۱۳۸۹ شهریور ۹, سه‌شنبه

یا لطیف


((هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم((لطیف)) را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم . خوب یادم هست از بهشت که آمدم ، تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم . بس که لطیف بودم، توی مشت دنیا جا نمی شدم . اما زمین تیره بود.کدر بود، سفت بود و سخت.دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد. و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر.
من سنگ شدم و سد و دیوار.دیگر نور از من نمی گذرد. دیگر آب از من عبور نمی کند، روح در من روان نیست و جان جریان ندارد.
حالا تنها یادگاری ام از بهشت و از لطافتش ، چند قطره اشک است که گوشه دلم پنهانش کرده ام، گریه نمی کنم تا تمام نشود، می ترسم بعد ازآن، از چشمهایم سنگ ریزه ببارد.
یا لطیف! این رسم دنیاست که اشک ، سنگ ریزه شود و روح ، سنگ و صخره؟ این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دل های نازک شرحه شرحه؟
وقتی تیره ایم ، وقتی سراپا کدریم،به چشم می آییم و دیده می شویم، اما لطافت هر چیز که از حد بگذرد ، ناپدید می شود.
یا لطیف! کاشکی دوباره ، مشتی ، تنها مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی تا می چکیدم و می وزیدم و ناپدید می شدم ، مثل هوا که ناپدید است. مثل خودت که ناپیدایی...یالطیف!
مشتی،تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش...))
 عرفان نظرآهاری-در سینه ات نهنگی می تپد-انتشارات صابرین

امشب زیر باران رحمت دوست،به یادم باشید...

۱۳۸۹ شهریور ۷, یکشنبه

من،الهه ای زنده به گور شده...


