۱۳۸۹ تیر ۹, چهارشنبه

تن ، تاب ، ترانه


تاب می خورد هنوز،تاب ترانه ام
ترانه می خواند و تب میکند مدام

تب دارد و تن تاب ندارد
تن تیر خورده است ، تاب ندارد

تیر، تیرباران ،تابستان، تجاوز
تیر، تهران، تجاوز ، ترانه...


حساب نوشت: کلمه های شکسته بسته ام رو به حساب شعر نگذارید ،فقط یه حس بود که دوست داشتم روی کاغذ بیارم.

خاطره نوشت:7تیر،ترانه و مسجد قبا...

چاشنی نوشت:سمفونی ایثار  (اگرچه فکر میکنم آقای انتظامی سمفونی ایثارش رو دوباره باید بسازه)

۱۳۸۹ تیر ۵, شنبه

یا علی و یا علی و یا علی ...




دیده بگشا...
ديده بگشا رنجِ انسان بين و سيلِ اشك وآه
كبرِ پستان بين و جامِ جهل و فرجامِ گناه
تير و تركش ، خون وآتش ، خشمِ سركش ، بيمِ چاه
ديده بگشا بر سِتم ، دراين فريبستان ، علي
شمعِ شبهاي دژم ، ماهِ غريبستان ، علي

یا علی تو ستمی را به یک دختر یهودی که در ضمه حکومتت می زیست تاب نیاوردی،حال ببین رنج این دختر(ساغر) رادر سرزمین مسلمانان...
ببین

تبریک نوشت:
میدونم که تبریک و تلخی با هم جمع نمیشه،اما این تنها چیزی بود که دلم می خواست امشب بگم،روز تمام پدران و مردان استوار سرزمین استوارم مبارک ... 

چاشنی نوشت: یاعلی...

۱۳۸۹ تیر ۴, جمعه

بنگ!




یادتون هست؟

طبل بزرگم خیلی قشنگه،وقتی که میزنم اینجور صدا میده
بوم بُ بوم بُ بوم بُ بوم بوم بوم بوم...
ویولونی دارم خیلی قشنگه،وقتی که میزنم اینجور صدا میده
دیری ری ری دی ری ری ری...
شیپوری دارم خیلی قشنگه،وقتی که میزنم اینجور صدا میده
دودورو دودورو دودوروو دوو دوو دوو...
پیانویی دارم ،خیلی قشنگه وقتی که میزنم اینجور صدا میده
دنگ دد دنگ دد دنگ دنگ دنگ دنگ...
اسب سپیدم خیلی قشنگه،وقتی که راه میره اینجور صدا میده
پیتیکو پیتیکو پیتیکو پیتیکو پیتیکو
اما تفنگم 
توش یه فشنگه
وقتی که میزنم،اینجور صدا میده

بنگ...

چرانوشت:امروز یه برنامه از بی بی سی دیدم،درباره نمایشگاه نقاشیهای رکنی حائری زاده ،چیزی که برام جالب بود و من رو یاد این آهنگها انداخت،یکسری فتوکلاژ یا بهتر بگم ترکیب نقاشی و عکسهایی از فضاهای سیاسی این مدت (مثل مراسم تنفیذ رئیس جمهور یا دادگاهها)بود که با صدای قصه شهر همراهش کرده بود،مثل اینکه  صدا این تصاویر را نقالی می کرد...یادتون هست قصه شهر رو؟البته شاید به دوره ما نخوره یکم قدیمی تر ،برای کودکان دهه 50 باشه.
به هرحال،این روزها از هرچیزی میشه برداشت سیاسی کرد حتی،از این آهنگها:
چاشنی نوشت: ترانه های کوچک برای بیداری ،یادآوری به همه بچه های  دهه 60 و 50،دهه جنگ و انقلاب

