۱۳۸۹ شهریور ۲۰, شنبه
۱۳۸۹ شهریور ۱۸, پنجشنبه
باران بر آتش
تمام شد.
مثل باران.
به مانند بارانی که پس از ماهها گرما و خشکی می بارد.ابتدا نم نم ،تمام غبار روزهای گذشته را آرام و نوازشگر پاک پاک می کند.اگر دستت را از پنجره بیرون کنی قطرات ریز و لطیفش را هر چند ثانیه یک بار حس میکنی . به ذوق می آیی از بارش و می ترسی که تمام شود و بوی خوش خاک و آب هم آغوش شده را استشمام نکنی!
کمی که میگذرد صدای غلط خوردن دانه های ترد و صیقلینش را بر آسفالت خیابان ، بر آجر های دیوار ، بر سنگهای ایوان می شنوی و صدای عبور پر طراوتش را از میان شاخ و برگ درختان . میشنوی صدای تقه زدن لطیفش را بر سطح شیشه ای پنجره .
آن وقت لبخندی بر لبانت می نشیند و دلت رنگ می گیرد به آواز خوشی که آرزویش را داشتی. دلت قرص می شود که تا بند بیاید فرصت قدم زدن میان هیاهوی قطرات بی وزنش را داری. با تمام وجودت تنفس سبز باران را به داخل ریه هایت می کشی و تنت را ارزانی بارش بخشنده اش.
خیس خیست می کند ، تند و تندتر میشود و تو را سرتا پا بارانی می کند...
و دوباره دلهره، دوباره دلتنگی...
میدانی که وقتی تند می شود و شدت می گیرد رو به پایان است. کم کم آرام می گیرد، آرام و بعد نم نم و بعد ...
تمام می شود .
تمام می شود اما هوا هنوز پر از بوی خوش خاک باران خورده است، پنجره ها دانه هایش را به یادگار حفظ کرده اند و زمین همچنان خیس خیس...
دوام ندارد ، آفتاب می آید و خاک را ، خیسی زمین را و شیشه پنجره را خشک خشک می کند. فردا باز هم آفتاب است و آفتاب ، و تو فراموش می کنی بارانی که بارید و تو را شست.
حکایت باران، حکایت ماست و این روزهای رو به اتمام. رمضان هم گذشت، خیلی زود ،همین که عادت کردی به بودنش، همین که دوستیت با حضرت دوست را دوباره یافتی ، همین که آمدی میهمان عزیز میهماندار شوی سفره برچیده شد. ترسم از اتمام میهمانی نیست ترسم از نمک خوردن و نمکدان شکستن است. ترس فردایی که بی رمضان سحر شود و من در خواب شیرین دم صبح نمازم را قضا کنم. ترس روزهایی که می آیند و من نشستن پای سجاده و درد و دل با او را حوصله نکنم . دلهره از فردایی که بدون ماه زیبایش آسمان رخت سیاه برتن کند و من در ظلمتش باز گم شوم.
در گرگ و میش دم صبح ، گوشه اتاق نشسته ام و قرآن کوچک سبزم را باز می کنم. آن که روزه داری میکند در طی این ماه قرآن را یک بار ختم می کند. و من تازه به انعام رسیده ام و فردا شاید عید باشد. این روزها هر وقت پای این سجاده می نشستم ، قرآن را باز می کردم و چند صفحه ای میخواندم. آیه آیه خواندم و هرجا که زیبا بود، هر جا که دردم بود ، هر جا که دلخوریم بود خط کشیدم و نشان گذاشتم. حالا فردا عید است و پس فردا دوباره همان روزهای دوندگی شروع می شود. و من میترسم که با اتمام امشب ، قرآن سبز کوچکم بازهم گوشه کتابخانه میان کتابهای رنگ به رنگ و کوچک و بزرگ مهجور بماند.
می ترسم که باز نوای آرامش بخشش دلهره ام شود وقتی که به قول شریعتی یادآور آواز مرگ می شود. می ترسم که بوسه و دور سر چرخاندنی شود هنگام سفر. می ترسم آذین سفره هفت سین و یلدا و عقد و ... شود . می ترسم که تنها زمان ترس و دلواپسی به سراغش روم و یس و الرحمن بخوانم.تنها بخوانم تا آرام شوم.
می ترسم که من هم هیزم کش آتش این قرآن سوزی شوم...
