۱۳۸۹ تیر ۲۸, دوشنبه

یک جفت گیلاس آذین گوشهایم


فرقی  نمی کند در یک شهردور افتاده و محروم باشی یا در محله ای در بالاترین منطقه پایتخت ،بعضی  چیزها همه جا،یک رنگ و یک شکل دارد. 


ترم تمام شده بود.خوابگاه خالی بود و در سکوت خوابیده .تنها گاه،گاهی با صدای شلخ شلخ دمپایی ما چند نفر از جا می پرید.و باز دوباره آرام و خواب آلوده سرجایش پهن می شد.همه رفته بودند ،به جز من و هم اتاقی هایم که قطارمان دیرتر از بقیه حرکت می کرد و چند روزی به اجبار دیوارهای بی صدای خوابگاه را تحمل میکردیم.
ظهر بود ،کف اتاق پهن شده بودم .اولین سالی بود که تابستانم تابستان همیشگی نبود.دور از خانه،دور از کوچه مان ،در یک شهر غریب و کوچک...


تابستان همیشه برایم با تمام شدن آخرین امتحان خرداد شروع می شد،فرقی نداشت 10خرداد باشد یا اول تیر!
تابستان از آن فصل هایی است که  آغازش تاریخ ندارد،آمدنش را میشنوی،میبینی،حس میکنی.
زمانی که  می دیدم مادرم حیاط را آبپاشی و فرش قرمز لاکی را در ایوان پهن میکند تاریخ تابستان برایم رقم میخورد.وقتی صدای بازی بچه ها را از پنجره رو به کوچه میشنیدم.صدای توپ هایی که پی در پی به در فلزی خانه می خورد یا از دیوار می پرید و به داخل خانه مان سرک می کشید .


گرم بود، تن خواب آلوده ام را روی موکت زبر و خشن اتاق کش و قوس می دادم که صداهایی شنیدم.صدای توپ ، صدای خنده ، دویدن...
صدای تابستان بود، انگار فرقی نمی کرد کجا باشی .تابستان با خنده و شادی کودکان شروع می شود .دنیا را نمی دانم اما رسم تابستان اینجا این است که در همه کوچه پس کوچه های شهرهایش وقتی کودکان ناقوس شادی را میزنند،تابستان می آید.
برای کودکان فرقی نمی کند کجای این مملکت بدوند،در کوچه های خاکی پایین شهر یا سنگفرش شده بالانشین.فرقی نمی کند امسال تابستانش با جنگ شروع شده باشد یا اعتراض،مهم تابستان است و آزادی بی انتهای کودکانه اش...
لذت تن به آب دادن ،چه در جوی باریک گل آلود ،چه در استخر خصوصی خانه، شادیها مشترکند،داستان این جاست که آنها میدانند باید از تابستان لذت برد ...
ما هم زمانی می دانستیم. لذت می بردیم از رکاب زدن در کوچه های تب کرده شهر،حتی به قیمت گرمازدگی و خون دماغ شدن!
می دانستیم که چه طور تنها با یک جفت گیلاس زیباترین گوشواره جهان را میتوان داشت،بی آنکه حساب و کتابی بدانیم!
و به قول یک دوست،به ساختن خانه ای با چهارپشتی و چادر نماز مادر قانع بودیم ،با همه غرولندها و دعواهای مادر.بدون توجه به برهم زدن نظم خانه...
تمام دنیا و داراییمان زیر سایه همان چادر و چهار پشتی خلاصه می شد،مهم نبود دنیا به کجا می رود،دنیای ما همین جا بود و بس.
بزرگترین دارایی جهان را داشتیم،دانستن این که چگونه زندگی را دوست بداریم و لذت ببریم...
حالا،مدتهاست یادمان رفته از پهن شدن طلایی خورشید بر تنمان به ذوق بیاییم،یادمان رفته سرخی گیلاس چه تضاد خوش آیندی با لاله سفید گوشهایمان داشت،فراموش کردیم با چهار برگ درخت مو و آبی حوض حیاط بزرگترین کشتیرانی جهان را برای خود می ساختیم.
ما سالهاست لذت بردن از خوشیها و زیباییها را از یاد برده ایم و به جای آن درد کشیدن وگلایه کردن را خوب فهمیده ایم...
خوب میدانم رشد کرده ایم و به اصطلاح داناتر و آگاه تر شده ایم.
میدانم که با دانستن فقر، حبس ، جنگ ، اجبار و مرگ، جایی برای دیدن برق نور طلایی آفتاب بر پیکر سرخگون گیلاس نمی ماند ، اما حجم زیبایی های اطرافمان هم کمتر از تمام سیاهی هایی که می بینیم و می شنویم نیست،بلکه بیشتر است.تفاوتش آن است که روشنایی ها آرام و کوچک و بی صدا می آیند و ما آنقدر درگیر دست و پنجه نرم کردن با تاریکی  اطرافمان هستیم که فرصتی برای کشف کردن و در آغوش کشیدنشان نمی یابیم.
و کودکان می بینند ،می شنوند و کشف می کنند زیرا که قلب و فکرشان به دور از همه جنگ ها و کشتار ها و اعتصابات دنیاست، فرقی نمی کند میان فقر و نداشتن بدوند یا در ثروت و طلا غلط بزنند . یک چیز مشترک می دانند و آن کشف لذت های شیرین و کوچک زندگی است.

