فرقی نمی کند در یک شهردور افتاده و محروم باشی یا در محله ای در بالاترین منطقه پایتخت ،بعضی چیزها همه جا،یک رنگ و یک شکل دارد.
ترم تمام شده بود.خوابگاه خالی بود و در سکوت خوابیده .تنها گاه،گاهی با صدای شلخ شلخ دمپایی ما چند نفر از جا می پرید.و باز دوباره آرام و خواب آلوده سرجایش پهن می شد.همه رفته بودند ،به جز من و هم اتاقی هایم که قطارمان دیرتر از بقیه حرکت می کرد و چند روزی به اجبار دیوارهای بی صدای خوابگاه را تحمل میکردیم.
ظهر بود ،کف اتاق پهن شده بودم .اولین سالی بود که تابستانم تابستان همیشگی نبود.دور از خانه،دور از کوچه مان ،در یک شهر غریب و کوچک...
تابستان همیشه برایم با تمام شدن آخرین امتحان خرداد شروع می شد،فرقی نداشت 10خرداد باشد یا اول تیر!
تابستان از آن فصل هایی است که آغازش تاریخ ندارد،آمدنش را میشنوی،میبینی،حس میکنی.
زمانی که می دیدم مادرم حیاط را آبپاشی و فرش قرمز لاکی را در ایوان پهن میکند تاریخ تابستان برایم رقم میخورد.وقتی صدای بازی بچه ها را از پنجره رو به کوچه میشنیدم.صدای توپ هایی که پی در پی به در فلزی خانه می خورد یا از دیوار می پرید و به داخل خانه مان سرک می کشید .
گرم بود، تن خواب آلوده ام را روی موکت زبر و خشن اتاق کش و قوس می دادم که صداهایی شنیدم.صدای توپ ، صدای خنده ، دویدن...
صدای تابستان بود، انگار فرقی نمی کرد کجا باشی .تابستان با خنده و شادی کودکان شروع می شود .دنیا را نمی دانم اما رسم تابستان اینجا این است که در همه کوچه پس کوچه های شهرهایش وقتی کودکان ناقوس شادی را میزنند،تابستان می آید.
برای کودکان فرقی نمی کند کجای این مملکت بدوند،در کوچه های خاکی پایین شهر یا سنگفرش شده بالانشین.فرقی نمی کند امسال تابستانش با جنگ شروع شده باشد یا اعتراض،مهم تابستان است و آزادی بی انتهای کودکانه اش...
لذت تن به آب دادن ،چه در جوی باریک گل آلود ،چه در استخر خصوصی خانه، شادیها مشترکند،داستان این جاست که آنها میدانند باید از تابستان لذت برد ...
ما هم زمانی می دانستیم. لذت می بردیم از رکاب زدن در کوچه های تب کرده شهر،حتی به قیمت گرمازدگی و خون دماغ شدن!
می دانستیم که چه طور تنها با یک جفت گیلاس زیباترین گوشواره جهان را میتوان داشت،بی آنکه حساب و کتابی بدانیم!
و به قول یک دوست،به ساختن خانه ای با چهارپشتی و چادر نماز مادر قانع بودیم ،با همه غرولندها و دعواهای مادر.بدون توجه به برهم زدن نظم خانه...
تمام دنیا و داراییمان زیر سایه همان چادر و چهار پشتی خلاصه می شد،مهم نبود دنیا به کجا می رود،دنیای ما همین جا بود و بس.
بزرگترین دارایی جهان را داشتیم،دانستن این که چگونه زندگی را دوست بداریم و لذت ببریم...
حالا،مدتهاست یادمان رفته از پهن شدن طلایی خورشید بر تنمان به ذوق بیاییم،یادمان رفته سرخی گیلاس چه تضاد خوش آیندی با لاله سفید گوشهایمان داشت،فراموش کردیم با چهار برگ درخت مو و آبی حوض حیاط بزرگترین کشتیرانی جهان را برای خود می ساختیم.
ما سالهاست لذت بردن از خوشیها و زیباییها را از یاد برده ایم و به جای آن درد کشیدن وگلایه کردن را خوب فهمیده ایم...