۱۳۸۹ تیر ۲, چهارشنبه

کاش او بیاید،پیش از همه چیز


علی تنهاست...
دیشب این جمله را از زبان دکتر شریعتی شنیدم و پا به پایش گریستم.گریستم نه برای علی ،که برای خودم و همه مردمی که به نام مسلمان می شناسمشان...
برای همین اسلامی که سالهاست میان جمع مسلمانان تنها و غریب افتاده...
برای خدایی که تنها زمان حاجتهای هزار رنگمان ،خدایمان می شود و موسم ناکامیها،تنها دلیل و مرجع شکوه مان...
برای ایمانم که نمی دانم کجا گم شده است...
که نمی دانم در کدام فصل ،میان حرف و حدیث های کدام فرقه و گروه جامانده...
نمی دانم...
نمی دانم اصلاً بوده؟
یا نبوده...
دلم سوخت ،دلم آتش گرفت برای نام مسلمانی که همیشه میان نزاع و جنگهایمان سوزاندیمش.عده ای سپرش کردیم،عده ای شمشیرش زدیم و هر دو پاره پاره اش کردیم.و باز از آن پاره پاره ها،سپر ساختیم و باز شمشیرش زدیم...
دلم گرفت از غربت پیامبر مهربانی که هنوز هم از پس 1400 سال سنگش می زنیم و خود نمی دانیم.که تنها نشان باقی مانده اش ،صلواتی است که آن هم تنها لباس پرزرق وبرقی شده برای پوشاندن جسم تهی از روح ایمانمان .
که تنها شده است آذینی برای مشروعیت دادن به مراسمهایمان.
دلم گرفته،از همین تنهایی علی...
که همچنان تنهاست،نه در کوفه که میان بانگ هر روزه اذان...
میان واژه،واژه موذن که میخواند:"علی ولی الله"...
برای تنها ماندنش که به قول دکتر شریعتی میان محبان و پیروانش دچارش است.
دلم سخت گرفته،برای فاطمه که مظلومانه سپرش کرده اند در مقابل دخترانی که نام مسلمان را به دوش میکشند.برای فاطمه ای که هنوز ،هر روز فرزندانش را تکه تکه می کنیم و سر می بریم...
که هنوز روحش  را نشناخته به دنبال جسم دفن شده اش می گردیم...
برای حسن،که هنوز نامش در تاریخ مسلمانیمان گمنام مانده.
و برای حسینی که حالا تنها یادگار خون سرخش ،علم های سنگین ،طبل و دهل،نذری ظهر عاشورا و مرثیه های تو خالی شده...
دلم گرفته برای اسلام و مسلمانی و مسلمانان .
برای خودم و همه مسلمانانی که می شناسم ،که مسلمیم بی آنکه بدانیم اسلام چیست؟،برای علی ،فاطمه و حسین می گرییم و نام شیعه را به دنبال می کشیم بی آنکه بدانیم سکوت علی یعنی چه؟فاطمه که بود؟ و حسین برای چه جنگید؟...
دلم برای این اسلام بی آگاهی گرفته...
برای خودم ،برای پدر و مادران مسلمانمان و برای همه هم نسلانم که از سر ندانستن،یا کنارش می نهیم و یا ندانسته باورش می کنیم...
و این روزها بیشتر از همیشه...
می ترسم که شده ام مصداق آن حدیثی که می گوید:"هرکس امام زمان خود را نشناسد و بمیرد ،به مرگ جاهلیت مرده است" ...
دلم از این همه ظلم و بیداد به تنگ آمده ،اما می ترسم که بخوانم«اللهم عجل لویک الفرج»...
قلبم پاره پاره شده از این همه جهل،اما هیچ نمی توانم بگویم که خودم یکی از همین جاهلانم...
آگاهی،آگاهی،آگاهی...
که اگر بود همه دردهای امروزمان به یغما می رفت...
حرفهایم زیاد است و افسوس که بازهم بی آگاهی...
تمامش می کنم تنها با جمله ای زیبا از میان نیایش های شریعتی:
مرا ای فرستنده محمد و ای دوستدار علی  به اسلام آری و به تشیع آری بی ایمان گردان...

حکمت نوشت:
بعد از یک سال حکیم بودن خداوند را از پس تمام زخم ها و دشواری هایی که چشیدیم می بینم،چیزی که در برابر تمام خونها و اشکهایی که ریخته شد هدیه گرفته ایم آگاهی است ،و ارزان نیست این آگاهی .نیامده،اما با قدمهای سنگین و استوارش دارد نزدیک می شود و بر ما سایه می افکند.
در تمام این یکسال شوق دانستن و فهمیدن به جای جوانه امیدم که پرپر شد رشد کرده و بالیده،خواستم بدانم و دقیقا به سمت کتابها و نوشته ها و گفته های ممنوعه رفتم ،که اگر وسعت خرداد 88 نبود شاید هرگز به سمتش نمی رفتم...
هنوز راه زیادی تا دانستن دارم و از خدا میخواهم که پیش از هر چیز و هر اتفاقی ،او بیاید آگاهی و دانستن...

چاشنی نوشت:سخنرانی  نیایش و علی تنهاست دکتر شریعتی.