مظهر لطفت شدم،مظهر تو،گفتند بزرگترین و کاملترین جلوه از مظاهر تو در وجود من است.من شعاعی زرین شدم از خورشید تابنده حضور تو.تکه ای از ابر بی کران رحمتت،شاخه ای از درخت پربار محبتت،من آیینه ای از تو شدم،آیینه ای با هزار انعکاس تو در توی زیبایی و جمال تو...
مرا زن آفریدی...
تو را در من دیدند و الهه ام کردند،از ابتدای حضورم ، از همان دم که حواّ شدم .من شدم الهه زیبایی،الهه باروری،الهه برکت. تنها چلچراغی زیبا شدم برای آذین بستن دنیای مردانه!من الهه بودم اما گناهکار،من از همان دم که حوّا شدم گناهکار بودم.گناه فریب آدم ، گناه رانده شدن از بهشت ، گناه سیب چیدن...
من گناهکار بودم و محکوم،مرا محبوس کردند،من زندانی شدم مبادا بازهم آدم ،مبادا بازهم مردان دل بر باد گره خورده در گیسوانم بسپارند و تو را فراموش ،مبادا قلبشان اسیر زرق و برق وجود من شود و تو را گم کنند،مبادا...
من اسیر شدم اما بهشت را تخته تخته زیر پایم فرش کردند،غافل از آنکه من خود گوشه ای از آن بهشت،از تو،از زیباییت بودم. از من الهه ها و بت ها ساختند، مرا گوشه منزل گذاشتند تا مایه قداست و برکت خانه شوم .غافل،غافل از آنکه من جلوه ای از برکت تو ام،من با حضورم به باروری و پویایی دنیا جان می بخشم،من باید در کنار سختی و جسارت مردانه با لطافتم،با روح پر از عشقم خشت روی خشت جهان بگذارم.یادشان رفت که من ساقه ای از پیچک سبز وجود تو ام.
مرد دیوار شد و من مثال پیچکی ناتوان و ضعیف برای بالیدن و جوانه زدن محتاج چنگ زدن و چسبیدن به دیوار مردانه شدم.
من گناهکار بودم،شعاعی خوش رنگ از اقیانوس مواج طلایی تو ،دیوار ساختند مبادا روشناییم به سبزی جوانه های جهان برسد .هر روز بر قامت سخت این دیوار افزودند و بلندترش کردند،هر چه من راهی ،روزنی کوچک میان این آجرهای ستبر دیوار میافتم میپوشاندند،مبادا نور روشنم جوانه های سبز آن سوی دیوار را پژمرده کند...
من پیچک مهر و محبت تو بودم ،از من شاخه ای هرز ساختند و به جانم افتادند، برگها و جوانه هایم را چیدند و هرس کردند مبادا جسارت کنم و قدی بکشم،مبادا رشد کنم و به آن سوی دیوار سرک بکشم!
داستان هر روزه آجر چیدن و دیوار ساختن آنقدر تکرار و تکرار شد که برایم عادتی ساخت،عادت سکوت...
من عادت کردم به سر زیر بودن،به بالیدن پشت دیوارهای سخت و ستبر،عادت کردم به احتیاج...
داستان دیوار و عادت آنقدر عادی و ملموس شد که اگر گاهی دلم برای هوای آن سوی دیوار تنگ میشد گناهکار میشدم،اینبار خودم مهر گناه را بر پیشانی میزدم،این بار خودم داستان مباداها را روایت می کردم.
میان کشاکش باید و نباید گناه دست به طغیان بر علیه خود زدم،گاه شدم همان شاخه هرز و بی هدف،گاه همان الهه زیبایی ،من شدم ونوس،اینبار من فراموش کردم که روزی تو بودم ،روزگاری من آناهیتا الهه آبها و روشناییهای جهان بودم و اینک تن به تیرگی دادم...
به خیالم بالیدن،ایستادن برابر توست.به خیالم برابری ،آراستن و جلوه گری میان رنگ و نقش است.غافل بودم که من خود وجودی سرتاسر رنگ زیبای تو ام.که تو بارها گفتی من برابرم،گفتی حوّا از جنس آدم است...
نمیدانستم این بی راهه ،این دیوار ساخته دست من و آدم است.گاه با جلوه گری تجدّد و بالیدن ،گاه با حکم شرع و دین!
من حق بالیدن نداشتم به خیال آنکه تو اسیرم کردی و دین پایم را بسته،من حق جلوه گری و خودفروشی داشتم به هوای آنکه هوای بالیدن و قد کشیدن در سرم ندود...
من میان هزار باید و نباید،هزار مکتب و روش و حرف و حدیث گم شدم.هر کس آمد دیوار را بکوبد اما دیواری دیگر برابرم ساخت.هزار سوال و جواب ساخت برای کمرنگ شدنم ،برای زنده به گور شدن هر روزه ام در مسیر تاریخ . هیچکس یادش نبود من ساقه سبز پیچک حضور تو ام که بالیدن را فراموش کرده...
من شعاع نوری هستم که مسیر روزنه ها را از یاد برده ، من برای بالیدن و برابری باید همان پیچک لطیف و سرشار از احساس باشم نه  مقلد شاخهء سخت و محکم مردانگی.من منم ،جلوه ای از حضور بی همتای تو ...
من آیینهء روشن اما پرغبار الهی ام ،نیاز به پاک شدن و غباررویی دارم ،نیاز به آگاهی ،نیاز به آموختن برای بالیدن و بالیدن...
من همان  تکه ابر آسمان یگانگی، پاکی، بخشایندگی، وفاداری، توانایی، هدایتگری، مهربانی و یاری دهندگی تو ام.چگونه می شود دنیایی را ،جامعه ای را از وجودی بخشنده،وفادار،توانا،هدایتگر،یاری دهنده و مهربان دور نگاه داشت؟!
من با یافتن تو،با یافتن گوهر بی همتای وجودم که سرشار از وجود توست می بالم ، من باید با یافتن توانایی ، هدایتگری و قدرت که صفات بزرگ توست و در من ودیعه نهاده شده در کنار لطف و رحمت و محبت مادرانه و زنانه کلنگ بر پی این دیوارهای تعصب ، نابرابری و خودفروشی بزنم...
من می بالم و می رویم.واز هر چه دیوار نابرابری است میگذرم زیرا جلوه ای از همه صفات بزرگ تو ام.من با شناخت ساقه سبز و لطیف روحم همه روزنه های امید و بالیدن را میابم . همانگونه که بارها میان راه پرفراز و نشیب تاریخ بشری سر از گورهای جهل و تعصب برآوردم تا زنده به گور نشوم...
پی نوشت: این مطلب الهامی بود از نظر عارف مسلمان قرن هفتم،محی الدین ابن عربی،که زن را کاملترین و بزرگترین جلوه از مظاهر حق میداند.

توضیح نوشت: این مطلب را به درخواست یکی از دوستان،نویسنده وبلاگ آگاهی نوشته ام. تحلیلگر و منتقد خوبی نیستم به روش و سبک خودم این موضوع را به تصویر کشیدم.شاید احساسم بیانگر تحلیلم از نقش زنان در اجتماع باشد.
اما برای خواندن بحث های جامع و کامل در اینباره ،دعوت میکنم خواننده پست ایشان و تعدادی دیگر از دوستان وبلاگ نویس  در همین رابطه باشید،از جمله وبلاگ درمه.