نقل قول نوشت: دیشب اتفاقی دنبال مطلبی بودم که به این سخنان شریعتی برخوردم:
((قرآن! من شرمندهی توام اگر از تو آواز مرگی ساختهام که هر وقت در کوچهمان آوازت بلند میشود، همه از هم میپرسند «چه کس مرده است؟»
چه غفلت بزرگی که میپنداریم خدا تو را برای مردگان ما نازل کرده است.
قرآن! من شرمندهی توام اگر تو را از یک نسخهی عملی به یک افسانهی موزهنشین مبدل کردهام.
یکی ذوق میکند که تو را بر روی برنج نوشته، یکی ذوق میکند که تو را فرش کرده، یکی ذوق میکند که تو را با طلا نوشته، یکی به خود میبالد که تو را در کوچکترین قطع ممکن منتشر کرده و… آیا واقعاًخدا تو را فرستاده تا موزهسازی کنیم؟
قرآن! من شرمندهی توام اگر حتی آنان که تو را میخوانند و تو را میشنوند، آنچنان به پایت مینشینند که خلایق به پای موسیقیهای روزمره مینشینند... اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند، مستمعین فریاد میزنند «احسنت…!» گویی مسابقهی نفس است…
قرآن! من شرمندهی توام اگر به یک فستیوال مبدل شدهای؛ حفظ کردن تو با شمارهی صفحه.
خواندن تو آز آخر به اول، یک معرفت است یا یک رکوردگیری؟ ای کاش آنان که تو را حفظ کردهاند، حفظ کنی، تا اینچنین تو را اسباب مسابقات هوش نکنند.
خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو؛
آنان که وقتی تو را میخوانند چنان حظ میکنند، گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده است.
آنچه ما با قرآن کردهایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم.))
عیدی نوشت:در ضمن، عیدتون هم مبارک...
چاشنی نوشت: چه چاشنی زیباتر از تصنیف بارون استاد شجریان
مثل باران.
به مانند بارانی که پس از ماهها گرما و خشکی می بارد.ابتدا نم نم ،تمام غبار روزهای گذشته را آرام و نوازشگر پاک پاک می کند.اگر دستت را از پنجره بیرون کنی قطرات ریز و لطیفش را هر چند ثانیه یک بار حس میکنی . به ذوق می آیی از بارش و می ترسی که تمام شود و بوی خوش خاک و آب هم آغوش شده را استشمام نکنی!
کمی که میگذرد صدای غلط خوردن دانه های ترد و صیقلینش را بر آسفالت خیابان ، بر آجر های دیوار ، بر سنگهای ایوان می شنوی و صدای عبور پر طراوتش را از میان شاخ و برگ درختان . میشنوی صدای تقه زدن لطیفش را بر سطح شیشه ای پنجره .
آن وقت لبخندی بر لبانت می نشیند و دلت رنگ می گیرد به آواز خوشی که آرزویش را داشتی. دلت قرص می شود که تا بند بیاید فرصت قدم زدن میان هیاهوی قطرات بی وزنش را داری. با تمام وجودت تنفس سبز باران را به داخل ریه هایت می کشی و تنت را ارزانی بارش بخشنده اش.
خیس خیست می کند ، تند و تندتر میشود و تو را سرتا پا بارانی می کند...
و دوباره دلهره، دوباره دلتنگی...
میدانی که وقتی تند می شود و شدت می گیرد رو به پایان است. کم کم آرام می گیرد، آرام و بعد نم نم و بعد ...
تمام می شود .
تمام می شود اما هوا هنوز پر از بوی خوش خاک باران خورده است، پنجره ها دانه هایش را به یادگار حفظ کرده اند و زمین همچنان خیس خیس...
دوام ندارد ، آفتاب می آید و خاک را ، خیسی زمین را و شیشه پنجره را خشک خشک می کند. فردا باز هم آفتاب است و آفتاب ، و تو فراموش می کنی بارانی که بارید و تو را شست.