۱۳۸۹ خرداد ۲۲, شنبه

ما را زسر بریده می ترسانی؟

_مرا بشکن،بسوزان،ف.ی.ل.ت.ر کن،چه باک که تو سالهاست در دل مردم این شهر ف .ی. ل. ت .ر شده ای...
_من دوباره می رویم،تو چه میکنی که ریشه ات خشکیده است؟...
_حتی اگر واژه هایم را بدزدی،من زبان دیگری دارم،خوب می دانم که تو زبان بوم و رنگ را نمی فهمی...
_آدرس جدیدم:http://wwwpureproof1.blogspot.com/
_چاشنی نوشت: آهنگ سیصد گل سرخ


۱۳۸۹ خرداد ۲۱, جمعه

رویاهای پراکنده


_سرم رو روی بالشت میگذارم وچشمهایم را می بندم.به پهلو میخوابم و با گوش رهایم صداها را میشنوم،از دور صداهایی می آید.
صدای بوق ماشینها،سوت،فریاد،....
انگار کمی دورتر از خانه مان ،جایی عروسی است و عروس کشان...
عروسی
آره،عروسی.عروسی یک کشور است،یک ملت...
فردا قرار است لباس سپید امید و آزادی برتن رنجورعروسمان،ایران بپوشانیم.
و این جماعت،هفت شبانه روز است که برای به حجله رفتن این عروس دوهزارساله،پایکوبی می کنند.
پایکوبی می کنند...
آن دورها،در خیابان عروسی است...

_چراغ قرمز می شود...
همه ماشین عروسها،پشت خط عابر ردیف و پشت به پشت هم می ایستند.اما پشت این چراغ خطر هم برای هم بوق می زنند و کل میکشند. این روزها،تمام ماشینهای شهر برای عروسمان آذین بندی شده اند.
یکی به روبانی سبز،دیگری تنها با کلام و آن یکی هم با بادکنکهای سبز و سرخ و سپید...
پشت این چراغ قرمز،داخل یکی از همین ارابه های شادی نشسته ام.من هم با شال خوشرنگی که به سر دارم آمده ام تا همنفس با همه مردم خیابان پایکوبی کنم.
چراغ قرمز است....
ما ایستاده ایم و او با ماشین عروس گرانقیمتش کنارمان ترمز می کند.سرش را از پنجره اتومبیلش بیرون می آورد و خطاب به من می پرسد:
خانوم شما به کی رای میدی؟
تنها نگاهش میکنم و لبخند میزنم.
ماشینها باز به حرکت در می آیند.رفیقش نهیب میزند که سبز شد،میر حسین شد برو...
سبز شد...
چراغ قرمز است...

_امتحان تمام شده.
از جلسه بیرون می آیم و یک نگاه به دانشگاه می اندازم. امروز شکل دیگری است،انگار اینجا هم امروز عروسیست....
هر کجا که میروم،از سلف،کلاس،حیاط،کتابخانه،نمازخانه و حتی دستشویی ها،همه یک حرف میزنند.همه قرار میگذارند و وعده می کنند.
می پرسد:چه ساعتی؟
پاسخ میدهد:ساعت 3،یادت نره ساعت 3 همه دم در دانشگاه جمع میشند.
ساعت 3...
جلوی درب دانشگاه،همه هستند.
بادبادکهای سبزشان در آسمان آبی غلط میزند و پرچمهایشان تک رنگ،به رنگ خودشان،همه بچه ها یک رنگ...
یکی صورتش را رنگین میکند و همکلاسیش دستبند سبز دوستش را محکم میکند.
راه می افتیم،همپای هم...
پا به پای هم...
و شروع میکنیم،به خواندن
به خواندن،
راه می رویم و می خوانیم
در خیابان،در کنار هم
ای ایران،ای مرز پرگهر...
می خوانیم،هم صدای هم می خوانیم
مسیر را طی میکنیم و همزمان  آوایمان خیابان را به لرزه می اندازد
یار دبستانی من،همره و همراه منی...
می خوانیم،همراه هم،در کنار هم
وطن ای هستی من،شور و سرمستی من....
در کنار هم،می خوانیم
قدم برمیداریم و فریاد برمیاوریم
مرگ بر دیکتاتور....
هم پای هم،به میدان میرسیم و فریاد میزنیم....

