوندنشون... کنار هم چیدنشون
دلم میتپه برای پرچم سبز کوچیکم که تو همایش برج میلاد بهم دادن و گوشهی دنج کمد جا خوش کرده
برای روبان سبزم
برای پیکسلی که تبلیغ موسوی بود روش و تو همایش ورزشگاه حیدرنیا گرفتم
یادمه اون روزا هر کی میدیدش با یه ذوق شیرینی میگفت اینو از کجا آوردی که دلم ضعف میرفت
کمدم پره از برگههای تبلیغاتی
پره من
پره تو
پره ما
پره وطن ما
اون انشاء رو خودت نوشتی؟
پاسخحذفاصلاً ادبیاتش به ادبیات یک بچهی ۱۲-۱۳ ساله نمیخوره
قلمت خیلی خوب بوده
آره،یه زمانی مثلاً انشام خیلی خوب بود و میخواستم نویسنده بشم اما راهمو کج کردم و الان فقط بلدم رنگها رو با هم قاطی کنم و توی دلم براشون قصه بگم...
پاسخحذفمنم مثل تو،مثل همه جوونهای خرداد 88 کمدم پره از 22روز امید،گوشه اتاقم هنوز روبانهای سبزم رو به در کمد گره زدم برای روزی که بازشون کنم و دوباره به دستم ببندم
سلام
پاسخحذفوقتي مطلبتو مي خوندم ياد كمد خاطره هاي خودم افتادم من هم مثل تو آدم خاطره باز و نوستالژيكي هستم چيزي كه شايد بعضي ها خوششون نياد
ولي من هم در نوجووني آلبومي داشتم كه تمبر جمع مي كردم و دفتري كه يك بار هم در وبلاگم اشاره كردم از عكس هاي خاتمي و يك عالمه نامه از دختر خالم و دوستام
تمام كارنامه هاي دبيرستان و دانشگاه
با نمرات عالي
موفق باشي خانمي
سلام
پاسخحذفممنون که به وبلاگ گروهی ما سر می زنی
خوشحالم می کنی واقعا
شاد و سلامت باشی عزیزم
:)
***
پاسخحذفسلام
وقتی کامنتت رو توی وبلاگمون ( به کسی نگو) دیدم کنجکتو شدم بهت سر بزنم ، اینطوری هم بیشتر شناختمت و هم بخاطر حضورت تشکر کردم
...................
می گم از همون بچگیا دست به نوشتنت خیلی خوب بوده ها !!!
منم همه دغتر انشاهام رو نگه داشتم
***
Elham
***
منم عادت خاصي به جمع كردن بعضي از خرت و پرتا دارم.
پاسخحذفسلام
پاسخحذفمن هم آدم خاطره بازی هستم، هزار و یک چیز را از کودکی نگه داشته ام، حالا که خوب فکر می کنم می بینم از همان اول علاقه به جمع آوری اشیا داشته ام
اما یک مساله هست: من به مرتبی تونیستم و همین مساله عملا برایم دردسر آفرین شده
سلام
پاسخحذفاحتمالن تو این پست تا حدودی من من
را پیدا کردی
عجب انشایی
از همون نوجوونی استعداد نویسندگی داشتیا :)
سلام.وای چقدر نظر دادن سخت اینجا.منظورم این قسمت نظراتت هست.
پاسخحذفچقدر شبیه این عکس بالایی هستی.....
ایکون هم که نداره.
این پستت منو برد به دوران بچگیهای خودم...یه حس نوستالژی بهم دست داد
پاسخحذفیاد اون دوران معصومی به خیر
پاسخحذفخوندم ، حس خوبی بهم داد
سلام
پاسخحذفبرام جالب و لذت بخش خودندن در مورد 4تا 23 سالگیت :)
حوضخونت خیلی خوشگله
به الهام و قاصدک-->وبلاگ خوندنی داریند،ممنون از لطفتون
پاسخحذفبه فسانه-->کجای این پست بوی مرتبی میداد؟کیفش به همون نامرتب بونشه جونم
قرن 22-->راست میگیا...خودم متوجه نشدم،حداقل فهمیدم تو انتخاب رشته اشتباه کردم(اسمایل اعتماد به نفس)
آقا وحید-->شما به بزرگی خودتون ببخشید،کمبود امکانات دیگه
وای منم
پاسخحذفیه خاطره باز ِ دیوانه وار
کاش می شد یه روز جعبه ی اسرار خاطراتمون رو برای هم باز کنیم ... من برگه های سوخته ی تو رو بو بکشم , تو ماسک اشک آور خورده ی منو .. روزنامه های تا نخورده ی پرند رو ... مچ بند های خونیمون رو ... پوستر های خاکیمون رو
...
یا شاید دور تر
بریده ی عکس های زرد شده ی روزنامه
تصویر نجیب احمد باطبی , قهرمان سالهای نوجونیمون ... برچسب های کوچیک تبلیغاتی خاتمی
...
یا باز هم دورتر
عروسک پریشون ِ روزهای زیر پله و پناهگاه
روزهای آژیر قرمز
....
راست می گی
پاسخحذفباید موضوع انشامون رو تغییر بدیم
قلم زیبای کوچولوت چقدر بوی امروز می ده
چقدر بوی دست های خالیمون رو می ده
چقدر ....