لذت نوشت :  تا به حال نوزادی را در آغوش گرفته اید ؟ او سر کوچکش را بر شانه هایتان بگذارد و به خواب رود،انگار شانه شما امن ترین و آرامترین جا در تمام دنیاست...


زمان نوشت : دنیای این روزهایم وارونه شده،تابستانم به جای فراقت و فرصت پر از مشغله و کمبود وقت است.پر از حرف و داستانم اما زمانی برای تایپ کردن ندارم،تنها در مغزم می نویسم!


تشکر نوشت:ممنون از کامنتها و آرزوهای رنگینتون برای پست قبل.

چاشنی نوشت: (+ )  تصنیف قاصدک استاد شجریان

۱۳۸۹ تیر ۲۰, یکشنبه

بیست وسومین من


گاهی اوقات،روزها بی آنکه ما بخواهیم خاص میشوند.بی آنکه نقشه ای کشیده باشی یا در تقویم با منحنی سرخی اسیرش کنی...
می آید بی آنکه تو خواسته باشی و همین حضور سرزده و غافلگیرانه اش رنگ و بوی شیرینی به تکرار مکرر روزهایت می دهد.
شاید چنین ایامی را بیشتر بتوان در تقویم شخصی و یا خانوادگی یافت،اما این مناسبت های خاص شخصی هم گاهی آنقدر ساده و اینجایی می شوند که  خسته میشویم و میان قطار تکرار روزهایمان گمشان میکنیم.شاید سهواً شاید عمداً...
روزهایی مثل روز تولد .همین تولد،گاهی آنقدر برایمان کمرنگ و بی حرف میشود که دوست داریم هم خودمان و هم اطرافیانمان فراموش کنند که امروز یک سال دیگر هم میگذرد.
گرچه به نظر من،تولد آدمها چیزی شبیه روز اول عید یا لحظه تحویل سال زندگیشان است...
امروز تحویل سال هجری شخصی  من بود ،که از اتفاق که نه!،از حکمت همراه شده بود با یک تاریخ بزرگ از تقویم هجری قمری...
تا چند روز قبل که نگاهم به ردیف روزهای پیش روی تقویم بیفتد،ترجیح می دادم تحویل بیست و سومین سال را میان خاکهای باغچه ذهنم خاک کنم.
اما انگار این همراهی امسال ،دنیایی حرف دارد،آغاز سال جدید زندگیم با روزی چنین مبارک...
نمی دانم بیست و سه سالگیم لیاقت شروع با چنین عنوانی را دارد یا نه،اما امشب این پست را نوشتم تا تمام امسال یادم بماند که در چه یوم اللهی بسم الله اش را گفتم.تا تمام 12 ماه پیش رو بدانم که باید بیست و سه سالگی چنان باشد که لایق روز آغازش باشد.
و یادم باشد که امسال از نو در گوشم خواندند ،الله اکبر،
خدای من بزرگ است و آگاه بر تمام هستی
تنها او را دارم،که بزرگترین قدرت من در راه بیست و سه سالگی است...
خواندند:اشهد ان لا اله الاالله
یعنی که  شهادت دادم ،نیست هیچ معبودی یگانه تر از او،که تنها و تنها اوست که الله تمام لحظه های بیست و سه سالگیم است...
خواندند:اشهد ان محمد الرسول الله
یعنی که شاهد بودم بر آنکه محمد پیامبر مهربانی و اسلام مهربانش است،یعنی که یادم بماند مسلمانم و به دین محمد...
خواندند:اشهد ان علی ولی الله
یعنی که من بیست و سه ساله شاهدم به ولایت علی و یادم بماند که نه با زبان و اشک بلکه با عمل و آگاهی بر ولایتش شهادت  دهم...
خواندند:علی حجه الله...
خواندند:...
امسال منتظر هدیه تولد نیستم،که هیچ هدیه ای بالاتر از عجین شدن لحظه آغاز سال هجری شخصی ام با بعثت پیامبر اسلام نیست...
دعا نوشت:خدایا کمکم کن تا بیست و سومین سالم لیاقت این همراهی را داشته باشد...
چاشنی نوشت:دلم میخواهد امشب کسی در گوشم این نجوا را بخواند(  گوش کنید+  )