_زیباترین روز این میدان،میدان امروز شده است نقش جهان.این مردم نقش زده اند نقش این جهان پرامید را...
پر امید...
گروه همکلاسیهایمان را میان سیل سبز پوشان گم کرده ایم،همانجا می ایستیم،منتظر.
به انتظار می نشینیم تا سید بیاید.تا بیاید هم صدا با جمعیت و بلندگو تکرار میکنیم،تکرار
دوستم میپرسد:یعنی ما برنده میشیم؟خدا کنه موسوی اول بشه...
در جوابش میگویم:معلومه،یه نگاه به جمعیت بنداز،اگر رای نیاره حتماً تقلب شده.
درست در پشت سرمان،چند دخترهم آوای هم،این شعار را با صدای بلند تکرار میکنند:
اگر تقلب نشه،موسوی اول میشه،اگر تقلب بشه ایران قیامت میشه...
ایران قیامت میشه...
قیامت میشه...
قیامت....

_ کنار خیابان ،داخل ماشین نشسته ام به انتظار خواهرم که در صف بستنی فروشی است.ضبط روشن است ومی خواند :نرم ،نرمک می رسد اینک بهار،نرم،نرمک میرسد اینک بهار...
آن سوی خیابان انها ایستاده اند،با پرچمهای رنگ و رورفته ایرانم،با پیراهن های سفید روی شلوار،با ریش های سیاه
شربت می دهند...
بلندگویشان پخش میکند:
ترکه بیداد و ستم مونده هنوز رو تن ما...
صدای ضبط ماشین را بلند میکنم و شیشه را بالا میکشم،می خواند:با همین دیدگان اشک آلود،از همین روزن گشوده به دور،به پرستو،به گل ،به سبزه درووود....

_خوابم نمیبرد،چشمهایم را میبندم و روی تشک غلط میخورم،گوش هایم را تیز میکنم،هیچ صدایی نیست...
هیچ...
فقط سکوت،سکوت،سکوت....
دیگر هیچ جای شهر عروس کشان نیست،همه ماشین عروسها پشت چراغ قرمز مانده اند و حق تقدم با ماشینهای آن سوی میدان است،ماشین همانهایی که جلوی بستنی فروشی شربت خیرات میکردند...
دوازده ماه است که این شهر در قیامتی خاموش خوابیده...
قیامت...
خوابم نمی برد،هندزفیری موبایل را در گوشم جای میدهم وآهنگ را انتخاب می کنم،می خواند:
بوی باران،بوی سبزه،بوی خاک،شاخه های شسته ،باران خورده،پاک
نرم،نرمک میرسد اینک بهار...

فیلترنوشت:قلمم رو شکستند،بشکنید که من با قلم نمی نویسم،با ساقه سبزی می نویسم که هرروز جوانه می دهد...
مبارزه نوشت:چقدر خوشحالم از این جنگت با کلماتم،تو حتی از واژه واژه کلامم می ترسی...
برادر برنده چرا انقدر حقیر و ضعیف به جنگ آمده ای؟؟؟؟
تو که باورداری یک سال است رایت پیروز شده...
جوانه نوشت:دوباره می رویم،شاید فردا،در خانه ای نو...

