تمام شد.
مثل باران.
به مانند بارانی که پس از ماهها گرما و خشکی می بارد.ابتدا نم نم ،تمام غبار روزهای گذشته را آرام و نوازشگر پاک پاک می کند.اگر دستت را از پنجره بیرون کنی قطرات ریز و لطیفش را هر چند ثانیه یک بار حس میکنی . به ذوق می آیی از بارش و می ترسی که تمام شود و بوی خوش خاک و آب هم آغوش شده را استشمام نکنی!
کمی که میگذرد صدای غلط خوردن دانه های ترد و صیقلینش را بر آسفالت خیابان ، بر آجر های دیوار ، بر سنگهای ایوان می شنوی و صدای عبور پر طراوتش را از میان شاخ و برگ درختان . میشنوی صدای تقه زدن لطیفش را بر سطح شیشه ای پنجره .
آن وقت لبخندی بر لبانت می نشیند و دلت رنگ می گیرد به آواز خوشی که آرزویش را داشتی. دلت قرص می شود که تا بند بیاید فرصت قدم زدن میان هیاهوی قطرات بی وزنش را داری. با تمام وجودت تنفس سبز باران را به داخل ریه هایت می کشی و تنت را ارزانی بارش بخشنده اش.
خیس خیست می کند ، تند و تندتر میشود و تو را سرتا پا بارانی می کند...
و دوباره دلهره، دوباره دلتنگی...
میدانی که وقتی تند می شود و شدت می گیرد رو به پایان است. کم کم آرام می گیرد، آرام و بعد نم نم و بعد ...
تمام می شود .
تمام می شود اما هوا هنوز پر از بوی خوش خاک باران خورده است، پنجره ها دانه هایش را به یادگار حفظ کرده اند و زمین همچنان خیس خیس...
دوام ندارد ، آفتاب می آید و خاک را ، خیسی زمین را و شیشه پنجره را خشک خشک می کند. فردا باز هم آفتاب است و آفتاب ، و تو فراموش می کنی بارانی که بارید و تو را شست.
حکایت باران، حکایت ماست و این روزهای رو به اتمام. رمضان هم گذشت، خیلی زود ،همین که عادت کردی به بودنش، همین که دوستیت با حضرت دوست را دوباره یافتی ، همین که آمدی میهمان عزیز میهماندار شوی سفره برچیده شد. ترسم از اتمام میهمانی نیست ترسم از نمک خوردن و نمکدان شکستن است. ترس فردایی که بی رمضان سحر شود و من در خواب شیرین دم صبح نمازم را قضا کنم. ترس روزهایی که می آیند و من نشستن پای سجاده و درد و دل با او را حوصله نکنم . دلهره از فردایی که بدون ماه زیبایش آسمان رخت سیاه برتن کند و من در ظلمتش باز گم شوم.
در گرگ و میش دم صبح ، گوشه اتاق نشسته ام و قرآن کوچک سبزم را باز می کنم. آن که روزه داری میکند در طی این ماه قرآن را یک بار ختم می کند. و من تازه به انعام رسیده ام و فردا شاید عید باشد. این روزها هر وقت پای این سجاده می نشستم ، قرآن را باز می کردم و چند صفحه ای میخواندم. آیه آیه خواندم و هرجا که زیبا بود، هر جا که دردم بود ، هر جا که دلخوریم بود خط کشیدم و نشان گذاشتم. حالا فردا عید است و پس فردا دوباره همان روزهای دوندگی شروع می شود. و من میترسم که با اتمام امشب ، قرآن سبز کوچکم بازهم گوشه کتابخانه میان کتابهای رنگ به رنگ و کوچک و بزرگ مهجور بماند.
می ترسم که باز نوای آرامش بخشش دلهره ام شود وقتی که به قول شریعتی یادآور آواز مرگ می شود. می ترسم که بوسه و دور سر چرخاندنی شود هنگام سفر. می ترسم آذین سفره هفت سین و یلدا و عقد و ... شود . می ترسم که تنها زمان ترس و دلواپسی به سراغش روم و یس و الرحمن بخوانم.تنها بخوانم تا آرام شوم.
