۱۳۸۹ شهریور ۷, یکشنبه

من،الهه ای زنده به گور شده...


مظهر لطفت شدم،مظهر تو،گفتند بزرگترین و کاملترین جلوه از مظاهر تو در وجود من است.من شعاعی زرین شدم از خورشید تابنده حضور تو.تکه ای از ابر بی کران رحمتت،شاخه ای از درخت پربار محبتت،من آیینه ای از تو شدم،آیینه ای با هزار انعکاس تو در توی زیبایی و جمال تو...
مرا زن آفریدی...
تو را در من دیدند و الهه ام کردند،از ابتدای حضورم ، از همان دم که حواّ شدم .من شدم الهه زیبایی،الهه باروری،الهه برکت. تنها چلچراغی زیبا شدم برای آذین بستن دنیای مردانه!من الهه بودم اما گناهکار،من از همان دم که حوّا شدم گناهکار بودم.گناه فریب آدم ، گناه رانده شدن از بهشت ، گناه سیب چیدن...
من گناهکار بودم و محکوم،مرا محبوس کردند،من زندانی شدم مبادا بازهم آدم ،مبادا بازهم مردان دل بر باد گره خورده در گیسوانم بسپارند و تو را فراموش ،مبادا قلبشان اسیر زرق و برق وجود من شود و تو را گم کنند،مبادا...
من اسیر شدم اما بهشت را تخته تخته زیر پایم فرش کردند،غافل از آنکه من خود گوشه ای از آن بهشت،از تو،از زیباییت بودم. از من الهه ها و بت ها ساختند، مرا گوشه منزل گذاشتند تا مایه قداست و برکت خانه شوم .غافل،غافل از آنکه من جلوه ای از برکت تو ام،من با حضورم به باروری و پویایی دنیا جان می بخشم،من باید در کنار سختی و جسارت مردانه با لطافتم،با روح پر از عشقم خشت روی خشت جهان بگذارم.یادشان رفت که من ساقه ای از پیچک سبز وجود تو ام.
مرد دیوار شد و من مثال پیچکی ناتوان و ضعیف برای بالیدن و جوانه زدن محتاج چنگ زدن و چسبیدن به دیوار مردانه شدم.
من گناهکار بودم،شعاعی خوش رنگ از اقیانوس مواج طلایی تو ،دیوار ساختند مبادا روشناییم به سبزی جوانه های جهان برسد .هر روز بر قامت سخت این دیوار افزودند و بلندترش کردند،هر چه من راهی ،روزنی کوچک میان این آجرهای ستبر دیوار میافتم میپوشاندند،مبادا نور روشنم جوانه های سبز آن سوی دیوار را پژمرده کند...
من پیچک مهر و محبت تو بودم ،از من شاخه ای هرز ساختند و به جانم افتادند، برگها و جوانه هایم را چیدند و هرس کردند مبادا جسارت کنم و قدی بکشم،مبادا رشد کنم و به آن سوی دیوار سرک بکشم!
داستان هر روزه آجر چیدن و دیوار ساختن آنقدر تکرار و تکرار شد که برایم عادتی ساخت،عادت سکوت...
من عادت کردم به سر زیر بودن،به بالیدن پشت دیوارهای سخت و ستبر،عادت کردم به احتیاج...
داستان دیوار و عادت آنقدر عادی و ملموس شد که اگر گاهی دلم برای هوای آن سوی دیوار تنگ میشد گناهکار میشدم،اینبار خودم مهر گناه را بر پیشانی میزدم،این بار خودم داستان مباداها را روایت می کردم.