۱۳۸۹ خرداد ۲۰, پنجشنبه

طلوع مطلع


شب امتحان...
شب یلدای امتحان...
همیشه طولانی ترین شبها، شبهایی هستند که صبح فردا  امتحان داری و کلی درس نخونده میون کاغذهای کتاب و جزوه هات انتظار میکشند تا خونده بشند.خسته ای و تنها آرزویی که در اون لحظه  داری ، تموم شدن ورق زدن و مرور این خط ها و کلمات و برگه ها، قبل از وارد شدن دزدانه نور خورشید صبح فردا به اتاقته...
دلت میخواد بی خیال همه خونده ها بشی و اگر شده تنها برای چند دقیقه چشمهای خستت رو روی هم بزاری و بخوابی.
هرچه پیش میری چشمهات گرمتر و سنگین تر میشه و باز نگه داشتنشون سخت تر...
 چشمهات ،فقط و فقط کمی خواب می خواند.
بی خیال همه چیز...
و چقدر این خواب بی خیالی شیرینه...
اما بیدار میمونی تا برگه های جزوت همراه با سیاهی شب به آخر برسه.
اگر چشمهات خستگی رو تحمل کنند و باز بمونند با دیدن طلوع خورشید و رسیدن به آخرین ورق ،نفس راحتی میکشی و خیالی که میخواستی به بی خیالی بزنیش آسوده میشه.
اما اگر، خودت رو بدی به دست بی خیالی و خواب ، یه لحظه بیدار میشی و میبینی آسمون سیاه دیشب،آبی شده و صبح امتحان رسیده...
خواب یا بیدار،صبح شده و باید بری ...
سر جلسه امتحان،سوالات رو میخونی ...
آخ چقدر راحته...
اگر بیدار مونده بودم و خونده بودم جوابشون ساده بود...
و هزار و یک اگر و ای کاش دیگه...
همکلاسی هات  تمام شب رو بیدار بودند و این درس رو از برمیکردند و تو خواب ...
دیگه صبح شده و امتحان ...
و فقط افسوس از شبی که گذشت .
صبح امتحان برای اونهایی که  تمام شب بیدار بودند و سنگینی و خستگی چشمها رو تحمل کردند آبی و آفتابیه،اما برای تویی که با آرامش فقط خوابیدی پر از دلشوره و دلواپسی...
شب امتحان ،شب یلداست و به صبح رسیدنش طولانی ، اما به بیداریش می ارزه....
این سیاه طولانی ،شیرینی سپید طلوع مطلع و آماده تو رو داره...
حالا یک ساله که ما داریم این شب طولانی رو از سر میگذرونیم ،بعضی هامون درسمون رو از قبل خوندیم و بلدیم اما همپای  آدمهای اطرافمون بیدار میمونیم تا اونها خوابشون نبره و بعضی هامون اسیر خواب و بی خیالی شدیم و عده ای با همه میلی که به خواب داریم سعی میکنیم بیدار باشیم و بخونیم و بدونیم چون ایمان داریم که این شب یلدا هرچه قدر هم طولانی باشه،صبح فردایی داره ،صبح فردایی که فقط شیرینیش رو اونهایی که تمام شب رو بیدار بودند میدونند.
همه اینها رو گفتم که بگم رفیق پاشو،وقت خواب نیست ،صبح امتحان نزدیکه...

دانشجو نوشت: دیشب امتحان داشتم و تمام شب بیدار بودم ،امروز پروژه درس مربوطه رو تحویل دادم و یه نفس راحت کشیدم،چقدر این آرامش و فراغ بال بعد از امتحان شیرینه...
اما داشتم با همین بالهای بی خیالی و آرامش تو فضای دانشگاه پرواز میکردم،که به یکی از بردهای دانشگاه رسیدم،چیزی که دیدم اطلاع رسانی تعدادی از دانشجویان ارشد درباره یکی از اساتید محترم بود،که اتفاقاً روحانی هستند و اتفاقاً معاون پژوهشی دانشگاه هستند و باز از اتفاق یه زمانی به ایشون لقب دکتر میدادن ! طبق تحقیقات این دانشجوها و پیگیری مدارک تحصیلی نام برده در سایت دانشگاه  ، کاشف به عمل آمده که مدرک دکتری جناب حجه الاسلام تقلبی بوده!!!
و نکته خیلی خیلی جالبتر اینکه با وجود اعتراضات گوناگون دانشجویان ، مسئولین عزیز دانشگاهمون هیچ عکس العملی نشون نداده و جناب دکتر تقلبی همچنان بر سمت خودشون هستند!
و جالب تر اینکه ایشون تدریس اکثر دروس رشتهء ارشدی رو  به عهده داره که در کل کشور برای اولین بار در دانشگاه ما راه اندازی شده...
مسئله تقلبی بودن مدرک به اندازه روحانی بودن ایشون مهم نیست،این همه که تو این مملکت دکتر و مهندس بی مدرک ریخته،یکی هم ایشون...
ولی یکی نیست به این آقا بگه اگر حرمت انسان بودنت رو حفظ نمیکنی و این چنین دروغ میگی ،حداقل از لباسی که به تن داری و دین محمدی که مثلاً تو مروجش هستی شرم کن...
اینجاست که من میشم محارب و تو میشی روحانی خداترس ...
حجاب من باعث فساد دین و جامعه میشه و لباس تو مظهر پاکی و عدالت...

 شریعتی نوشت:بسيار كم اند از آدمي زادگان كه انسان اند يا انسان مي شوند.

چاشنی نوشت:به عنوان چاشنی موسیقی این پست ، آهنگی پیشنهاد نمیکنم،یه برنامه رادیویی با صدای فرشید منافی از رادیو پس فردا رو چاشنی میکنم.
  