۱۳۸۹ تیر ۱۱, جمعه

وقتی سرود ای ایران بر ما حرام میشود


در این مدت کوتاهی که اینجا ،مشق می کنم واز خودم و دغدغه هام می نویسم همیشه سعی کردم این منِ مجازی رو با منِ واقعی جدا کنم و هیچ وقت اسمی از زادگاه و شهرم یا دانشگاهم نبرم...
چراییش رو هم بگذارید به حساب رسم این خونه های مجازی!
اما امروز اتفاقی، وقتی برای دیدن نمره های پایان ترم به سایت دانشگاه سر زدم مطلبی دیدم که دود از سرم بلند شد!
دانشگاه ما و سیاست!!!!!
دانشگاه ما ، یه دانشگاه هنر آروم و بی سر و صداست با دانشکده های مختلف که از هم جدا افتادند و هرکدوم گوشه ای از شهر در ساختمانهای کاهگلی و تاریخی نفس میکشند.پر از کلاسهایی با طاقچه و قوس و پنجره های چوبی،با درهایی که رو به حوض آبی حیاط و درختهای سر به آسمان ساییده باز میشه.پر از ظهرهای گرم و آروم آفتابی و غروبهای خنک و دلنشین.و بچه ها بیشتر در بوم و رنگ و ساخته ها و بافته هاشون سیر میکنند تا در سیاست و بازی سیاه و سفید روزگار.حداقل در چهارچوب فضای دانشگاه آنچه که من در این 4 سال دیدم اینگونه بوده.
گرچه سال پیش ،هم دانشگاهی های من هم درست مثل همه جوانهای 88 قبل از انتخا.بات شادی کردند و بحث کردند و در کنار هم سرود وطن خواندند ، و بعد از اون برخلاف خیلی ازفضاهای دانشگاهی شهرم در محیط دانشگاه سکوت کردند و تنها بغض های فروخوردشون را طرح زدند و رنگ کردند...
با همه این ها آنچه من دیدم اکثریتی بود مثل خودم و اقلیت بیست ، سی نفری بس. یج و چند نفری حراست و ...
حالا بعد از اون همه صبوری و سکوت ،جماعتی در آخرین روزهای خرداد امسال به فکر ایجاد تشویش و خط خطی کردن آرامش این خاکستر زیر تل آتش افتاده اند .و با انتشار عکس و بیانیه های رنگ به رنگ و استفاده از تیغ تهمت(که این روزها تنها ابزار مبارزه این آدمها شده)سعی دارند از میان جشن ها و دور هم بودن کوتاه  این جماعت کثیر حرفهایی بسازند...
قضیه از این قرار بود که هرسال اواخر ترم دوم ،دانشجوها و تشکل ها دور هم جمع میشوند و تدارک مراسمی را میدهند که طی آن به استاد محبوب در میان دانشجویان رای داده شود و تقدیری ازاساتید...
اما امسال ،این جشن به اضافه مراسم دیگری که در دانشکده دیگری از دانشگاه برگزار شد از ظن بعضی (همون عده قلیل) اختلاط دختر و پسر و ابتذال و ایجاد فتنه تعبیر شد!!!...
انگار  دیگر طاقت ،همین خندیدن ها و گرد آمدن های کوچک و ساده ما را هم ندارند!!!
القصه،اینکه این دوستان به اصطلاح آگاه و شدیداً به هنجار داستان خیالی و عکسهایی که هیچ سندی نیستند را تقدیم برادران عزییییییییز و زحمت کش رجا و فارس نیوز کردند و آنها هم طبق معمول دست به شکرپراکنی زدند.
(بخونید+)...البته ببخشید که مثل جناب فیل ترچی شما رو از اینجا به اونجا ارجاع دادم!
پرچم سه رنگ بیچاره که یک سال است به کام دیگران برافراشته شده،اینجا دست ساخته خود بچه ها بوده و تنها دلیل نبود نشان الله نداشتن وقت برای چاپ کردن آن است.
در ضمن جناب خبرگزاری محترم،اسم دانشگاه رو اشتباه تلفظ فرمودند(سوکیاس نه سوتیاس)...
و بدانید که در روزها و سالهای در پیش رو،دست زدن در کنار هم ،دست دادن تعبیر می شود و خندیدن اختلاط جنسی!!!
و جالب تر از همه آنکه، خواندن سرود ای ایران  وطن فروشی است و بس!!!
و دف زدن یک دختر مساوی با سنگسار او...
و در آخر بعد از همه تحقیرها و توهین ها که سر پیکانش حتی به سوی رئیس دانشگاه هم رفته،سر به زیر می اندازند و ملتمسانه پوزش میخواهند(+جوابیه دانشگاه)...
این است عاقبت ما،تیر خوردن میان جماعتی جاهل و جماعتی مصلحت پرست...

لبخند نوشت:گاهی اونقدر افکار این جماعت پوچ و بی مایه است که بیشتر به طنز میماند و فقط باید خندید...

چاشنی نوشت: +سرود ای ایران با صدای دریا دادور(به کوری چشم هر که چشم دیدن ایران را ندارد)