موضع نوشت: منظور بنده از نوشتن این مطلب هیچ گونه دید فمینیستی و توهین به جنس مذکر نبوده و نیست.
چاشنی نوشت:زندانی.فرید صلواتی

۱۳۸۹ مرداد ۳۱, یکشنبه

لحظه ای،ابر...


آنقدر این پایین را رنگ به رنگ و پر زرق و برق کرده ایم،آنقدر اطرافمان را شلوغ و پرهیاهو چیده ایم که برای زمین نخوردن ،مدام باید به زمین و راه جلوی پایمان چشم بدوزیم . یادمان می رود یا اصلاً فرصتی نمییابیم تا سری بالا کنیم ونفسی تازه...
فراموش کرده ایم،که آن بالا،در آن پهنای بی کران آبی هم ،زندگی جریان دارد.آرام و سیّال...
ابرها را می گویم،
عروسان خرامان آسمان...
توجه کرده اید؟چقدر زیبا هستند.مانند نوارهای سپید تور که در نا تمام آبی آسمان گشت می زنند.هر تکه ابر هزار لایه سپید و لطیف ،مدام در حرکت و تغییر.
بی آنکه حضور و حرکتشان را فریاد بزنند،آهسته و نرم پیش می روند.
و همزمان با حرکت ظریف و لطیفشان گاهی این پرهای سپید را پراکنده می کنند و گاه در آغوش میکشند.موج سپید و خاکستریشان با هم و در مسیر هم می رود،اما همزمان لایه هایی جدا می شوند و بعد دوباره تمام آن لایه،لایه های تورمانند را به بغل میگیرند و باز با هم...
با هم می روند اما با تغییر ، با تغییر اما آرام ، آرام اما تأثیر گذار...
نگاه کنید وقتی گرد هم می آیند ، با همین لایه های نازک و بی رنگ چه سایه های سنگین و تأثیرگذاری روی کوه با همه عظمت و ابهتش ، روی زمین با همه یکدستی و سختی اش می اندازند!
وقتی به دنبال هم روان می شوند و ابر روی ابر ، لایه به لایه در برابر طلایی خورشید قدعلم می کنند.پرده میسازند برای روی زرگون آفتاب،چقدر اثرگذار می شوند.
و با همه قدرتشان،آرام و سر به زیرند،غوغا نمی کنند،فریاد نمی زنند...
تنها سازش میکنند،غمگین که میشوند،سیاه و کبود که میشوند،اشک میشوند و می بارند آنقدر می بارند تا همه وجودشان باران شود و دریا ،باران شود و زمین های خشک را،گیاهان را ، پرندگان را ، انسانها و حیوانات را سیراب کند.
و بعد دوباره ، در وجود دریا صیقل میخورند و باز ابر می شوند و باز اشک و باز دریا و...
گاهی غبطه می خورم به ابرها...
کاش لحظه ای ابر می شدم ، لحظه ای  آرام و مواج ، لحظه ای سهل و سایه افکن ، لحظه ای باران...

جبران نوشت:این متن به جبران سیاهی و دلمردگی پست قبل بود.

حیثیت نوشت:این پست رو جهت اعاده حیثیتمان در برابر تلوزیون میلی و آقای فتحی بخونید.

 دلیل چاشنی نوشت:اگر یک دلیل برای دیدن سریالهای بی روح رمضان داشته باشم ،تیتراژ و موسیقی پایان سریال است.تیتراژ جراحت کار ساسان توکلی فارسانی رو دوست دارم و نگاه ظریف و هنرمندانش رو به شیشه ای که ترک میخوره و ما فقط ترکهای روی شیشه رو میبینیم و نه منظره سبز و زیبای پشت پنجره رو. و موسیقی پایانی سریال هم به دل میشینه.به عنوان چاشنی این پست انتخابش کردم.
چاشنی نوشت:راز.آریا عظیمی نژاد

