۱۳۸۹ مهر ۱۸, یکشنبه

به نام من

امروز هم گذشت...
روزی که به اصطلاح به نام من بود،به جنس من.نمی دانم مالکیت یک روز و یک تاریخ در مملکتی که حداقل  حق تملک را بر جان خویش داری خوب است یا بد؟زشت است یا زیبا؟...
مالکیت یک روز از 365 روز سال در سرزمینی که هر روز میان کوچه ها و خیابان هایش، درون خانه ات و در درون خلوت خودت حق نداشته ات را  می بلعند...
اینجا یک روز به نام من است، خیابان ها را چراغانی می کنند و بر گوشه و کنارش بنرهای رنگ به رنگ شادباش و تبریک آویزان می کنند اما زمان گذر از پیاده رو سیل نگاه های درنده و متلک های بی شرمانه است که به سویم روانه می شود.اینجا من مجبورم، یعنی باید زبان در کام گیرم و  سر به زمین بدوزم و هر روز از میان نیزه ها و نیشترهای هوس مردانه و نگاه سرزنش گر عبور کنم مبادا برچسب بخورم و نام نامیم لکه دار شود!
اینجا یک روز به اسم من است،منی که هرجا ایستاده ام از برکات همین نام نامی تحقیر شده ام و به سخره گرفته شدم.اینجا منم که چون دخترم دیگران حق سبقت از من دارند...
اینجا منم و نام نامیم و یک حکایت مگوی از بی حقیم...
اینجا منم یک دختر ،که با حق نداشته ام همانند برده ای باید به انتظار انتخاب بنشینم 
یا نام نامیم لکه دار شود...
اینجا منم و دستان خالی از داشتن و نامی که به دوش میکشم،نامی که برایش جشن و پایکوبی می کنند و به زور نقل و نباتش را در حلقومم می ریزند...


چاشنی نوشت: پریدخت_سالار عقیلی

۱۳۸۹ مهر ۹, جمعه

شرمندگی...

چه میگویی؟
از آن بالا با آن چشمان سیاه ، صورت روتوش شده به سبک دهه های 50 و 60  و آن نیم تنه خاکی...
چه می گویی از آن بالا؟برای چه این چنین ایستاده ای و چشم در چشمم شدی؟
از میان خرابه های سالهای60 به منی که میان داغی روزهای80،81،82،83،84،85،86،87،88،88،88،89ذوب می شوم ، مینگری؟
پشت در پشت آن 3رنگ ایستاده ای تا چه بگویی برای منی که غریبه می پندارندم با باد گره خورده در حرکت مواج سبز و سرخ و سپید؟ به خیالت بر قله ایستاده ای؟ نه جانم ،نه برادرم ،نه زخم خورده ام ...
آن جا،آن بالا، تصویرت را بر بیلبوردهای خوش آب و رنگ قاب گرفته اند و بر تیرهای چراغ برق به صلیب کشیده اند تا بر من فخرفروشی کنی. غافل از آنکه ما هر دو از چشم در چشم هم انداختن می ترسیم ، معذوریم ، شرمنده ایم ، شرمنده ...
نمی دانم شما شرمنده ما یا ما شرمسار روی شما!؟
 در دو سوی خیابان های ملول و بی جان ما ،سرهای شما را بر تیر چراغ برق علم کرده اند، مثال سرهایی بر سرنیزه ...
و تن های ما ،این پایین، بر زمین، به صلیب کشیده شده ،تا خوب شما را ببینیم ...
اما هر دو اسیر شده ایم ، هر دو شرمسار...
ما شرمنده شمائیم یا شما شرمنده ما!؟نمی دانم.
شاید هم ما و هم شما شرمسار این خاکیم ، شرمسار سرخی زمین و سیاهی آسمانی که قرار بود آبی آبی باشد و زمینی که سبز سبز...
هر دو شرمساریم،شرمسار آن سه رنگی که بر آنها تکیه زدید ،تکیه زدیم...

تأخیرنوشت:عنوان پست قبل را که مینوشتم نمیدونستم  این ایست دادن چنین طلسمی داره ، گاهی کمی سکوت بد نیست ، یکم مکث برای نفس تازه کردن!