می ترسم که من هم هیزم کش آتش این قرآن سوزی شوم...
نقل قول نوشت: دیشب اتفاقی دنبال مطلبی بودم که به این سخنان شریعتی برخوردم:
((قرآن! من شرمندهی توام اگر از تو آواز مرگی ساختهام که هر وقت در کوچهمان آوازت بلند میشود، همه از هم میپرسند «چه کس مرده است؟»
چه غفلت بزرگی که میپنداریم خدا تو را برای مردگان ما نازل کرده است.
قرآن! من شرمندهی توام اگر تو را از یک نسخهی عملی به یک افسانهی موزهنشین مبدل کردهام.
یکی ذوق میکند که تو را بر روی برنج نوشته، یکی ذوق میکند که تو را فرش کرده، یکی ذوق میکند که تو را با طلا نوشته، یکی به خود میبالد که تو را در کوچکترین قطع ممکن منتشر کرده و… آیا واقعاًخدا تو را فرستاده تا موزهسازی کنیم؟
قرآن! من شرمندهی توام اگر حتی آنان که تو را میخوانند و تو را میشنوند، آنچنان به پایت مینشینند که خلایق به پای موسیقیهای روزمره مینشینند... اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند، مستمعین فریاد میزنند «احسنت…!» گویی مسابقهی نفس است…
قرآن! من شرمندهی توام اگر به یک فستیوال مبدل شدهای؛ حفظ کردن تو با شمارهی صفحه.
خواندن تو آز آخر به اول، یک معرفت است یا یک رکوردگیری؟ ای کاش آنان که تو را حفظ کردهاند، حفظ کنی، تا اینچنین تو را اسباب مسابقات هوش نکنند.
خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو؛
آنان که وقتی تو را میخوانند چنان حظ میکنند، گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده است.
آنچه ما با قرآن کردهایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم.))
عیدی نوشت:در ضمن، عیدتون هم مبارک...
چاشنی نوشت: چه چاشنی زیباتر از تصنیف بارون استاد شجریان
مثل باران.
به مانند بارانی که پس از ماهها گرما و خشکی می بارد.ابتدا نم نم ،تمام غبار روزهای گذشته را آرام و نوازشگر پاک پاک می کند.اگر دستت را از پنجره بیرون کنی قطرات ریز و لطیفش را هر چند ثانیه یک بار حس میکنی . به ذوق می آیی از بارش و می ترسی که تمام شود و بوی خوش خاک و آب هم آغوش شده را استشمام نکنی!
کمی که میگذرد صدای غلط خوردن دانه های ترد و صیقلینش را بر آسفالت خیابان ، بر آجر های دیوار ، بر سنگهای ایوان می شنوی و صدای عبور پر طراوتش را از میان شاخ و برگ درختان . میشنوی صدای تقه زدن لطیفش را بر سطح شیشه ای پنجره .
آن وقت لبخندی بر لبانت می نشیند و دلت رنگ می گیرد به آواز خوشی که آرزویش را داشتی. دلت قرص می شود که تا بند بیاید فرصت قدم زدن میان هیاهوی قطرات بی وزنش را داری. با تمام وجودت تنفس سبز باران را به داخل ریه هایت می کشی و تنت را ارزانی بارش بخشنده اش.
خیس خیست می کند ، تند و تندتر میشود و تو را سرتا پا بارانی می کند...
و دوباره دلهره، دوباره دلتنگی...
میدانی که وقتی تند می شود و شدت می گیرد رو به پایان است. کم کم آرام می گیرد، آرام و بعد نم نم و بعد ...
تمام می شود .
تمام می شود اما هوا هنوز پر از بوی خوش خاک باران خورده است، پنجره ها دانه هایش را به یادگار حفظ کرده اند و زمین همچنان خیس خیس...
دوام ندارد ، آفتاب می آید و خاک را ، خیسی زمین را و شیشه پنجره را خشک خشک می کند. فردا باز هم آفتاب است و آفتاب ، و تو فراموش می کنی بارانی که بارید و تو را شست.