۱۳۸۹ مرداد ۲۶, سه‌شنبه

میهمانی در گورستان

خورشید کم کم در حال رنگ باختن است،تمام نورهای سپید باریکش را که از لای در و پنجره سرک کشیده و روی قالی اتاق پهن شده بودند جمع می کند ، منتظر بانگ اذان نشسته تا کامل بساطش را ببندد و برود.
اینجا،روی ملاحفه سپید تخت دراز کشیده ام ، گرسنگی فراموشم شده و تشنه نیستم تنها به انتظار اذانم و پایان روز.تنها اذان،امسال نه آواز افشاری و نه ربنا...
امسال،به برنامه های پیش از افطار هم امیدی نیست.تا همین پارسال پیش از اذان ،حداقل شهرام شکیبا بود یا ماه عسلشان کمی رنگ و لعاب رمضان داشت.
اذان و نماز و افطار. هنوز لقمه افطار از گلو پایین نرفته ، سریالهای پر درد و بی رنگ شروع می شود.اولی از همان ابتدا چهره همه شخصیتها غم زده و در ماتم است و مدام منتظر اتفاق نا خوشایندی هستی که تا پایان ماه سرگرمت کند! دومی هم  شخصیتهای پوسیده و نخ نما شده در کاراکترهای قبلیشان با داستانی که همچنان تقلید از سالهای گذشته است،ردیف کردن فرشته و شیطان و برزخ و دوزخ و بهشت . و باز داستان مرگ،انگار باب شده است که تنها با بازخوانی مرگ مردم  در این ماه هدایت  شوند!
کانال را تغییر میدهم ، شبکه های خبری آن سوی مرز . سیل در پاکستان،بیماریهای عفونی،کودکانی در انتظار مرگ...
کانال را تغییر میدهم،گورهای دسته جمعی آماده،برای متجاوزان احتمالی به مرزهای ایران.ردیف قبرهای کنده شده ،لحظه ای می اندیشم ،این گورهای آماده برای کیست؟برای متجاوزان احتمالی آمریکایی و اسرائیلی یا مردمی که قرار است میان این نزاع فوج،فوج جان بدهند؟؟؟
کانال را تغییر میدهم،سنگسار یک زن و مرد در افغانستان.
تغییر میدهم،بمب گذاری در عراق.
تغییر میدهم،آتش در روسیه و کم شدن صادرات گندم.
خسته می شوم،خسته ام می کند.به سراغ کامپیوتر می آیم و گشتی در این دنیای هزار نقش مجازی.اینجا هم همان داستان است، زنی که ساده میمیرد و فرزند تازه متولد شده اش می ماند،زندانیان،کشته ها ، کمبودها .دنیا هنوز سیاه است...
باز می گردم سراغ جعبه جادو و سریالهای ویژه بی رنگ و آب.همچنان حکایت مرگ است و این بار در شبکه ای دیگر.در حین تماشا،مدام آن قبرهای منتظر در ذهنم قطار می شوند...
قبرهای منتظر...
..............................
می بینی،ای خدا در این جهنم زمین تو هیچ نشانی از میهمانی نیست.
اینجا تنها بوی مرگ می آید و قبرهایی که در انتظارند.
ببین خدای مهمان نوازم ، میهمانانت لب تشنه و گرسنه آب و غذا نیستند.اینجا،در این جهنم سرد ،لبهایمان تشنه کلام حقی است که شنیده نمی شود و دلهایمان حریصانه گرسنه مشتی عدل ...
دلهایمان سرد شده و سنگ ، آب سرد رفع عطش نمی کند ،شاید محبت بی دریغ و گرمت کارساز بیافتد.الهی،اینجا ما ماههاست روزه سکوت گرفته ایم به امید آنکه تو با دستان خود میهمان نوازیمان کنی .به امید آنکه با نجوای تو افطار کنیم.خدایا،دلهایمان سنگ شده،سرد شده،گورستان شده. می ترسم روزی میان این قبرهای کنده شده اطرافم وگورستان قلبم دفن شوم...
خدایا،ای کاش میهمانیت را خصوصی می کردی.من ، تو و قلب سرد و یخبندانم.
خدایا،بیا و جشن رمضانمان را تنها بگیریم ، من تنها میهمان ضیافتت شوم وعقده های سربسته این زمین سیاه را پیش تو باز کنم و تو سفره رحمتت ، کرمت ، لطفت ، عدلت را تا انتهای آسمان برایم بگسترانی.
الهی اینجا گورستان است،اینجا بر زمین،اینجا در قلبم...
بیا و میهمان نوازی کن و مرا از این قبرهای خودساخته بالا بکش.

وبلاگ نوشت: لطفاً بهم بگید که قالب وبلاگ کامل براتون باز میشه یا نه؟
چاشنی نوشت: صد سال دیگه.آریا آرام نژاد

