وبلاگ شما وفاطمه شمس را کلیک کردم تا به شماروزولات حضرت زهرا وزن راتبریک بگویم وقتی درآنجاخوندم که زهراخواهر جوانش 25روزاست درسلول انفرادی است این روزرابه شما وروح بلندامام خمینی وتمام کسانی که بوئی ازانسانیت برده اند تسلیت می گویم
در جوابت می خواستم بنویسم که نه فاطمه ای میشناسم و نه زهرایی
اما خوب که میان خاطرات هر روزه ام جستجو می کنم،چهره آشنای فاطمه را میابم.
خیلی آشنا می زند...
خوب که فکر می کنم،به خاطر می آورم که هردو را بارها و بارها میان این کوچه ها و خیابان ها دیده ام.
فاطمه...
فاطمه...
فاطمه همان زنی نبود که سال پیش،همین جا با دستانی آذین شده به روبانی سبز دستم را گرفت تا با هم زنجیری ببافیم از دستهایمان به بلندای قامت این شهر؟
زهرا؛زهرا خواهر دردانه فاطمه،همان دختر همکلاسیم نبود که در همین کوچه،هم صدای من یار دبستانی را سرداد؟
زهرا...
زهرا...
زهرا را دیده ام،همان دختر دانشجویی نبود که خرداد پارسال لبخند پر امیدش را جلوی ستاد دیدم؟
این فاطمه چقدر آشنا میزند...
به گمانم همان زنی باشد که در مسجد سرخیابان،توی صف طویل رای گیری جلوی من ایستاده بود...
همانهایی نبودند که دیدم انگشتهای اشاره شان ،مثل من آبی شده؟
آخ زهرا...
او را دیده ام،مگر همان دختری نیست که در آن شنبه شوم تصویرش دنیا را تسخیر کرد؟همانی که مشتش را گره و بغضش را فریاد کرده بود تا رای سبزش سیاه نشود...
فاطمه همان زن همسایه روبرویی نیست،که هر شب در تاریکی شهر روی پشت بامشان می آمد تا با هم ندا دردهیم که خدا بزرگ است،
خدا بزرگ است...
خدا با ماست...
چقدر صدایشان آشناست...
همان زنی نیست که توی خیابان پا به پای شما سنگ می آورد و سنگ می زد؟
همانی نیست که دیدم،سپر شده برای جسم آن جوان بیست و چند ساله در برابر موج سنگین باتوم ها...؟آن زنی نیست که پایین همین کوچه،زخم صورتت را بست؟
خواهرش همان دختر روسری سبز نبود؟همانی که نفسش گرفته بود و چشمهایش اشک بار بود از این گاز اشک آور لعنتی...
همانی که صورتش سرخ بود از سیلی و بدنش کبود از باتوم؟
زهرا همان هم دانشگاهیم نیست،که شبانه قفل خوابگاهش را شکستند و پرده پنجره اتاقش را دریدند؟
آخ زهرا،همان دختر معصومی نبود که پیکر نازکش گلوله خورده بود و شما روی دست تن نحیفش را تا آمبولانس میکشاندید؟
چقدر چشمهایش آشناست...
چشم های فاطمه،همان دو چشمی نیست که در برابر چشمان جماعتی بهت زده خاموش شد؟؟؟
فاطمه نام دیگری نداشت؟مثلاً ندا،شادی،ژیلا،زینب،هنگامه،مریم، شیوا،لیلی و ...
آه فاطمه،حالا که چشمانت را میبینم به یاد می آورم،به یادم می آید اشکهایت را و نگاه صبورت را...
چشمانش چقدر حرف دارند...
فاطمه همان زنی نبود که دربرابر دیدگانش شوهرش را بردند،جانش را بردند؟...
همانی نیست که هر روز به انتظار خبری ،پشت دیوارهای بلند زندان به انتظار می نشست؟این فاطمه،چقدر شبیه مادر سهراب است...
درست شبیه آن زنی است که هر روز در پی عزیزترینش ،عکسی به دست می گرفت و بین خاکسترهای مرده شهر میگشت...
این زهرایی که میگویی چقدر نامش به ترانه می ماند...
او ترانه نیست؟
و خواهرش فاطمه...
بله،خوب میشناسمش،همان زن شاعری است که شبی به اجبار چمدانش را بستند تا با پروانه های سبز شعرش کوچ کند...
و خواهرش زهرا،همان دختری است که دیگر سیاه پوشید و سکوت کرد و سکوت کرد و سکوت کرد...
او را هم می شناسم،همان هم نسل شجاعم است که به جرم اندیشه اش محکوم است...
همان دختری است که به شوق آرزوهایش زنده است و می جنگد...
میشناسمش...
نام دیگرش آزاده است و نام خواهرش ، صابره...
و چشمهایش آشناتر از خودش ،میشناسمشان،این دو چشم را بارها و بارها دیده ام...
این چشمها را هر روز و هر لحظه می بینم،نگاهشان را هر روز احساس می کنم،این چشمها چشمان خواهرم است،چشمان مادرم و نگاهی است که در چشمان تمام مادران سرزمین مادریم میبینم...
و چشمان زهرا برایم آشناتر است،امیدها و آرزوهای درون چشمهایش را می بینم،هر روز و هر لحظه می بینم...
هر روز و هر لحظه...
در چشمان خودم و هم نسلانم...
من دیگر یک سال است که همه فاطمه ها و زهراهای این خاک را خوب خوب می شناسم. چشمهایشان را، دردهایشان را و دل های سبز صبورشان را ...
توجیه نوشت:می خواستم یه جور دیگه آپ کنم،
می خواستم پستم این حال و هوای خردادی رو نداشته باشه...
اما انگار این روزها ،هرچقدر هم که خودت رو به نشنیدن و نفهمیدن و ندیدن بزنی،باز هم این صدای گوش خراش ظلم اونقدر بلنده که یارای شنیدن هیچ صدای دیگه ای رو بهت نمیده...
اونقدر رنگ قرمز این خون آتشینه که هیچ تصویر دیگه ای رو نمی تونی ببینی...
حالا،امروز که می خواستم خودم رو به نفهمی و کری و کوری بزنم، ندای این چند سطر یک غریبه اونقدر بلند بود و رنگش اونقدر سیاه که بازهم ...
میدونم که چرکنویسهام زیادی سیاه شده،اما دست من نیست ،اینجا چشمم فقط تاریکی می بینه و تاریکی...
نقل قول نوشت:همیشه وقتی بحث انقلاب و جنگ میشد،مادرم آخر صحبتش رو اینجور تموم میکرد که :با این دو تا چشم کوچولو ،چه روزها که ندیدیم.حالا من میگم این دو دریچه کوچک روحم یارای دیدن این سال بزرگ رو نداشت...
خبر نوشت:امروز زهرا شمس آزاد شد...