حکایت باران، حکایت ماست و این روزهای رو به اتمام. رمضان هم گذشت، خیلی زود ،همین که عادت کردی به بودنش، همین که دوستیت با حضرت دوست را دوباره یافتی ، همین که آمدی میهمان عزیز میهماندار شوی سفره برچیده شد. ترسم از اتمام میهمانی نیست ترسم از نمک خوردن و نمکدان شکستن است. ترس فردایی که بی رمضان سحر شود و من در خواب شیرین دم صبح نمازم را قضا کنم. ترس روزهایی که می آیند و من نشستن پای سجاده و درد و دل با او را حوصله نکنم . دلهره از فردایی که بدون ماه زیبایش آسمان رخت سیاه برتن کند و من در ظلمتش باز گم شوم.
در گرگ و میش دم صبح ، گوشه اتاق نشسته ام و قرآن کوچک سبزم را باز می کنم. آن که روزه داری میکند در طی این ماه قرآن را یک بار ختم می کند. و من تازه به انعام رسیده ام و فردا شاید عید باشد. این روزها هر وقت پای این سجاده می نشستم ، قرآن را باز می کردم و چند صفحه ای میخواندم. آیه آیه خواندم و هرجا که زیبا بود، هر جا که دردم بود ، هر جا که دلخوریم بود خط کشیدم و نشان گذاشتم. حالا فردا عید است و پس فردا دوباره همان روزهای دوندگی شروع می شود. و من میترسم که با اتمام امشب ، قرآن سبز کوچکم بازهم گوشه کتابخانه میان کتابهای رنگ به رنگ و کوچک و بزرگ مهجور بماند.
می ترسم که باز نوای آرامش بخشش دلهره ام شود وقتی که به قول شریعتی یادآور آواز مرگ می شود. می ترسم که بوسه و دور سر چرخاندنی شود هنگام سفر. می ترسم آذین سفره هفت سین و یلدا و عقد و ... شود . می ترسم که تنها زمان ترس و دلواپسی به سراغش روم و یس و الرحمن بخوانم.تنها بخوانم تا آرام شوم.
می ترسم که من هم هیزم کش آتش این قرآن سوزی شوم...
نقل قول نوشت: دیشب اتفاقی دنبال مطلبی بودم که به این سخنان شریعتی برخوردم:
((قرآن! من شرمندهی توام اگر از تو آواز مرگی ساختهام که هر وقت در کوچهمان آوازت بلند میشود، همه از هم میپرسند «چه کس مرده است؟»
چه غفلت بزرگی که میپنداریم خدا تو را برای مردگان ما نازل کرده است.
قرآن! من شرمندهی توام اگر تو را از یک نسخهی عملی به یک افسانهی موزهنشین مبدل کردهام.
یکی ذوق میکند که تو را بر روی برنج نوشته، یکی ذوق میکند که تو را فرش کرده، یکی ذوق میکند که تو را با طلا نوشته، یکی به خود میبالد که تو را در کوچکترین قطع ممکن منتشر کرده و… آیا واقعاًخدا تو را فرستاده تا موزهسازی کنیم؟
قرآن! من شرمندهی توام اگر حتی آنان که تو را میخوانند و تو را میشنوند، آنچنان به پایت مینشینند که خلایق به پای موسیقیهای روزمره مینشینند... اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند، مستمعین فریاد میزنند «احسنت…!» گویی مسابقهی نفس است…
قرآن! من شرمندهی توام اگر به یک فستیوال مبدل شدهای؛ حفظ کردن تو با شمارهی صفحه.
خواندن تو آز آخر به اول، یک معرفت است یا یک رکوردگیری؟ ای کاش آنان که تو را حفظ کردهاند، حفظ کنی، تا اینچنین تو را اسباب مسابقات هوش نکنند.
خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو؛
آنان که وقتی تو را میخوانند چنان حظ میکنند، گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده است.
آنچه ما با قرآن کردهایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم.))