۱۳۸۹ مرداد ۲۲, جمعه

سیاه دوست داشتنی


آسمانش رنگ آبی اش را باخته و رو به خاکستری رفته،گرچه آن بالا بالاها شاید بتوان تکه ای ابر و آسمان یافت.از خاکستری پر دود که پایین بیایی ،تنها پنجره میبینی و آجر و سنگ و آهن که با هیکل زمخت و بزرگشان دربرابر  طلایی خورشید قد علم کرده اند و در پس آن پنجره ها،آدمهایی هزار رنگ،با هزار فرهنگ و پوشش و تفکر...
پایین،روی زمین تا چشم کار میکند ماشین و جاده و بزرگراه و خیابان و میدان و ...
و میان این همهمه، آدمهایی که فقط میدوند تا برسند.یکی پشت فرمان ماشین آخرین سیستم کروکش ،دیگری به دنبال اتوبوس و مترو و بی آر تی و آن یکی پای پیاده،سر چهارراه می ایستد تا گلهای سپید مریمش را بفروشد.
هرچه از آن پایینها بالاتر بیایی،ذره،ذره چهره شهر تغییر میکند.خاکستری ها جایشان را به رنگهای جیغ و پر طمطراق میدهند.ساختمانهای کوچک وآجری و گاه حلبی!، کش می آیند و سنگی و شیشه ای و گرانیتی میشوند .هرقدر به سمت بالا پیش میروی بر بلندای این لانه های شیشه ای هزار رنگ افزوده میشود.در این شهر،حتی اکسیژن هم نسبت به بزرگی جیب آدمها تقسیم می شود...
این شهر با همه اوصافش،پایتخت سرزمین خورشید است.شهری که سالهاست می گویند زلزله ای در کمین دارد.شهری که می گویند یکی از ده شهر نامطلوب جهان برای زندگی است.شهری که می گویند ،هر دقیقه تنفس در هوایش معادل استعمال نه نخ سیگار است.شهری با آدمهایی رنگ به رنگ ، شهری با بیشترین تضاد طبقاتی ، فرهنگی ، اجتماعی  و به قول بعضی شهر 72 ملت...
با همه آمارها و نمودارهایی که از میزان افسردگی،اعتیاد ، فساد ، طلاق و ... در این پایتخت پر رنگ و لعاب حکایت می کند.تهران برای من یک سال و چند ماه و چند روز است که دیگر چهره قبل را ندارد.
پیش از این،سفربه این شهر تنها چند روز برایم قابل تحمل بود! و زندگی هرگز...
اما،حالا از همان ابتدا که پای در این شهر میگذارم حسی خوب و عجیب در دلم ریشه می دواند.حس می کنم آدمهایی که یک سال است ،پا به پایشان شاهد صبر ، مقاومت ، حبس و مرگشان بوده ام در نزدیکترین فاصله با من حضور دارند.این مردم پایتخت نشین در همین آسمان با دستهایشان v کشیدند.در همین خیابانها ،میان همین کوچه ها بر تنشان باطوم فرو آوردند. و بر زمین داغ همین خیابانها جان دادند.
تابلوی راهنمای  مسیربزرگراهها را که نگاه می کنم،هر یک مرا به داستانی از روزهای پرخطر این یک سال می برد.این مسیر به اوین می رسد ،این یکی به آزادی ،این جا خیابان کارگر است.آن سو امیر آباد و چند خیابان آن طرف تر پل کالج و امتداد این اتوبان به بهشت زهرا ختم می شود...
آدمهای بزرگی در این شهر زندگی کرده اند و نفسشان در هوای آلوده این ابرشهر دمیده شده.سهراب،ندا،امیر، کیانوش،ترانه و...این جا نفس کشیده اند.و تاج زاده ها و سحرخیزها و نبوی ها و توکلی ها و گودرزی ها ونظرآهای ها همین جا در همین هوا نفس می کشند گرچه با حصار و دیواری از دیگران جدا افتاده اند،اما آسمان همان آسمان است.
حس می کنم چقدر این مردم را با همین چهره های عبوس و افسرده دوست دارم.چقدر این شهر با همه دود و سیاهی اش عزیز است.عزیز ایران...
این خیابانهای طویل و شلوغ ،پر از آزادگی است و فریاد...
این مردم،این خیابانها و این شهر،یک سال و چند ماه و چند روز است صدای ایران شده اند...
 وما ایرانی ها ، می بالیم به این پایتخت سیاه افسرده پردود که سرشار از نسیم صبوری و آزادگی و ایستادگی است.

جوابیه نوشت:تهران ، همه مردم ایران را با همه فرهنگها و رسومشان در خود جای داده ،تهران ایران است.در جواب آنها که میگفتند ایران فقط تهران نیست و اعتراضات این یک سال تنها در تهران بوده و تعداد اندکی کلان شهر باید گفت که تهران صدای  مردم خسته ایران بوده.

توجیه نوشت: البته،بگم که ما اصفهانی ها یا بقیه شهرهای ایران هم در این یک سال و اندی کم نگذاشتیم.اما کمتر دیده شدیم.حتی آن نیم روز 25 خرداد که شما در صلح وآرامش توانستید سکوت کنید و دستهایتان را به نشان اعتراض بالا ببرید ما اینجا تنها گاز اشک آور و باطوم و ناسزا نسیبمان شد.