خوب میدانم رشد کرده ایم و به اصطلاح داناتر و آگاه تر شده ایم.
میدانم که با دانستن فقر، حبس ، جنگ ، اجبار و مرگ، جایی برای دیدن برق نور طلایی آفتاب بر پیکر سرخگون گیلاس نمی ماند ، اما حجم زیبایی های اطرافمان هم کمتر از تمام سیاهی هایی که می بینیم و می شنویم نیست،بلکه بیشتر است.تفاوتش آن است که روشنایی ها آرام و کوچک و بی صدا می آیند و ما آنقدر درگیر دست و پنجه نرم کردن با تاریکی اطرافمان هستیم که فرصتی برای کشف کردن و در آغوش کشیدنشان نمی یابیم.
و کودکان می بینند ،می شنوند و کشف می کنند زیرا که قلب و فکرشان به دور از همه جنگ ها و کشتار ها و اعتصابات دنیاست، فرقی نمی کند میان فقر و نداشتن بدوند یا در ثروت و طلا غلط بزنند . یک چیز مشترک می دانند و آن کشف لذت های شیرین و کوچک زندگی است.
لذت نوشت : تا به حال نوزادی را در آغوش گرفته اید ؟ او سر کوچکش را بر شانه هایتان بگذارد و به خواب رود،انگار شانه شما امن ترین و آرامترین جا در تمام دنیاست...
زمان نوشت : دنیای این روزهایم وارونه شده،تابستانم به جای فراقت و فرصت پر از مشغله و کمبود وقت است.پر از حرف و داستانم اما زمانی برای تایپ کردن ندارم،تنها در مغزم می نویسم!
تشکر نوشت:ممنون از کامنتها و آرزوهای رنگینتون برای پست قبل.
چاشنی نوشت: (+ ) تصنیف قاصدک استاد شجریان
بغضی به یاد شادیهایی که در گذشته بود وحالا نیست در حین خواندن منو گرفت
پاسخحذفمینویسم با هزاران قطره اشک بهترین، زیباترین،روزها گذشت
کشف لذت های شیرین و کوچک
پاسخحذفهنوز هم گاهی فقط از زندگیم همین را میخواهم
زیبا و تاثیرگذار بود به شدت
دلم تنگ شد برای کودکی ام
دوست خوبم دعوتت می کنم تا به آلبوم حقیر با نام قناری حصاری گوش فرا دهی[گل]
پاسخحذفبسیار زیبا بود. منو به روزهای دور و زیبای کودکی
پاسخحذفبرد . اما فکر میکنم ما تابستانهای خوشبخت تری نسبت به بچه های آپارتمان نشین این روزها داشتیم. کاش همه چیز همان جور می ماند.کاش دنیا با ما پیر نمی شد هرگز . و همیشه کودک می ماند تا هیچ جنگی نباشد . و هیچ فقری نباشد و هیچ دردی نباشد هرگز.
سلام
پاسخحذفصلح , عدالت , آزادی اجتماعی سه کلماتی من در مقابل هموطنانم اجرا نکردم شما چطور دوست عزیز؟
بچه که بودم وقتی می خواستیم قایم موشک بازی کنیم ، هیچ جا قایم نمی شدم . فکر می کردم چشمام رو که ببندم کسی پیدام نمیکنه . آخه چشمام رو که می بستم ، همه جا تاریک می شد ! :)
پاسخحذفبه آگاهی:شاید اگر کسی دوباره شادی کردن را یادمان دهد بغضی نیاید.
پاسخحذفبه خانم معمولی:کاش آدمهای معمولی مثل تو،که زندگی رو به خاطر لذت های کوچکش می خواستند بیشتر بودند.
به پیر فرزانه:این کودکان آپارتمان نشین هم خوشبختی را کشف میکنند،منتها یه سبک و شیوه زمانه خودشان.بی شک بهشت جایی است که زمان و آدمها بزرگ نمی شوند.
به جویا:کلماتت آشناست ،اما فاصله اش با ما فرسخ ها...
نه،شاید من نوعی هم عدالت و آزادی و صلح را از همسایه ام دزدیده باشم!