عیدی نوشت:در ضمن، عیدتون هم مبارک...
چاشنی نوشت: چه چاشنی زیباتر از تصنیف بارون استاد شجریان
احساساتت رو قشنگ میگی.
پاسخحذفعید تو هم مبارک و طاعات و عباداتت قبول باشه.
راسی هر موقع قرآن سبزت رو باز کردی، وقتی خوندیُ تموم شد واسه ما هم دعا کن
دیدی ! توی ماه رمضون مسابقه ختم قرآن می ذارن ! اگه یه بار ختم کنی ، یه کاخ تو بهشت ، اگه دو بار ختم کنی ، دو تا کاخ تو بهشت !
پاسخحذفبابا به خدا این قرآن برای آباد کردن آخرت نیست ، واسه آباد کردن دنیاست ! اگه ده هزار بارم این قرآن رو اینطوری بخونیم ، هیچ اتفاق تازه ای نمیفته . چقدر رفتیم سراغ اینکه معرفتمون رو زیاد کنیم تا اگر یه صفحه از قرآن رو خوندیم ، از اعجابش ، از مفهومش و از راهگشاییش لذت ببریم ؟؟؟؟ فقط وقت ترس ها و درماندگی ها می ریم سراغش ، دلمون آروم می شه ، ولی بازم چیز زیادی ازش نفهمیدیم . این همون روالیه که برای مسیحیه با انجیلش هم میفته . برای آتش پرسته با آتشش هم میفته . برای بت پرسته با بتش هم میفته . همه اینا وقتی معنوی می شن با اون نمادی که خیلی قبولش دارن آرامش پیدا می کنن . پس فرق ما چیه ؟؟؟؟ ما خدامون رو در حد بت یک بت پرست کوچک کردیم ، در حد آتش یک آتش پرست پایین آوردیم و حرفش رو ده هزار بار می خونیم ، ولی نمی بینیم که چقدر به آگاهی و علم اندوزی اهمیت داده ! نمی بینیم که می گه یک ساعت تفکر از هفتاد سال عبادت بدون تفکر بهتره !
باور کن ، از کرامت خدا هیچ بعیدم نیست ، با وجود همه اینا هممون رو بفرسته بهشت !!!
عیدت مبارک ، امیدوارم همه ما بعد از این یکماه آدم های بهتری شده باشیم .
قرآن ،كتاب خواندن ،هر گاه صداي آيات قرآن را ميشنويد گوش فرا دهيد،ما قرآن را قابل فهم براي همه ساختيم ،واما امروز ازقرآن فقط براي خواندنش در مسجد آن هم عربي طوري كه كسي نفهمد انگار كه قرآن آفريده شده تا كسي آنرا نفهمد ومجهول بماند ميگويند ب بسم الله قرآن هفتاد معني دارد ولي خود خدا ميگويد يعني بنام خداي بخشنده ،به همين سادگيست لازم نيست هفتاد معني را بفهمي فقط لازك است كه بداني همه چيز با خدا شروع ميشود بايد قرآن را ساده فهميد همانطور كه فرستنده آن در كتابش بارها گفته است
پاسخحذفامسال هم گذشت بايد همه روزها وماههاي سال را رمضان كنيم با فراموش نكردن خدا
عيدتون مبارك
خوشحالم كه تموم شد.شايد بخاطر حس بدي كهدر مقابل روزه دارا داشتم و نميتونستم با اولين جمله بشون بگم كه چرا امسال روزه نيستم.و به همين بايد بسنده ميكردم كه كارم سخته و نميتونم.و چه دردآور اين دليل براي من كه هرچيزي كم داشته باشم تحملم خوبه.بيخي.
پاسخحذفرمضان رفت و روسياهيش موند بما..!
یک شاخه رز سفید تقدیم تو باد
پاسخحذفرقصیدن شاخ بید تقدیم تو باد
تنها دل ساده ایست دارایی ما
آنهم شب عید تقدیم تو باد
عیدت مبااااااااااااارک[گل]
من آپم . بدو بیا منتظرتما[لبخند]