چاشنی نوشت:یه روز تو تهران بارون می باره.شهرزاد سپانلو

۱۳۸۹ مرداد ۲۰, چهارشنبه

ای کلید ماه زیبا


وقتی علی بن حسین چنین شیوا از تو  سخن می گوید،کلام من در پستوی ذهن،مخفی میشود...

ایمان آورده ام به آن کس که تاریکی ها را به وسیله تو روشن گردانید،و چیزهای مبهم را به فروغ توپدیدار نمود.
و تو را نشانه ای از نشانه های چیرگی و فرمانروایی خود قرار داد، و به فزونی و کاستی و طلوع و غروب وتابندگی وتیرگی رام و مسخر ساخت.
و تو در همه این حالات، فرمانبردار او بودی و بی درنگ در پی انجام دادن هر چه می خواست.
منزه است خدا، که آنچه در کار تو تدبیر کرده ،بس شگفت انگیز است، و آنچه درباره تو انجام داده،پر ظرافت و دقیق .
و تو را کلیدماهی نو برای کاری نو قرار داده است.
پس ،من از خدایی که پروردگار من وپروردگار توست،
و آفریننده من و آفریننده توست،
و تقدیرساز سرنوشت من و تقدیرساز سرنوشت توست،
و صورتگر من و صورتگر توست،
می خواهم که بر محمد و خاندانش درود فرستد و تو را ماه برکت قرار دهد،برکتی که گذشت روزها از آن نمی کاهد، و ماه پاکی و پاکیزگی ،آن پاکیزگی که چرک گناهش نمی آلاید...
صحیفه سجادیه،نیایش آن حضرت هنگام دیدن هلال ماه 
دعا نوشت:خدایا ،دلهایمان نیایش می خواهد و نوازش تو.یاریمان ده تا در این شبها و سحرها قدم به قدم به دستان نوازشگرت نزدیکتر شویم.قدم به قدم ،قدم به قدم...


توصیه نوشت:گاهی اگر دلتان سخت دلتنگ و گرفته شد،صحیفه حضرت سجاد عجیب آرامش می دهد.

چاشنی نوشت: چاشنی سحری ودعای سحر با صدای محمد اصفهانی+

۱۳۸۹ مرداد ۱۵, جمعه

سلول انفرادی


تنها بشنوید:

نجوای محمد نوری زاد در اوین

 
می خواهم سلولی بسازم برای خویش
می خواهم یک روز هم که شده ،همبند آزادگان شوم...

 در این سلول انفرادی ،تنها سکوت میکنم
شاید میان این هیاهوی شب، بیابمت...
آراممان کن ای خدا...

خبرنوشت:جبهه مشارکت از مردم سبز ایران،دعوت کرده تا فردا 16 مرداد بازهم همراه هم ،بایستیم.اینبار  همپای اعتصاب کنندگان .با روزه داری...

۱۳۸۹ مرداد ۱۳, چهارشنبه

نفس بکش...


برای درخت فرقی نمی کند این سوی مرز باشد یا آن سو.
درخت به ریشه اش می نازد و برگها و شاخساران رهایش ...
درخت تنها خاک را برای ریشه دواندن میخواهد و آسمان را برای رقصاندن برگهای آزادش.
درخت تنها میخواهد ریشه اش پابرجا باشد و شاخه اش سر به آسمان بساید.
شاید در این قحطی هوای آزادی برگهای سبزش نفسی بکشند...

خبر نوشت : درخت جنگ،عامل تنش در مرز لبنان و اسرائیل+

۱۳۸۹ مرداد ۱۲, سه‌شنبه

دشمن عزیز


((جنگیدن با دشمنی که از او نفرت داری آسان است،سخت،جنگ با آنانی است که دوستشان داری.اینجاست که شجاعت معنا می یابد.))
کیخسرو_آرش حجازی