۱۳۸۹ خرداد ۱۶, یکشنبه

چهار بعد بودنم


آدم خاطره بازی هستم...
از وقتی 5،6 سالم بود دوست داشتم خرده پارچه های رنگی باقی مونده از خیاطی مادرم یا نقاشی های هر روزم را جمع کنم.هنوز هم این خصلت  خاطره بازی را حفظ کردم.
یکی از کمدهای اتاق پرشده از خاطراتم،امروز رفتم  سراغش.
همین که در کوچیکش را باز می کنم کاغذها و عکس ها و پوشه ها حمله می کنند!از کارنامه اول دبستان و نمودار رشد قد گرفته تا تحقیق همین چند ترم پیش دانشگاه . انگار این کمد، خودش نمودار رشد جسمی و قدی و روحی منِ...
نوارهای کاستی که دیگه مشتری نداره،عکس ها، یک قاب قهوه ای با گل های کوچیک سفید و صورتی،کاغذ،کاغذ،کاغذ،طراحی ها و سیاه مشق های دوره  دبیرستان، نوار کاست صدای شعرخونی  4 سالگیم ،کارت پستالهای دوره نوجوونی ،دفتر کارآموزی سال سوم دبیرستان،بروشور و کارت و طراحی هایی که از اینجا و آنجا جمع کردم، پرونده نقاشیهای دوره آمادگی ،یک کلاسور پر از تحقیق هایی که به هیچ دردی نمیخورند،کارنامه ها،از اول دبستان تا همین دو ترم پیش،سنگ ریزه هایی که پر از رنگ اند،صدف،کاغذ کادوی  یه هدیه دوست داشتنی و دفتر انشاء...
همیشه مرتب کردن این صندوقچه یادآوری چندساعتی طول می کشه،یک به یکه این اوراق رو بررسی می کنم و تجدید خاطره...
اولش جمع و جور کردن این همه وسیله برام عذاب آوره اما وقتی شروع می کنم و درگیرش میشم لذت بخش میشه،مثلاً امروز نشستم و انشاءهای دوره راهنماییم رو خوندم،یه خط خیلی افتضاح که نمیشد خوندش با جمله هایی که دنبال هر اسمی کلی صفت ردیف کردم تا فضا شاعرانه تر بشه!
این دفترم رو با اون جلد سورمه ایه پر ستارش خیلی دوست دارم ،یه انشاء  هم برای دل خودم نوشته بودم ،البته برای دل خودم که نه، برای برف . مثل اینکه زمستون اون سال برف نیومده بوده و من در حسرتش یه نامه بلندبالا برای ایشون نوشتم!
درست مثل حالا که درحسرت بعضی چیرها تنها کاری که میتونم انجام بدم،نوشتن و کشیدنه...
و یه انشاء پیدا کردم که موضوعش نوشتن نامه ای به کودک فلسطینی بود،سرتاسر نامه پر از اشک و آه! 
اما وقتی خوندمش فقط و فقط روزهایی که داریم از سرمی گذرونیم به یادم اومد،نمی دونم بچه های دهه هفتادی که الان یا دبیرستانیند یا راهنمایی چه حسی نسبت به سالی که گذشت دارند،احتمالاً همون حسی که ما نسبت به دوم خرداد داشتیم...
ولی مطمئنم که هیچ وقت معلمشون موضوع انشاء رو نوشتن نامه ای برای جوانان دهه 60 یا برای سرزمین پرخونتون نمیده...
اما این انشاء من حال و روز وطن امروزه یه نوجوون دهه شصتیه که یه روز برای فلسطین نوشت اما حالا تنها کافیه موضوع انشاء رو تغییر بده و اون بالای صفحه بنویسه سرزمین مادریم...

یه قسمت از انشاءام رو اینجا مینویسم، هرچند نثرم چندان تفاوتی نکرده اما حالا از زبون یه دختر 12،13 ساله بشنوید:
اینجا سرزمین خون است،سرزمین ایثار و اینجا من با دستانی کوچک نجوا میکنم آنچه را که قناری کوچکی با آوای خود به شکارچی میگوید،اینجا حتی پرندگان برایمان از شقایقها میگویند،از کوهها و استقامت.آری رویای من، اینجا من و هزاران هزار دست تنها هست که گرما می طلبد .
این انشاء شاید حرفهای دل من 12 ساله بوده و این کمد من 4ساله تا 23 ساله
وقتی خوب نکاه می کنم این کمد خود منم،من و روزهایی که گذروندم...
به اتاقم چشم  میندازم،اینجا هم منم،تنها جایی که فقط من دیده میشم ...
من+تمام خاطراتم
من+همه روزهای گذشته
من+تمام دوست داشته هام 
این چهار دیوار با همه کمدهای پر از خاطره اش ، کتابهای خوابیده توی قفسه،نقاشیهای روی دیوار،قابهای عکس ، میز کار و رنگها و کاغذهام،حتی این فرش و روتختی وبالش منم...
بیرون از این چهار دیوار سفید من به جبر جامعه و هزار و یک باید ونباید دیگه آدم دیگه ای هستم و برداشت آدمها از من متفاوت.
اما در حصار این پنجره،در ،کمد و دیوار فقط منم
 و هیچ جای دنیا رو با این مربع کوچک خاطرات و دوست داشته هام عوض نمیکنم...