میان کشاکش باید و نباید گناه دست به طغیان بر علیه خود زدم،گاه شدم همان شاخه هرز و بی هدف،گاه همان الهه زیبایی ،من شدم ونوس،اینبار من فراموش کردم که روزی تو بودم ،روزگاری من آناهیتا الهه آبها و روشناییهای جهان بودم و اینک تن به تیرگی دادم...
به خیالم بالیدن،ایستادن برابر توست.به خیالم برابری ،آراستن و جلوه گری میان رنگ و نقش است.غافل بودم که من خود وجودی سرتاسر رنگ زیبای تو ام.که تو بارها گفتی من برابرم،گفتی حوّا از جنس آدم است...
نمیدانستم این بی راهه ،این دیوار ساخته دست من و آدم است.گاه با جلوه گری تجدّد و بالیدن ،گاه با حکم شرع و دین!
من حق بالیدن نداشتم به خیال آنکه تو اسیرم کردی و دین پایم را بسته،من حق جلوه گری و خودفروشی داشتم به هوای آنکه هوای بالیدن و قد کشیدن در سرم ندود...
من میان هزار باید و نباید،هزار مکتب و روش و حرف و حدیث گم شدم.هر کس آمد دیوار را بکوبد اما دیواری دیگر برابرم ساخت.هزار سوال و جواب ساخت برای کمرنگ شدنم ،برای زنده به گور شدن هر روزه ام در مسیر تاریخ . هیچکس یادش نبود من ساقه سبز پیچک حضور تو ام که بالیدن را فراموش کرده...
من شعاع نوری هستم که مسیر روزنه ها را از یاد برده ، من برای بالیدن و برابری باید همان پیچک لطیف و سرشار از احساس باشم نه  مقلد شاخهء سخت و محکم مردانگی.من منم ،جلوه ای از حضور بی همتای تو ...
من آیینهء روشن اما پرغبار الهی ام ،نیاز به پاک شدن و غباررویی دارم ،نیاز به آگاهی ،نیاز به آموختن برای بالیدن و بالیدن...
من همان  تکه ابر آسمان یگانگی، پاکی، بخشایندگی، وفاداری، توانایی، هدایتگری، مهربانی و یاری دهندگی تو ام.چگونه می شود دنیایی را ،جامعه ای را از وجودی بخشنده،وفادار،توانا،هدایتگر،یاری دهنده و مهربان دور نگاه داشت؟!
من با یافتن تو،با یافتن گوهر بی همتای وجودم که سرشار از وجود توست می بالم ، من باید با یافتن توانایی ، هدایتگری و قدرت که صفات بزرگ توست و در من ودیعه نهاده شده در کنار لطف و رحمت و محبت مادرانه و زنانه کلنگ بر پی این دیوارهای تعصب ، نابرابری و خودفروشی بزنم...
من می بالم و می رویم.واز هر چه دیوار نابرابری است میگذرم زیرا جلوه ای از همه صفات بزرگ تو ام.من با شناخت ساقه سبز و لطیف روحم همه روزنه های امید و بالیدن را میابم . همانگونه که بارها میان راه پرفراز و نشیب تاریخ بشری سر از گورهای جهل و تعصب برآوردم تا زنده به گور نشوم...
پی نوشت: این مطلب الهامی بود از نظر عارف مسلمان قرن هفتم،محی الدین ابن عربی،که زن را کاملترین و بزرگترین جلوه از مظاهر حق میداند.