این جمله را مدتها پیش ،پشت جلد این کتاب دیدم و خریدمش.و امشب یادش افتادم!
امشب بر سر یک موضوع ساده و پیش پا افتاده با مادرم ،شروع به بحث و جدل کردم و عاقبت این مجادله شنیدن این سخن از زبان مادر بود:این جا خونه منه.حق بامنه.تو هر وقت رفتی خونه خودت حق داری...
کوتاه آمدم،انتهای این بحث های بی حاصل با مادرم همیشه به دلخوری او و  بحث بر سر ادا نکردن حق پدر و مادر ختم می شود.
اما من دلخور شدم.حرفی که شنیدم قلبم را سخت فشرد.حق!
حق من تنها درصورتی داده می شود که مستقل شوم و استقلالم تنها به بهای گران ازدواج!
نه من،که حداقل پنجاه درصد دختران این سرزمین این چنین صاحب حق می شوند.درصدش متفاوت است اما استیلای کامل حق زندگی منوط به ازدواج است.
از روشنفکرترین و امروزی ترین خانواده ها گرفته تا بی سواد ترین و متحجرترین خانواده ها! یکی نهایت حقی که برای دختر مجردش قائل است ،80درصد و آن یکی 20 درصد،که البته این دسته پس از ازدواج هم صاحب حق چندانی نیستند...
دختر مجرد حق ندارد ،به تنهایی زندگی کند چون جامعه خراب است.
دختر مجرد حق ندارد ،تا نیمه شب بیرون از خانه باشد،چون جامعه خراب است.
دختر مجرد کمتر حق سفر مجردی دارد،چون جامعه خراب است.
گاهی دختر مجرد،حق ندارد در انتخاب رشته دانشگاه شهری با مسافت زیاد انتخاب کند،چون جامعه خراب است.
و ...
اما جامعه کجاست؟آدمهای این جامعه مگر کسانی غیر از ما هستند؟
درد جامعه و آشفتگی آن، از ندانستن ها ،ندیدن ها و گاه بدبینی ها ، نگفتن ها و نشنیدن ها در همین خانواده ها  ریشه می گیرد.
ریشه میگیرد و رشد میکند.و زمانی به مانند گیاهی هرز گلویمان را میفشارد و خفه مان میکند.
درد ما و حق نداشتن هایمان گاه از عشق های کورکورانه مان نشات میگیرد،غافل از آنکه دادن حق و آزادی به عزیزانمان بارها و بارها بزرگتر از دادن عشق و محبت است!
نه تنها عشق پدران و مادرانمان به ما،که گاه عشق ما به آنها .
حق!
کلمه زیبا و پر معنایی است.اما تا در دل همین خانواده های کوچکمان از روشنفکر تا متحجر ،پا نگیرد و ریشه ندهد.در جامعه پیدایش نمی کنیم.تا وقتی حقوق زنان و دختران در کوچکترین جامعه های انسانیمان ادا نمی شود،نباید انتظار ادای آن توسط حکومتمان را داشته باشیم.
ما نیمی از جمعیت این سرزمینیم که حقمان نیمی از اندک حقوق مردان جامعه است!
اما زیرپا رفتن و له شدن آن ،نه بر گردن مردان است و نه حکومت دیکتاتور!که ابتدا از دامن مادران و زنان خانواده سرچشمه میگیرد و سپس بر شانه پدران و مردان بوده.حقی که از سر لطف و عشق در گنجه های خانه ها پنهانش میکنیم مبادا عزیزمان آزرده شود!

توجیه نوشت : اشتباه برداشت نکنید.بنده قصد جنگیدن،اون هم از نوع نرم با مادرم ندارم.فراموشی نعمت بزرگی است .گاهی باید فراموش کرد که حق با توست!
این هم یکی از آفت های عشق است...


درد نوشت : این ندانستن ها و بدبینی ها تنها به نسل گذشته و پدر و مادرهایمان ختم نمی شود و قضاوت آنکه چون نسلمان یکدیگر را درک نمیکنند به اینجا رسیده ایم نا به جا.درد آن جاست که گاهی هم سن و سالان هم با همین شیوه میبینند و زندگی می کنند!

چاشنی نوشت : اجرای جدید همایون.ویدیوی تمرین گروه سیمرغ+

۱۳۸۹ مرداد ۱۰, یکشنبه

قد کشیدن!