به شکیبا:چه دنیای ساده و بی شیله،پیله ای داشتیم.نه ترسی بود از تاریکی ،نه از چشم بستن.
راستش وقتی این نوشته رو خوندم دیدم بدجوری دلم برای اون گوشواره گیلاسی تنگ شده.
پاسخحذفعجب یادآوری بود.
به شکیبا:وقتی به وبلاگت سر میزنم ،حس آدمی رو دارم که دهانش رو گرفتند تا حرف اضافی نزنه!
پاسخحذفمطالب خوبی دارید ولی کاشکی قالب تون رو عوض کنید
پاسخحذفنوشته ها به راحتی خونده نمیشند
خیلی زیبا بود و خاطره انگیز و صد البته حسرت ناک
پاسخحذفيعني تو مهد هنر كه اصفه فقط يه دانشكده هنر هست؟
پاسخحذفاصلا ولش كن ميترسم آخر دوستيمونو بهم بزنه تو كه همينجوري ميخاي منو گاز بيگيري آمو!
و واقعا فكرشم نميكردم كه يروز ينفر بلاگ اسپاتي از بلاگم لينك بذاره تو مطلبش .تركوندي منو با اين مرامت
اوه يادم رفت بپرسم تو هنركده چي ميخوني نويسندگي؟!
پاسخحذفچون خداييش جمله بنديات هنرمندانه اس
کودکی تجسم همه خوبیها ،مهربانیها ،وقتی قهر میکردیم چند لحظه بعد همه چیز فراموشمان میشد ای کاش مثل کودکی پاک بودیم
پاسخحذفچقدر کلماتت گرم و زنده بود ! مثل گرمای همین لحظه
پاسخحذف...
یادش بخیر
یاد روزهای بی دغدغه مون بخیر
که زندگی می کردیم
که فرقی نداشت " کجای این مملکت بدویم " ... " که " تابستان مهم بود و آزادی ... آزادی ... آزادی
چقدر نزدیک و دستیافتنی بود
از یاد برده ایم
...
گاهی فکر می کنم چه حیف و افسوس ؛ گاهی فکر می کنم نه ! این حسرت ها و اندوه ها بهای درک چیزهای بزرگ تریه که ارزشش رو داره
نمی دونم
گاهی افسوس
گاهی تسلیم
چقدر از این سبک نوشتنت خوشم میاد ، آدم رو با خودش به چهار سوی دنیا پر می ده !
پاسخحذف....................
می دونی برام چی جذاب بود ؟ شباهت فوق العاده ای که بین کودکی های خودم و تو و احتمکالا همه بچه های دنیا دیدم .
تابستان منم دقیقا با همون سر و صدای بچه ها و صدای برخورد توپ و گاهی هم ورودش به خونه و همون فرش قرمزه شروع می شد .
پشتی و چادر مامان هم همیشه جزو اسباب اساسی بازی ما محسوب می شد که البته همیشه هم یک دعوای درست و حسابی با مامان داشتیم .
یادش بخیر ، همیشه می دونستیم ، چی می خوایم و هیچوقت نبود که سردرگم باشیم یا ناراحت باشیم و ندونیم برای چی
محض آزار خودمم كه شده كامنت ميذارم .و البته ارادتمم بشما با.ي تير دو نشون رسم ما اصفهونياس./
پاسخحذفبا مطلبی تحت عنوان اسلام عامل تخدیر یا پیشرفت
پاسخحذفخوشحال میشم نظرتون رو در مورد این مطلب بدونم
چند وقتي هست که نمينويسي
پاسخحذفسلام
ممنون ميشيم لينکمون رو تصحيح کنيد
فيلتر شديم
لطف ميکنيد ...
من اين چند روز اصفهان بودم.كاش ميومدم يه فس منو ميزدي اما يكم بام مهربونتر بودي.بابا از تو كه يه هنرمندي و روح لطيفي داري(البته براي مانه)بعيده.ببخش منو.بيا باهم دوست باشيم و دست بندازيم رو شونه هاي هم.
پاسخحذفالبته از دنياي مجازي ممنونم كه اين امكانو داده كه دست بندازي رو شونه ي جنس مخالف و نگيرنت.
زرد نشي