دلتنگی نوشت:ده ساله که از اتاق بچگی هام اسباب کشی کردم و خیلی از خاطره هاش رو به اجبار دور ریختم،اما هنوز گاهی اوقات دلم براش خیلی تنگ میشه،بعضی وقتا با این اتاق جوونی قهر میکنم و دلم میخواد برم پیش اتاق 7سالگیم،اما نمیشه...
اون اتاق خراب شده و به جاش برج ساختند.


تلنگرنوشت: خاطره بازی خیلی هم بد نیست،شاید اگه همه آدمهای دنیا خاطره باز بودند خیلی حرفها و خیلی روزها فراموش نمی شد...
نکته نوشت:اون عکس بالایی هم منم
چاشنی نوشت:دلم میخواد ازامروز برای هر پستی که میزارم نسبت به موضوع یه آهنگ پیشنهاد کنم،پس لطفاً این پست رو با چاشنی این آهنگ میل کنید!(از من تا من) 

۱۳۸۹ خرداد ۱۳, پنجشنبه

مهربانترین من


وقتی تو نیستی
نه هست های ما 
چونان که بایدند
نه بایدها...
هر روز بی تو
روز مبادا است!

شعر از قیصر امین پور

لیلی ترین من،آفتاب خانه ام
روزت و روزهایت مبارک...