یادم می آید 5.6 ساله که بودم روزهای کشدار آخر تابستان هرچه کوتاه تر ،حوصله من هم تنگ تر و کوچک تر می شد.
هر روز ظهر بساط کاغذ و مدادهای رنگی ام را روی گل های زرد و سرخ قالی پهن میکردم . مدادها را می تراشیدم و به ترتیب قد به صف!گاهی از کشیدن نک تیز و صیقل خورده مداد لذت می بردم و گاه مدادها ابزار بازی می شدند و جایگزین
عروسک ...
مدادهای بلندقامت و سرتراشیده با شخصیت تر بودند و اغلب مداد سفید سالم تر و بلند تر از بقیه بود،مدادهای کوتاه تر و کمی کج و کوله در ردیف دوم و به اصطلاح نقش فرعی را داشتند و در آخر کوتاه قدها بودند که نقش بچه های جامعه مدادی ام را بازی میکردند!
مدادهای کوتاه شده بچه های مدرسه می شدند و مداد سفید که تیزتر و راست تر از بقیه بود معلم مدرسه می شد!
درمیان بازی، مدام مادر را از خواب قیلوله ظهر تابستان بیدار میکردم و می پرسیدم :مامان پس من کی میرم مدرسه؟!
مدرسه برایم  آرزویی بود،به خاطر ندارم تصورم از محیط مدرسه و شخصیت معلم چگونه بود اما پر بودم از اشتیاق برای ورود به این فضای تازه...
شاید مدرسه برایم معیاری بود برای بزرگ شدن!
هنوزم دنیایم ،همان دنیاست.روزهای کش آمده تابستان را با پهن کردن بساط نقاشی ام کوتاه می کنم.تنها تفاوت اش این است که دیگر آرزویی برای طی کردن بلندی تابستان نیست!حالا منتظرم سیل کارهای عقب مانده پایان پذیرد و آخرین روزهای گرم امسال  پایان نامه ای ارائه دهم وتمام...
امروز در خبرها شنیدم که نتایج اولیه کنکور کارشناسی فردا اعلام می شود،لحظه ای آرزو کردم کاش من هم جزو آنها بودم!با همه دلهره و اضطرابی که این روزهای پشت کنکوری دارد شیرینی و هیجان دلچسبی در خود جای داده.مثل همان رویای کودکانه ام برای رفتن به مدرسه و چشم به راهی تمام این فصل گرم...
دانشگاه هم مثل مدرسه شاید معیاری بود برای شخصیت یافتن و قدری بزرگتر شدن.از این رو آرزویی بود رنگین!روزهای پر تلاطم پیش از اعلام نتایج و ورود به دانشگاه رویاهای زیادی داشتم و تصوراتی هزار نقش از محیط فعال و پویای دانشگاه و شخصیت استاد و دانایی او!
رویاهای شیرینی بود و آرزویی برای رسیدن به آنها،کاش هنوز همان جا بودم.
اما دریغ...
با آنکه رشته تحصیلی ام را خودم انتخاب کردم و در دانشگاه برخورداری این 4 سال را گذراندم ، نه محیط فعال و مشوقی برای رشد دیدم وکمتراستادی یافتم که لقب استادی براستی برازنده اش باشد .حالا هم که موعد پایان نامه رسیده ،که به اجبار بایستی با یکی از تنها 3 استاد هیئت علمی بگذرانم .ترجیح می دهم راه خود را بروم و دانشگاه را فقط و فقط محیطی بدانم برای ارائه مدرک کارشناسی ام .فرقی نمی کند چه نمره ای و چه معدلی!در هر دو صورت مهر که بیاید هیچ آرزویی نیست...
یا ادامه راه است و کارشناسی ارشد که می دانم بازهم تنها مرجعی است برای ارائه مدرک بالاتر و شاید شخصیت بیشتر!
یا پیدا کردن کار،که می دانم آن هم نیازمند همین مدرک پوشالی است!
رسم مملکت ما همین است،میزان کارایی و درک و فهم افراد با یک مدرک ارزیابی میشود.هرچند هم که بدانیم چقدر این مدارک خالی و بی ریشه اند.دانشگاه و فضای تازه آن به همه جا شبیه است جز مکانی برای آموختن علمی و عملی.دانشگاه کانون فرهنگی هست.جامعه اسلامی و نشر نظرات رهبری هست،جبهه سیاسی هست،سلف و غذاخوری و تریا هست ،مکانی برای دوست یابی هست،اولین محیطی که تو میتوانی جنس مخالفت را بشناسی هست،گاهی هم البته کتابخانه هست!اما کمتر دیده ام که دانشگاه دانشگاه باشد!!!
حتی اگر تو بخواهی دانشجو باشی و استادت به حق استادی کند .بازهم پس از اتمام این 4 سال یا 6سال یا نهایت 8 سال ،این محیط پر رنگ و لعاب جایی برای حضورت در بیرون باز نمی کند.بازهم باید سرگردان بچرخی تا به مدد آشنایی حرفه ای بیابی.
و خیلی کم پیش می آید که آموخته هایت بیرون از این دنیای دانشجو و دانشگاه به کار آید!
حالا هم این روزهای پیش از پایان نامه را از سر می گذرانم با آرزو که نه،با دلهره رسیدن به فضایی تازه.جامعه ای که قرار است بقیه سالهای عمرم را در آن بدوم.شاید مهارت و دانسته هایم جایی به کارش آید...

یاد نوشت:یادش گرامی صاحب صدای آرام و سبز جان مریم.محمد نوری

چاشنی نوشت: جان مریم+