توضیح نوشت: این مطلب را به درخواست یکی از دوستان،نویسنده وبلاگ آگاهی نوشته ام. تحلیلگر و منتقد خوبی نیستم به روش و سبک خودم این موضوع را به تصویر کشیدم.شاید احساسم بیانگر تحلیلم از نقش زنان در اجتماع باشد.
اما برای خواندن بحث های جامع و کامل در اینباره ،دعوت میکنم خواننده پست ایشان و تعدادی دیگر از دوستان وبلاگ نویس  در همین رابطه باشید،از جمله وبلاگ درمه.

موضع نوشت: منظور بنده از نوشتن این مطلب هیچ گونه دید فمینیستی و توهین به جنس مذکر نبوده و نیست.
چاشنی نوشت:زندانی.فرید صلواتی

۶ نظر:

  1. مر مرا هيچ گنه نيست به جز آن که زنم

    زين گناه است که تا زنده‌ام اندر کفنم

    پاسخحذف
  2. سلام
    انقدر تحت تاثیر قرار گرفتم که نمیدانم چه بگویم ومن هم بااحساس میگویم
    از وقتی حوا بودی وآن فریب دل انگیز را دادی وآگاهی را به انسان بخشیدی وشدی عامل هبوط انسان به زمین دوستت داشتم همان وقتی که به مرد یاد دادی که انتخاب کند انگار خدا اول قدرت انتخاب را بتو ارزانی کرده بودوتوشدی ،سرآغاز تاریخی بزرگ از مبارزه انسان در زمین ،از همان موقع تو را دوست داشتم ووقتی به زمین آمدی همیشه با مهربانیهای تو آرام میگرفتم در شبهای رنج وبیماری مرا در آغوش میکشیدی ،وقتی تو را از آن که بودی وان که خدایت آفریده بودت دورت کردند محدودت کردند دلم گرفت وقتی تو شدی مایه ننگ پدر دلم گرفت ،از وقتی که دوباره خدا گفت بهشت را زیر پایت میکنم وعده ای به سخره گرفتند این عشق خدا بازهم دلم گرفت از آنانی که از برابری تو با مرد سخن میگویند هم دلم میگیرد چون تو زنی ومیخواهند تو را به مرد متشبه کنند از همه دلم گرفت که میخواهند تو را از زن بودن وانسان بودن دور کنند ومانع آگاهی تو ودخالتت در سرنوشتت میشوند دلم گرفته ودر بعضی اوقات از خودت هم دلم میگید ،دلم میگیرد که نمیجنگی برای بدست آوردن گوهرت ف ولی با تمام وجود دوستت دارم وای اگر تو نبودی چگونه میشد بدون همراه هبوط را تحمل کنم دوستت دارم

    پاسخحذف
  3. چقدر زیبا نوشتی ، الان روبه روی این کامپیوتر نشستم و دارم فکر می کنم که همه حرف هایی رو که من سعی می کنم در قالب مقاله و بحث و هزار تا جمله بزنم و آخرشم احتمالا خیلی ها دچار سوء تفاهم می شن ، رو تو چقدر زیبا نوشتی و چقدر پرمعنا و محسوس !


    دارم فکر می کنم اگر عشق می توانست در تک تک خانه های انسان ها جاری باشد ، مرد ، مرد بود و زن ، زن ! دارم فکر می کنم اگر عشق روشنی بخش خانه ها بود ، دیگر سخن گفتن من از خویش به تنفر از مرد و مردانگی تعبیر نمی شد که من هم عاشق می شوم ، در عشق حل می شوم و دوست می دارم !
    اگر عشق توی وجود ما شعله می کشید ، آن گاه زن و مردی نمی ماند ، هر دو یکی بودند و برای هم بودند . خوب می دانم که این تصویر چقدر آرمانی است . بگذار آرمانی باشد ، من از آرمان هایم برایت می گویم ، می نویسم ، از انچه می خواهم باشد و نیست !

    پاسخحذف
  4. دمت گرم.اگر ديده باشي پيش آگاهي رفتمو گلايه كردم كه دعوتش خوبه اما نميتونيم چيزي از خودم تراوش كنم كه آخر جمله هاش به سي ا ست ختم نشه.اما الحق كه تو خوب از پس اين دعوت بر اومدي.تا حالا به اين جوريش فكر نكرده بودم.
    و از اون گذشته وجدانا ناز نوشتي و خيلي روون آدمو تا آخر دنبال خودت ميكشوني.دمت گرم

    پاسخحذف
  5. در باره اون تيكه پرونيتم ديگه نيمخواد رنگش كوني!
    هر كي نشناسه مارو ما كه نيمتونيم سري خودامون كلاه بذاريم.من يه عمر اونجا گذروندم.تازه تو چه صنفي ؟بگو!من قاطي مسافر كشاش بودم.

    نه شوخي ميكونم!ميدونم شما خيلي بهتر از اين هاييد.اما اين باعث ميشه كه بدوني چقدر بت اهميت ميدم و كامنتاتم ميخونم و همچنين از اين به بعد جمله هاتو كامل كامل ميگي
    زرد نشي

    پاسخحذف
  6. یادشان رفت که من ساقه ای از پیچک سبز وجود تو ام...
    ....
    عنوانت هم به تنهایی عالی بود ...

    پاسخحذف

نوشتن نمیدونم،هر چه گفتم زبان دلم بود...
خوشحال میشم با نظراتتون کمکم کنید تا این زبان دست و پاشکسته را اصلاح کنم.
اگر اکانت گوگل داریند،گزینه اول را انتخاب کنید و اگر نه،در گزینه سوم اسم و آدرستون رو برام بنویسید و اگر هم مایلیند به عنوان ناشناس نظر بدید،آخرین گزینه رو انتخاب کنید.
ممنون از همراهیتون