۱۳۸۹ خرداد ۱۲, چهارشنبه

این زن را خوب می شناسم

زیتون said...
وبلاگ شما وفاطمه شمس را کلیک کردم تا به شماروزولات حضرت زهرا وزن راتبریک بگویم وقتی درآنجاخوندم که زهراخواهر جوانش 25روزاست درسلول انفرادی است این روزرابه شما وروح بلندامام خمینی وتمام کسانی که بوئی ازانسانیت برده اند تسلیت می گویم
در جوابت می خواستم بنویسم که نه فاطمه ای میشناسم و نه زهرایی
اما خوب که میان خاطرات هر روزه ام جستجو می کنم،چهره آشنای فاطمه را میابم.
خیلی آشنا می زند...
خوب که فکر می کنم،به خاطر می آورم که هردو را بارها و بارها میان این کوچه ها و خیابان ها دیده ام.
فاطمه...
فاطمه...
فاطمه همان زنی نبود که سال پیش،همین جا با دستانی آذین شده به روبانی سبز دستم را گرفت تا با هم زنجیری ببافیم از دستهایمان به بلندای قامت این شهر؟
زهرا؛زهرا خواهر  دردانه فاطمه،همان دختر همکلاسیم نبود که در همین کوچه،هم صدای من یار دبستانی را سرداد؟
زهرا...
زهرا...
زهرا را دیده ام،همان دختر دانشجویی نبود که خرداد پارسال لبخند پر امیدش را جلوی ستاد دیدم؟
این فاطمه چقدر آشنا میزند...
به گمانم همان زنی باشد که در مسجد سرخیابان،توی صف طویل رای گیری جلوی من ایستاده بود...
همانهایی نبودند که دیدم انگشتهای اشاره شان ،مثل من آبی شده؟
آخ زهرا...
او را دیده ام،مگر همان دختری نیست که در آن شنبه شوم تصویرش  دنیا را تسخیر کرد؟همانی که مشتش را گره و بغضش را فریاد کرده بود تا رای سبزش سیاه نشود...
فاطمه همان زن همسایه روبرویی نیست،که هر شب  در تاریکی شهر روی پشت بامشان می آمد تا با هم ندا دردهیم که خدا بزرگ است،
خدا بزرگ است...
خدا با ماست...
چقدر صدایشان آشناست...
همان زنی نیست که توی خیابان پا به پای شما سنگ می آورد و سنگ می زد؟
همانی نیست که دیدم،سپر شده برای جسم آن جوان بیست و چند ساله در برابر موج سنگین باتوم ها...؟آن زنی نیست که پایین همین کوچه،زخم صورتت را بست؟
خواهرش همان دختر روسری سبز نبود؟همانی که نفسش گرفته بود و چشمهایش اشک بار بود از این گاز اشک آور لعنتی...
همانی که صورتش سرخ بود از سیلی و بدنش کبود از باتوم؟
زهرا همان هم دانشگاهیم نیست،که شبانه قفل خوابگاهش را شکستند و پرده پنجره اتاقش را دریدند؟
آخ زهرا،همان دختر معصومی نبود که پیکر نازکش گلوله خورده بود و شما روی دست تن نحیفش را تا آمبولانس میکشاندید؟
چقدر چشمهایش آشناست...
چشم های فاطمه،همان دو چشمی نیست که در برابر چشمان جماعتی بهت زده خاموش شد؟؟؟
فاطمه نام دیگری نداشت؟مثلاً ندا،شادی،ژیلا،زینب،هنگامه،مریم، شیوا،لیلی و ...
آه فاطمه،حالا که چشمانت را میبینم به یاد می آورم،به یادم می آید اشکهایت را و نگاه صبورت را...
چشمانش چقدر حرف دارند...
فاطمه همان زنی نبود که دربرابر دیدگانش شوهرش را بردند،جانش را بردند؟...
همانی نیست که هر روز به انتظار خبری ،پشت دیوارهای بلند زندان به انتظار می نشست؟این فاطمه،چقدر شبیه مادر سهراب است...
درست شبیه آن زنی است که هر روز در پی عزیزترینش ،عکسی به دست می گرفت و بین خاکسترهای مرده شهر میگشت...
این زهرایی که میگویی  چقدر نامش به ترانه می ماند...
او ترانه نیست؟
و خواهرش فاطمه...
بله،خوب میشناسمش،همان زن شاعری است که شبی به اجبار چمدانش را بستند تا با پروانه های سبز شعرش کوچ کند...
و خواهرش زهرا،همان دختری است که دیگر سیاه پوشید و سکوت کرد و سکوت کرد و سکوت کرد...
او را هم می شناسم،همان هم نسل شجاعم است که به جرم اندیشه اش محکوم است...
همان دختری است که به شوق آرزوهایش زنده است و می جنگد...
میشناسمش...
نام دیگرش آزاده است و نام خواهرش ، صابره...
و چشمهایش آشناتر از خودش ،میشناسمشان،این دو چشم را بارها و بارها دیده ام...
این چشمها را هر روز و هر لحظه می بینم،نگاهشان را هر روز احساس می کنم،این چشمها چشمان خواهرم است،چشمان مادرم و نگاهی است که در چشمان تمام مادران سرزمین مادریم میبینم...
و چشمان زهرا برایم آشناتر است،امیدها و آرزوهای درون چشمهایش را می بینم،هر روز و هر لحظه می بینم...
هر روز و هر لحظه...
در چشمان خودم و هم نسلانم...
من دیگر یک سال است که همه فاطمه ها و زهراهای این خاک را خوب خوب می شناسم.
چشمهایشان را، دردهایشان را و دل های سبز صبورشان را ...
توجیه نوشت:می خواستم یه جور دیگه آپ کنم،
می خواستم پستم این حال و هوای خردادی رو نداشته باشه...
اما انگار این روزها ،هرچقدر هم که خودت رو به نشنیدن و نفهمیدن و ندیدن بزنی،باز هم این صدای گوش خراش ظلم اونقدر بلنده که یارای شنیدن هیچ صدای دیگه ای رو بهت نمیده...
اونقدر رنگ قرمز این خون آتشینه که هیچ تصویر دیگه ای رو نمی تونی ببینی...
حالا،امروز که می خواستم  خودم رو به نفهمی و کری و کوری بزنم، ندای این چند سطر یک غریبه اونقدر بلند بود و رنگش اونقدر سیاه که بازهم ...
میدونم که چرکنویسهام زیادی سیاه شده،اما دست من نیست ،اینجا چشمم فقط تاریکی می بینه و تاریکی...

نقل قول نوشت:همیشه وقتی بحث انقلاب و جنگ میشد،مادرم آخر صحبتش رو اینجور تموم میکرد که :با این دو تا چشم کوچولو ،چه روزها که ندیدیم.حالا من میگم این دو دریچه کوچک روحم یارای دیدن این سال بزرگ رو نداشت...
خبر نوشت:امروز زهرا شمس آزاد شد...