حکایت باران، حکایت ماست و این روزهای رو به اتمام. رمضان هم گذشت، خیلی زود ،همین که عادت کردی به بودنش، همین که دوستیت با حضرت دوست را دوباره یافتی ، همین که آمدی میهمان عزیز میهماندار شوی سفره برچیده شد. ترسم از اتمام میهمانی نیست ترسم از نمک خوردن و نمکدان شکستن است. ترس فردایی که بی رمضان سحر شود و من در خواب شیرین دم صبح نمازم را قضا کنم. ترس روزهایی که می آیند و من نشستن پای سجاده و درد و دل با او را حوصله نکنم . دلهره از فردایی که بدون ماه زیبایش آسمان رخت سیاه برتن کند و من در ظلمتش باز گم شوم.
در گرگ و میش دم صبح ، گوشه اتاق نشسته ام و قرآن کوچک سبزم را باز می کنم. آن که روزه داری میکند در طی این ماه قرآن را یک بار ختم می کند. و من تازه به انعام رسیده ام و فردا شاید عید باشد. این روزها هر وقت پای این سجاده می نشستم ، قرآن را باز می کردم و چند صفحه ای میخواندم. آیه آیه خواندم و هرجا که زیبا بود، هر جا که دردم بود ، هر جا که دلخوریم بود خط کشیدم و نشان گذاشتم. حالا فردا عید است و پس فردا دوباره همان روزهای دوندگی شروع می شود. و من میترسم که با اتمام امشب ، قرآن سبز کوچکم بازهم گوشه کتابخانه میان کتابهای رنگ به رنگ و کوچک و بزرگ مهجور بماند.
می ترسم که باز نوای آرامش بخشش دلهره ام شود وقتی که به قول شریعتی یادآور آواز مرگ می شود. می ترسم که بوسه و دور سر چرخاندنی شود هنگام سفر. می ترسم آذین سفره هفت سین و یلدا و عقد و ... شود . می ترسم که تنها زمان ترس و دلواپسی به سراغش روم و یس و الرحمن بخوانم.تنها بخوانم تا آرام شوم.
می ترسم که من هم هیزم کش آتش این قرآن سوزی شوم...
نقل قول نوشت: دیشب اتفاقی دنبال مطلبی بودم که به این سخنان شریعتی برخوردم:
((قرآن! من شرمندهی توام اگر از تو آواز مرگی ساختهام که هر وقت در کوچهمان آوازت بلند میشود، همه از هم میپرسند «چه کس مرده است؟»
چه غفلت بزرگی که میپنداریم خدا تو را برای مردگان ما نازل کرده است.
قرآن! من شرمندهی توام اگر تو را از یک نسخهی عملی به یک افسانهی موزهنشین مبدل کردهام.
یکی ذوق میکند که تو را بر روی برنج نوشته، یکی ذوق میکند که تو را فرش کرده، یکی ذوق میکند که تو را با طلا نوشته، یکی به خود میبالد که تو را در کوچکترین قطع ممکن منتشر کرده و… آیا واقعاًخدا تو را فرستاده تا موزهسازی کنیم؟
قرآن! من شرمندهی توام اگر حتی آنان که تو را میخوانند و تو را میشنوند، آنچنان به پایت مینشینند که خلایق به پای موسیقیهای روزمره مینشینند... اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند، مستمعین فریاد میزنند «احسنت…!» گویی مسابقهی نفس است…
قرآن! من شرمندهی توام اگر به یک فستیوال مبدل شدهای؛ حفظ کردن تو با شمارهی صفحه.
خواندن تو آز آخر به اول، یک معرفت است یا یک رکوردگیری؟ ای کاش آنان که تو را حفظ کردهاند، حفظ کنی، تا اینچنین تو را اسباب مسابقات هوش نکنند.
خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو؛
آنان که وقتی تو را میخوانند چنان حظ میکنند، گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده است.
آنچه ما با قرآن کردهایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم.))
عیدی نوشت:در ضمن، عیدتون هم مبارک...
چاشنی نوشت: چه چاشنی زیباتر از تصنیف بارون استاد شجریان
۱۳۸۹ شهریور ۱۳, شنبه
حساب و کتاب
اگر همه دود و سیاهی این 3دهه را به پای آتش بازی سیاست بگذاریم ،که هر که نزدیکش شد ،بال و پرش سوخت و آتش گرفت. برای تن های سوخته پروانه های دور از هیمه آتش بی جوابم .برای نفس هایی که ناخواسته از حجم سیاه دود نفس کم می آورند و جان می دهند...
+خبر را بخوانید...
اشتراک در:
پستها (Atom)